گنج

بخش ۳۷ - کشتن مختار

بگفت ای زدین بی خبر روی زشتتو را نیز کشتن بود سرنوشت
بفرمود تا بر زدندش به دارنگون سرشده با کمند استوار
به زه کرد سالار کشور کمانیکی تیر بگشاد بر بد گمان
که بنشست بر چشم و جست از قفاشچنین دید بیدین سزای جفاش
سپس تیر بارانش کردند سختبه فرمان مختار پیروز بخت
چو گشت اسپری آتش افروختندتن دوزخی را در آن سوختند
سپس عمر و حجاج را سوی میرکشیدند خوار و نژند و اسیر
که بود او نگهبان آب فراتزآتش مباداش هرگز نجات
چو مختار بگماشت بر وی نظربه دژخیم فرمود کاین را ببر
بدانسان که دانی مر او را رسانبدان کشته و سوخته ناکسان
به فرموده دژخیم رخ بر فروختببرد و بکشت و تن او بسوخت
از آن پس حکیم طفیل نژندکه دست سپهدار ایمان فکند
زدیدار او میر بی ترس و باکبغرید چون ضیغم خشمناک
بدوگفت کای اهرمن زاده مردیکی کار کردی که کافر نکرد