بخش ۶۷ - بیرون آمدن مختار با یاران
بگفتند یاران که ای نامدارهمانی که گفتی تو در کارزار
نه ما هم پرستندگان توایمبه جان و دل از بندگان توایم
بود بنده ی یکدل ممتحنبه هر کار چون خواجه ی خویشتن
تو را جمله فرمانبر و پیرویمبه هر سو روی تو بدان سو رویم
کنی هر چه تو ما همه آن کنیمبه جای باختن با تو پیمان کنیم
چه داری زما ای سپهبد دریغپی خلد سر باختن زیر تیغ
تو بفرست ما را به سوی بهشتبه بزم شهیدان مینو سرشت
سپهبد بسی کردشان آفرینببوسید رخسار و موی و جبین
چو بر زد بر این تختگاه سپهردرفش زراندو، درخشنده مهر
برون آمد از دژ دمان مرد جنگسمندی به زیر و درفشی به چنگ
پس و پشت او یاران یکدلهچو شیران بگسیخته سلسله
همه تن نهان کرده در آهناپی یاری میر شیر اوژنا
بفرمود سالار رزم آزمایکه دم دردمیدند مردان به نای
از آنسوی چون مصعب تیره هوشغو نای مختارش آمد به گوش
بفرمود تا کوس بنواختندسمند از پی رزم در تاختند
سپاه دو مهتر به هم برزدنددلیران به هم تیر و خنجر زدند
به جنبش درآمد علم رنگ رنگزمین شد کنان هژبر و پلنگ
تو گفتی که تیر از سپهر برینببارید و جوشید خون از زمین
زخنجر جهان کان الماس شدزره برتن مرد، کرباس شد
بخوشید در چشمه ی چرخ نمبجوشید از پهنه ی خاک یم
نم آن زگرد سپاه گرانیم این زخون نبرد آوران
تو گفتی که پوشید گیتی زرهکمان بلا کرد گردون به زه
شد از زخم شمشیر و گرزگرانز جان کاروان ها به گردون روان
دلیران مختار در رزمگاهببستند بر لشگر خصم راه
ز مردی نهشتند چیزی به جایبکشتند بس مرد رزم آزمای
نه پروا زتیر و نه از تیغ بیمهمی تن فکندند برهم دو نیم
به فرجام پیکار جان باختندلوای شهادت بیفراختند
به یاران شاه سر از تن جدابپیوستشان جان به مینو خدا
چو میر سرافراز تنها بماندبه لب نام یزدان یکتا براند