گنج

بخش ۵۸ - به درک فرستادن ابراهیم، ابن زیاد را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۶ بیت
که با تیغ کین روی کرده دژمهمی مرد و مرکب فکندی به هم
دلیرانه در پهنه جستی نبردبه زیرش یکی اسب گیتی نورد
مر آن باره با گوهر آگین ستامسبک پوی و زرینه زین و لگام
چو دیدش براهیم نشناختشبزد نیزه وز زین بینداختش
بدو زخم کاری زدو درگذشتبکوشید تا روز بیگاه گشت
ستوران دوان برتن کشته گانکه بودند به خون بر آغشته گان
بماند اندک از شامیان بر به جاینبدشان به رزم سپهدار پای
چو شب تیره شد ساز کین ریختندغریوان سوی شام بگریختند
همه چارپایان و آن خواستههمان چتر و خرگاه آراسته
بماند و سراسر به تاراج رفتسری کو بجستی همی تاج رفت
تهی گشت گیتی زجور و فسادکه شد کشته در جنگ ابن زیاد
بتر دشمن شاه دین کشته شدسر بخت مروانیان گشته شد
گرفت اهرمن سور از ماتمشجهنم بشد شادمان در غمش
از آن مرد ناپاک شد خاک پاکعزازیل را شد دل از درد چاک
گل بخت اسلامیان بر شکفترخ کفر در ظلمت اندر نهفت
چو برخرگه چرخ بنشست ماهبه گردش رده بر زد انجام سپاه
بیامد سپهبد به جای نشستزخون سپه شست شمشیر و دست
ببوسید پیش خداوند خاکهمی بر زمین سود رخسار پاک
بگفت: از تو ای داور هور و ماهکنون دیدم این مردی و فر و جاه
تو دادی وگرنه مرا تاب نیستمرا نیرو از خود به هر باب نیست
به جان آرزوی دل آوردی امتو در چیر دستی مدد کردی ام
رخ بختم از یاری ات شد سفیدمرا ورنه برخورد نبود این امید
از این بنده ای داور بی نیازروان شه تشنه خوشنود ساز
زسوی حسین (ع) آفرینم فرستدرود از رسول امینم فرست
جهان داورا آفرین و سپاسزما برتو زیبد برون از قیاس
مر این جنگ و رزم و سپاه کشنکیم من؟ تو کردی نبود این زمن
ولیکن ندانم که ابن زیادکجا شد که نفرین برآن پرفساد
گر او رسته باشد زچنگال منبدا بر من و وای بر حال من
بدین رنج بسیارم آید دریغبماند گر او ایمن از زخم تیغ
بدینسان همی گفت با کردگارکه خورشید سر برزد از کوهسار
دلیران به وی برنهادند رویهمه آفرین خوان و احسنت گوی
که شد زنده جان اشتر ناموربدین دست و شمشیر و این زور و فر
چنو باب را چو تو بایست پورکه بادت نگهبان خداوند هور
بدین فتح و نصرت که اندوختیرخ دین پیغمبر افروختی
شه کربلا شد به مینو درازتو سرخ رو پیش پیغمبرا
چنین گفت با مهتران سپاهسپهبد براهیم ناورد خواه
که فرزند مرجانه ی نابکارندانم کجا رفت از این کارزار
شداو کشته یازنده ماند و گریختجهان مهلتش داد و خونش نریخت
درآندم که لشگر بدند از دو سویبه میدان پیگار ناورد جوی
یکی دیو دیدم چو کوه بلندبه زیرش یکی باد پیما سمند
به دستش پرندی که از بیم آنبدی اهرمن را هراسند، جان
همی کشتی از لشکر ما به تیغنمی کرد از کشتن کس دریغ
چو دیدم من او را به دو تاختمبه یک زخمش از زین در انداختم
چو افتاد از باره ی تیز گاماز او بوی مشک آمدم برمشام
گمانم که او پور مرجانه بودهمان آشنا روی بیگانه بود
یکی گفت: کای سرفراز دلیرکه دندان تیغت بود چنگ شیر
شناسم من آن دیو بدخوی راهمان نابکار سیه روی را
به زخمی که دارد بر آن پلیدکه از معجزه ی شاه دین شد پدید
سر شاه را چون برش ارمغانبیاورد زشت بد اختر سنان
به زانو نهاد آن تبه روزگارسر سبط پیغمبر تاجدار
یکی قطره خون از سرشه چکیدبه رانش و زانسوی آن شد پدید
زران بداختر همان خون پاکگذشت و چو مرجان فرو شد به خاک
از آن خون پاکش چوشد ریش، رانشد اهریمن بد گهر سرگران
دل از سوزش زخمش آمد به دردبدان سر، ستم هر چه می خواست کرد
ولی زخم او از بهی دور بودهمیشه از آن زخم رنجور بود
زگندیده بویی که بودش به رانهمی نافه ی مشک بستی به آن
من او را شناسم از آن زخم برکنون تا چه فرمان دهد نامور
زگفتار او شد براهیم شاداز آن پس که از شه به غم کرد یاد
چو لختی به سوگ شه دین گریستبه سوی پرستنده گان بنگریست
بفرمود: از ایدر به میدان رویدپژوهنده ی جسم ریمن شوید
بیارید آن پیکر شوم رابتر دشمن شاه مظلوم را
پژوهنده یی سوی میدان دویدبدید و بیاورد جسم پلید
سپهدار فرزانه خوی جوانچو دید آن تن تیره ی بی روان
زانده، نی دل پر از ناله کردزخون جگر دیده پر ژاله کرد
به شاهنشه کربلا می گریستنه بر آن پلید دغا می گریست
چو لختی بمویید و بوسید خاکبه شکرانه پیش خداوند پاک
کت از من سپاس ای جهان آفرینکه ماندی مرا زنده جان اینچنین
بدیدم به خاک و به خون خفته پستتن پور مرجانه ی بت پرست
بینداخت زان پس دلیر جوانبه روی بداندیش آب دهان
بفرمود دژخیم را تا بریدسر از پیکر تیره جان پلید
تنش را نگونگسار بردار کردزخود شادمان پاک دادار کرد
بریدند سر چون زبیدادگردومار از دو گوشش برآورد سر
دگر باره گشتندش اندر دهاندو پیچیده مارگزنده نهان
از آن مارها کز سر اهرمنبدیدند آن نامور انجمن
شگفتی همه لب گشودند بازبه تسبیح نیکی ده بی نیاز
چنین دید کیفر عبید زیادکه یزدان کنادش عقوبت زیاد
وزان پس براهیم نیک اخترادلیر و خردمند و دین پرورا
بفرمود سرهای بد گوهرانکه بودند در لشگر از مهتران
بریدند و با آن سر بی خردکه بادش زدادار، نفرین بد
به نیزه نمودند پس استوارشمردندشان بود بیش از هزار
ابا گوهر وگنج و با خواستهزاسبان و خرگاه آراسته
فرستاد سوی عراق آن همهکه مختار بودش شبان رمه
چو آگاهی آمد به میر سترگاز آن کوشش و رزم و فتح بزرگ
پذیره شدن را بپیمود راهزکوفه ابا مهتران سپاه
زن و مرد بهرتماشا به دشتشدند و جهان بنگه سورگشت
چو دید آن سران را امیر دلیربه نیزه شد از پشت توسن به زیر
به شکرانه پیش خداوند پاکدو رخ راهمی سود بر روی خاک
که ای برتر از آنچه سنجد خردبه ذات تو کی وهم کس پی برد
منم اینکه بینم چنین استواربه نیزه سردشمن شهریار
سرپور مرجانه را بر سنانتو کردی نه من ای خدای جهان
نه من کرده ام نی براهیم اینتو کردی که زیبد تو را آفرین
سردشمن شاه را نیزه دارکه بد بر فراز سنان استوار
بیاورد زی میر کشور پناهسرافراز مختار ناورد خواه
چو مختار دید آن سر پر غروردلش آمد از کینه ی او به شور
شد از خشم، روی سپیدش بنفشابر بینی اش سود زرینه کفش
چو بسیار بر روی او نعل سودبرون کرد از پای خود موزه زود
پرستنده را گفت: این را ببربشوی و میاور به سویم دگر
چو بوسیده لختی لب دشمنشپلید است دیگر نخواهم منش
دگر موزه پوشید و آمد روانبه کاخ امارت امیر جوان
بگفتا به یاران که سور است اینهمان گان جشن و سرور است این
به کوفه درون چنگ عشرت زنیدبه سر کوس را پنج نوبت زنید
سر پور مرجانه را وان سرانکه هستند از بد گهر مهتران
همی با سنان سوی بازارهابرید و نمایید آزارها
بدان سر فشانید هر لحظه خاککزو شد دل اهل اسلام چاک
کنیدش به کاخ آنگه آویختهکه او بر پلیدی شود ریخته
بدانسان که فرمود آن نامداربکردند با آن سر نابکار