بخش ۴۲ - کشتن مختار عمر ابن سعد را و بیان این داستان
کنون باز بشنو تو گفتار منزسالار بد گوهر تیره تن
که بودی عمر نام آن بدنژادکه نفرین برآن مرد ناپاک باد
به جنگ حسین (ع) او سپهدار بودبه آل نبی کینه اش کار بود
چو از کار اسحق آگاه شدزبیمش دو رخ زرد چون کاه شد
به خود گفت: کای دشمن کردگارز روی رسول خدا شرمسار
پی آنکه خوشنود گردد یزیدحسین علی (ع) را توکردی شهید؟
نخوردی یکی گندم از ملک ریهم ایدون شود روزگار تو طی
چو مردی، نیابی رهایی همیفرو در دم اژدهایی همی
وزین گیتی اینگونه خواری تراستوزان گیتی آن شرمساری تراست
چه بدکان نکردی به آل رسول (ص)که بیزار شد از تو شوی بتول (س)
امیری چو مختار فرمانرواکشد کیفر خسرو نینوا
تو درکوفه کی زندگانی کنیتن آسایی و کامرانی کنی
به خویش آی بازو خرد پیشه کنزشمشیر مختاری اندیشه کن
چو این گفت بد اختر بد سگالدژم دل روان شد به سوی همال
بدوگفت زار ای گرانمایه جفتیکی آرزو باشدم در نهفت
برآور تو آن آرزوی مرامرنجان دل کامجوی مرا
تو مختار را مهربان خواهریثقیفی نژادی و نیک اختری
مرا از تو باشد دو فرزانه پورگل باغ و خورشید کاشانه ام
پسندی تو اینگونه خوارم همی؟اسیر غم روزگارم همی؟
یکی سوی فرخ برادر گرایامان خواه بهرم، از آن پاکرای
کزین پس به پاداش شرمنده گیخداوند خود را کنم بنده گی
که شاید ببخشد همان تیره گیکه کردم زنادانی و خیره گی
اگر چند دانم من ای بیقریننبخشد گناهم جهان آفرین
تنی را که در خون من آغشته امچنان دان خداوند را کشته ام
یکی بنگر ای پاکزن خواری اممپیچان عنان از مدد کاری ام
بگفت این و آن مرد بیدادگرزمژگان همی ریخت لخت جگر
به پیش زن خویشتن آن پلیدبمالید برخاک ریش سپید
چو این دید جفت بد اندیش مردشد از کار شوهر دلش پر زدرد
به دار امارت خرامید تفتبه نزدیک فرخ برادر برفت
چو چشمش به روی برادر فتادبه زاری زمین را همی بوسه داد
به جاروب مژگان برش خاک رفتدم از شرم بربست و چیزی نگفت
چو مختار دید آن همه لابه اشسرشک جگر سوز و خونابه اش
بدانست کورا چه باشد امیدیکی خیره بر روی او بنگرید
به پاسخ بدوگفت: این لابه چیست؟چنین زاری ازبهر همخوابه چیست؟
کجا می پسندد جهان آفرینکه از پشت باب چو من بیقرین
پدیدار آید چو تو خواهرمکه ننگین کند دوده و گوهرم
تو دانی که آن ریمن بد سگالکت اندر سرا هست جفت و همال
سپه راند از کوفه زی کربلابه رزم شهنشاه اهل ولا
بکشت آن شه ملک لاهوت رابر آشفت اقلیم ناسوت را
چو زی کوفه از کربلا بازگشتتو را در سراجفت و انباز گشت
اگر کشته بودی پلیدی چنینتو را جفت دیگر بدی پاک دین
خوشا، خرما، آنکه خواهرش نیستچه باشد فروزنده اخترش نیست
چو خواهر چنین از برادر شنیدزخجلت زدو گونه اش خون چکید
بزد گرم از سینه همچون جرسز شرم برادر پیاپی نفس
سرافکنده آهسته و شرمگینبرادرش را داد پاسخ چنین
که اسپهبدا، نامدارا، سرامهان جهانت به درکهترا
چو این خیره گی کرد آن پرفسادتو بودی گرفتار ابن زیاد
از آن کردم اندیشه ناگه به بندرسد برتوازن زشت گوهر گزند
وگرنه من از کشته او به تیغنمی کردم ای میر کشور دریغ
هم اکنون مراین بوم و سامان تو راستبکن آنچه دانی که فرمان تو راست
امیرش بفرمود کایدر بمانکه جفت ترا نک سرآمد زمان
زایوان مختار آن زن نرفتبماند و به مشکوی ریمن نرفت
چو دید آن تبه گوهر زشتخویکه رفت و نیامد زنش سوی کوی
به خود گفت: زان به، به جایی رومکز این شهر پر فتنه ایمن شوم
شبی چون دل خویشتن قیرگوننشست از بر کوه پیکر، هیون
دنی دشمن سبط خیرالانامبرون رفت ازن کوفه نادیده کام
همی تا سحرگه بپیموده راهچون بد اختر مرد ملعون تباه
شد آندم که بنمود روی آفتاببه پشت هیون چشم او گرم خواب
شتر آن ره رفته را بازگشتبه دروازه ی کوفه انباز گشت
زهامون چو در شهر آمد هیونشد از خواب، بیدار بن سعددون
چو این دید بد گوهر زشت کیششگفتی فرو ماند درکار خویش
بترسید و آمد به مشکوی خودبسی بد پشیمان زکردار بد
به پوربه اندیش خود خفص گفت:که راز از توام چند باید نهفت
برو تا به درگاه خالوی خویشببین مادرت را چه آمد به پیش؟
بگو: ما دو زنهار خواه توایمگریزان زبد در پناه توایم
ببخشای بر جان ناشادمانبکن از کمند غم آزادمان
به هر حیله کز تو پسندد امیرپی باب، خط امان بازگیر
دمان رفت خفص و به مختار گفتسخن ها که از باب بی دین شنفت
بدو گفت مختار کایدر بمانکه خواهم تو را داد خط امان
پس آنگاه آن مهتر محتشمبه خیر پرستنده گفتا بچم
نهانی به بنگاه بن سعد دونبکش پیکر نابکارش به خون
سرش را به نزد من آور فرازکه خوشنود باد از تو شاه حجاز
اگر گفت با بنده ی خویشتنکه آور کلاه مرا سوی من
بدان، تیغ خواهد نجوید کلاهبزن گردنش در، دم ای رزمخواه
به فیروزی و خرمی خیر رادبه کاشانه ی بد گهر پا نهاد
چو از دور دیدش شریر پلیددل تیره از زندگانی برید
پرستنده ای داشت گفتا بدویکه ای بنده ی راد آزاده خوی
بیاور کلاه مرا سوی منکه بر سر نهم اندرین انجمن
بدانست خیر این که آن رزمخواهکه شمشیر خواهد، نجوید کلاه
بدوگفت: کای زشت ناهوشمندنهم برسرت من کلاه از پرند
به گفت این وزد تیغ برگردنشتو گفتی نبود است سر در تنش
برون رفت جان پلیدش زتنبه دوزخ به مهمانی اهرمن
به پایش یکی رشته برخیر بستکشیدش برون از سرای نشست
چو دیدنش اطفال، جسم پلیدکه از خانه اش خیر بیرون کشید
همه گرد گشته به دور اندرشپلیدی فشاندند بر پیکرش
زن و مرد برکشته اش بیدرنگزدندی همی چوب و خاشاک و سنگ
چو یک لخت ازکشتن او گذشتتنش همچنان مشک، پرباد گشت
به یکدم پر از کرم و گندیده شدعذاب خدایی بر او دیده شد
به فرسنگ ها بوی گندش برفتاز آن بوی بد مغز مردم بکفت
سرش را بیاورد خیر جوانبه درگاه مختار روشن روان
سپهبد چو دید آن سرنابکاربه یاد آمدش از سر شهریار
دل نازکش گشت اندوهناکخروشید و بر سر پراکند خاک
همی زار گفت: ای شه بی کفنفدای تو بادا سر و جان من
دریغا از آندم که درکربلابه فرق تو بارید ابر جفا
به نزد دو رود روان، دشمنتجدا کرد لب تشنه سراز تنت
نگشت ای جگر گوشه ی بو ترابپس از تو چرا کاخ گیتی خراب
چرا چنبر چرخ نشکست خرد؟چو پیراهن از پیکرت خصم برد
دریغا که کافور تو گشت خاکشدی آب غسل تنت خون پاک
ز پور جوان تو آرم به یادو یا از ابوالفضل فرخ نژاد
ز شهزاده قاسم حکایت کنمو یا از عروسش روایت کنم
دمی در زمانه نجبند سرمگر از کشتن خصم تو بگذرم
پس از مویه گفتا به خفص پلیدسرکیست این سرکه چشمت بدید
بگفتا:که ای مهتر انجمنبود این سر نامور باب من
پس از او مرا زندگانی مباددمی در جهان کامرانی مباد
بدو پاسخ آورد فرخ امیرکه غمگین مباش ای پلید شریر
کنم کار اکنون به دلخواه توکه دارد پدر چشم در راه تو
به دژخیم فرمود پس رهنمونبیفکن سر از پیکر خفص دون
زدرگاه دژخیم خوارش کشیدسر از پیکر نابکارش برید
تن خفص و بن سعد را نیکخواهبجوشاند آنگه به نفت سیاه
سپس شعله ور آتشی برفروختتن هر دو ناپاک را پاک سوخت
وزان پس بفرمود فرخ امیرسر خفص و بن سعد و شمر شریر
نوندی برد سوی یثرب زمینبرشاه دین سیدالساجدین
به مختار بادا ورود از خدایکز آن بد سگالان بپرداخت جای
به دوزخ کند حق عذاب مزیدبه بن سعد و شمر پلید و یزید
کنون باز بشنو که چو بوخلیقبنوشید از جام محنت رحیق
یکی روز مختار خورشید چهربه گاه اندر آمد چو بر چرخ مهر