بخش ۳۹ - گریختن شمر پلید با سنان انس و پانزده نفر
تنی چند از یاران خود را خواندسخن ها زکردار مختار راند
نیابیم گفت او که دانم امانسرآرد مر این مرد ما را زمان
ازآن پیش کز ما کشد کیفراروا نیست ما را درنگ ایدرا
همان به ره بصره گیریم پیشرهانیم جان از بداندیش خویش
پناهنده زی مصعب آریم رویبزرگست زنهار جوییم از وی
رهیدن به هنگام و بگریختنبه از ماندن و خون خود ریختن
کیمن کرده مختار در کشتنمز دشمن کشی ها مرادش منم
مرا تا در این شهر نارد به دستتن آسوده لختی نخواهد نشست
زچنگال قهرش نیابم رهاکنم گرمکان در دم اژدها
شما نیز اگر جا به کام نهنگگزینید، آرد زکینتان به چنگ
بتازید کز کوفه بیرون رویمبه زنهار مصعب هم ایدون رویم
پلید و سنان با سه پنج دگرسوی بصره گشتند هامون سپر
شنید ای پرستنده ی خیر نامکه خوشنود ازو باد خیرالانام
پرستنده هجده به همراه بردبه دنبال آن ناکسان ره سپرد
همی تاخت پوینده تا دیدشانبه نیرو هماورد گردیدشان
بداندیش بدخوی، شمر پلیدچو او را به کین سخت کوشنده دید
بر آویخت با جنگجوینده مردبزد دست و آهیخت تیغ نبرد
پس از حمله ای چند زخمی بزرگبزد بر سر نامجوی سترگ
از آن زخم برگشت خیر از نبردبه یاران آن بد گهر حمله کرد
سه دیگر زیاران او نیز کشتپلید ستمگر به زخم درشت
وزان پس سوی بصره شد رهسپاربه همراه یاران خود نابکار
عنان تافت زو زخم خورده سواربیامد به درگاه سالار زار
بدو گفت مختار چون آمدی؟همانا زدشمن زبون آمدی
نفرموده بودم تو را من ستیزهمانا زدشمن شدی در گریز؟
به کشتن بدادی غلامان منبگشتی همانا ز پیمان من
بدو خیر گفت: ای امیر گزینگناهی نباشد مرا اندرین
همی خواستم کان پلید شریرشود کشته در دست من یا اسیر
زمان مانده بودش زمن شد رهانشد کاری افسون بدان اژدها
به بو عمرو و عبداله آنگه امیربفرمود کاندر قفای شریر
شتابید و او را به چنگ آوریدمبادا که لختی درنگ آورید
به همره برید آنچه بایست مردزدشمن به گردون برآرید گرد
به فرمان سالار کار آگهابرفتند بو عمرو و عبداللها
وزانسوی شمر آن شریر جهانبه کلبانیه رفت با همرهان
درآنجا شد آسوده از رنج راهپلید تبه گوهر دل سیاه
به مصعب یکی نامه بنگاشت زودبه نزدیک خود خواند مردی یهود
بگفت: این زمن سوی مصعب رسانبیندیش و پنهانش دار ازکسان
بگفت این زود بر جهود آن زمانیکی تازیانه زکین بدگمان
جهود استد آن نامه نادیده مزدروان شد چنان در شبانگاه، دزد
ز زخم همان تازیانه جهوددژم بود و ره را بگرداند زود
به راهی روان شد که انجام کاربه بو عمرو و عبداله آمد دچار
چو بشناخت آن دو سرفراز راسبب جست زایشان تک و تاز را
سبک نامه ی شمر بسپردشانبدانسو که بدجای او بردشان
یکی خیمه شمر اندرو خفته بودکه خود کار چون بختش آشفته بود
رده گرد آن خیمه مردان زدندز خصم نهان گشته پرسان شدند
ز بانگ تک اسب و آوای مردشد آن خفته بیدار و، رخ گشته زرد
زجا جست بی مغفر و جوشنابه کف تیغ عریان، برهنه تنا
به بو عمر و یارانش آورد رویتنی را بکشت از سواران اوی
سرانجام برگشت بخت پلیدبه بند بلا، هم نبردش کشید
چو شمر ستمگر گرفتار شدز یزدان روا کام مختار شد
کشیدند بو عمرو و عبداللهشنگون تن فکنده به خاک رهش
سوی کوفه بردند خندان و شادبه درگاه مختار فرخ نژاد
پدیدار شد چون ستمگر زدورکله سود مختار برتاج هور
چنان خنده زد میربا یال و سفتکه آواز آن خنده هر کس شنفت
وزان پس بدانگونه بگریست زارکه درگلشن و باغ، ابر بهار
وزان پس چنین گفت با انجمنکزین خنده و گریه رانم سخن
از آنرو نخستین زدم خنده خوشکه دیدم سرو خود این کینه کش
پس از خنده بگریستم بهر آنکه یاد آمدم از شه انس و جان
من و دیدن شمر در بند خویش؟خدا را سزد شکر ز اندازه بیش
سپس گفت آن بدرگ شوم رابتر دشمن شاه مظلوم را
کشای موی، برگشته بخت آورندپی کیفرش پیش تخت آورند
بد اندیش را روزبانان به کینکشیدند سوی امیر گزین
بدو گفت مختارکای بدنژ ادنکردی همانا از این روز یاد
که افتی چنین درکمند مناتنت سوده گردد به بند منا
چو بود آن همه کین و پیکار توتفو برتو و زشت کردار تو
بریدی سر شاه آزاده گانمهین سرور مصطفی (ص) زاده گان
زتن دور کردی سری را که هوراز او یافت تا چارمین چرخ نور
به خون شستی آن چهره و موی راکه سودی پیمبر بدان روی را
تنی را به خون درکشیدی زکینکزو زنده جان بود روح الامین
بریدی سر ای دشمن تیره رایزشاه جوانان مینو سرای
از آن دم که از پیکر شهریارفکندی به خنجر سر تاجدار
شب و روز پیش جهان آفرینبسودم همی روی و مو بر زمین
که پاید مرا روز تا آن زمانزبخشایش داور آسمان
که از خون تو خاک را گل کنمبه سوگ تو سور ای سیه دل کنم
جهان آفرین را سپاس آورمکه گشت آسمان تاکنون بر سرم
بدیدم ترا چون زنان بسته دستبرخویش ای زشت شیطان پرست
پس آنگاه دژخیم را باز خواندسرافراز با او چنین راز راند
که بر پای بنمای داری بلندبیفکن از آن دار، پیچان کمند
بداندیش را زنده بردارکندو پایش ببند و نگونسار کن
بزن برتنش نیش خنجر همیکه خنجر مر او راست کیفر همی
بکن با دم گاز چرمش زتنابرجای آن کنده، مسمار زن
ببر گوشت هر دم ز اعضایبنه آهن سرخ بر جای او
چو کردی چنین آتشی بر فروزتن دوزخی را به آتش بسوز
کشان شمر دون را مرآن هوشمندبیاورد و برزد به دار بلند
به زخم شکنجه تنش را بخستبریدش دوگوش و دو پا و دو دست
همی مردمان از کران تا کرانبخستند جسمش به سنگ گران
بدی جای به جسم پلیدش هنوزکه آن مرد دژخیم پیروز روز
چو کوه آتش پر شرر بر فروختتنش را در آن دار آتش بسوخت
در این گیتی اینگونه کیفر بدیدوزان گیتی اما چه بیند پلید
بدین کار بادا ز داد آفرینبه مختار فرخ نژاد آفرین
علی (ع) باد از و شاد خوار و بتول(س)شکفته شود زو روان رسول (ص)
اگر چند کرد آنچه بایست کردسپهدار مختار فرزانه مرد
ولی شمر ناپاک گوهر کجاسرافراز سبط پیمبر کجا
شها، دشت لاهوت میدان تستبهین خونبهای تو یزدان تست
میان و تو و داور کردگارتو و من نماند ای خداوندگار
تو او گشتی و او تو شد بی شکینبینی دویی درمیان جز یکی
تو رفتی به جای تو آمد خداتو و او نباشید از هم جدا
حسین و خدا شد به معنی یکیمرا جز یقین نیست در این شکی
اگر مسلم پاک یا کافرمبدین اعتقاد از جهان بگذرم
ایا بنده ای کت خدایی بودنه از کردگارت جدایی بود
ز دام غم، این بنده را وارهانمهل تو رود در ره گمرهان
ببر دستش از دامن آن و اینممانش ز بار غم اندوهگین
پناه از تو جوید پناهش بدهبرات نجات ازگناهش بده
تو خواهشگرش باش روز جزایممانش گرفتار خشم خدای
نراند خدا هر که خوانی تواشنخواند هم آنرا که رانی تواش
کنون باز گردم سوی داستانکه بشنیدم از گفته راستان