گنج

بخش ۲۹ - رای زدن مختار با یاران خویش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۴ بیت
چو نامه به دست سپهبد رسیدز غیرت، روان درتنش بردمید
بزد کوس و برشد به زین بی شکیبندانست در ره فراز از نشیب
سوی کوفه آمد دمان با سپاهوز آن سوی مختار ناورد خواه
همه یاوران را برخویش خواندسخن ها زکردار دشمن براند
بگفتا: مرا راستی پیشه استز ید رایی و کژی اندیشه است
بود از شما هر که با کوفیانبدان سو رود تا ندیده زیان
مرا آنچه ماند زمردان بس استکه یک تن موافق به از صد کس است
اگر یک تنه نیز مانم چه باککه از مرگ نبود به دل ترسناک
من آنم که تیغ مرا مرتضیبه فرق عدو خواند تیغ قضا
بلای تن بد سگالان منمجهان باش گو سر به سر دشمنم
سپاه و سپهدار اگر نیستمنه آنم که از کار خود بیستم
مرا از شه بی سپه پیروی استکه زد یک تنه با هزاری دویست
سپهدار او را فکندند دستنیامد به عزم درستش شکست
علم سرنگون بود و لشگر تباههمی سخت تر بود در رزم، شاه
هراسش نبود آن شه از صد هزارمرا بیم از اندک سپه؟ زینهار
اگر گشته گردم به راه حسین (ع)روم یکسره در پناه حسین
چو یاران شنیدند گفتار میرهم آواز و یکدل زبرنا و پیر
بگفتند: میرا، سرا، صفدراهوادار فرزند پیغمبرا
زجان جملگی دوستدار توایمپرستنده و پاسدار توایم
بکوشیم و پیش تو بازیم جانوزاین کار جوییم از حق جنان
جهان بی تو ای میر هرگز مبادبه ما مرگ پیش از شکستت رساد
بگو تا نوازند کوس نبردزبی یاوری چهره منمای زرد
زانبوه دشمن مدار ایج باککه باشد تو را یار، جان های پاک
تو خونخواه فرزند پیغمبریکند داد یزدان تو را یاوری
به کام تو گردد سپهر بلندز دشمن تو را هیچ ناید گزند
هم امروز و فردا ببینی سپاهرسد با براهیم اشتر زراه
شوند این گروه ستمگر زبونروان گردد از نایشان، جوی خون
همه وعده ی حیدر آید درستدر ایمان نباشم ای میر، سست
زگفتارشان میر گردید شادهمه بیم و اندیشه اش شد زیاد
بدان رای پاکیزه بستودشانسلیح آنچه بایست بخشودشان
سپس گفت: تا بر دمیدند نایبرآمد به پیکار دشمن ز جای
بپوشید تن را به رومی زرههر آنکس که دیدش چنان،گفت زه
تو گفتی بود شرزه شیر آن دلیراگر هیچ پوشد زره شرزه شیر
چو ابروی خوبان به فرمان درشکمانی چو نر اژدها هرسرش
که بودی خدنگی کزو شد رهابلای تن شیر و نر اژدها
به دوش اندرش اسپری چون سپهرکه از قبه اش خیره بد ماه و مهر
به اسبی برآمد قوی ساق و سمبپوشیده ز آهن ز سر تا به دم
برآهیخت تیغ و برانگیخت اسبسوی کوفیان همچو آذر گشسب
ز بس پشت او یاوران تاختندهیاهو به گردون در انداختند
سپه بود او را هزاری چهارولیکن زدشمن دو بیور هزار
چو او را چنان پور اشعث بدیدرخش گشت از بیم چون شنبلید
نبد کوفیان را گمان کز حصارنیاورد تارد برون نامدار
چو دیدند او را چنین ساختهبه پیکار ایشان برون تاخته
رخانشان شد از بیم چو سندورسجهان در برچشمشان آبنوس
دلاور بدیشان خروشید و گفت:که با جانتان دیو گردیده جفت
نمودید برخود درکینه بازبه زودی پشیمانی آید فراز
بگفت این و از جا برانگیخت شورتن بد کنش گشت جویای گور
دو لشگر چو دو کوه برهم زدندز خون تا برگاو را،نم زدند
ندید اندر آن پهنه ی پر نهیبنه دستی عنان و نه پایی رکیب
به بارش درآمد یکی ابر مرگکه بارانش بد دست و سرها به ترگ
یکی ژرف بحر از برو جوشنابد آن دشت موجش همه زآهنا
درآن پهنه از بس که خون شد روانبه فرسنگها بر دمید ارغوان
زبس خون سرهای بشکافتهبه خاک اطلس سرخ شده بافته
گرانمایه مختار پیروزمندهمه تاخت با آبداده پرند
چو شیری که نخجیر جوید همیبه خون چنگ و دندان بشوید همی
غو کوس بر گوشش آنگونه بودکه بر گوش میخواره گان بانگ رود
شدی تیغ او هر کجا سرگرایبدانسوی مردی نماندی به جای
به پیش دم تیغ او جوشناتو گفتی پرند است نی آهنا
یلان را چنان پیش او تن همیکه از موم سازی تن آدمی
به هر دم که آوا برافراختیهژبر فلک زهره در باختی
یکی رزم کرد آن یل تیز چنگکه شد نام مردان پیشش، به ننگ
همی بود بر پای آن کارزارکه خورشید شد در پس کوهسار
جهان گشت مانند پر غرابندیدند جنبنده ای جز به خواب
نشد جان مختار سیر از نبردهمی تیغ می راند و می کشت مرد
نیاوردی ازخواب و خور هیچ یادتو گفتی زکوه است بنیاد راد
همه شب به پا داشت آیین رزمتو گفتی که بنشسته درگاه بزم
درآن شب به گردش سران سپاههمی تافت چون اختران، گرد ماه
نیاسود یکدم از آن دارو گیرهمی سحر مرد و نی بارگیر
ندانست کس اندران جوش جنگشب است آنکه یا خفته کام نهنگ
گشوده دهان اژدهای بلابه خون گشتی، آن آسیای بلا
همی تا درفش شهنشاه روزشد از پرچم نور گیتی فروز
بمردند از بیم او اخترانچو از تیغ مختار کوفی سران
کجا چشم بیننده می کرد کارزمین پربد از لاش اسب و سوار
نیاسود مختار از جنگ نیزهمی کرد بازار پیکار تیز
زکارش فلک ماند اندر شگفتوزان کوشش اندازه ها برگرفت
بدانست کز وی به کوشش فزونشود مرد پیدا گه آزمون
ولیکن ز یاران آن ناموربدی کشته از مانده گان بیشتر
خود و باره گی را بدی بیکرانرسیده به تن زخم های گران
توان رفته از اسب و بازوی مردزبس کوشش و دوری از خواب و خورد
ازآن کوشش رفتن خون زتنچو دید او همی سستی خویشتن
غمی گشت و آهی زدل برکشیدولی خویش را در میانه بدید
به یاد آمدش از شهنشاه دینکه بی یار شد کشته ی اهل کین
به یاد آمدش زان تن تابناککه شد بی گنه از دم تیغ چاک
شده کشته یاران و سرلشگرشبه خون خفته پور گرامی برش
علم سرنگون چتر با خاک پستعلمدار او را جدا هر دو دست
خروش زنانش غو کوس رزموزان بانگ ستوارتر کرده عزم
به هر زخم کو را رسیدی به تنشدی سخت تر بر ره خویشتن
گذشت از تن و جان و مال و عیالکه رسوا شود دشمن ذوالجلال
چو با پادشاهش روان گشت جفتهمی زیر لب با نیایش بگفت:
که شاها، خدیوا، جهان داورافروغ جهان بین پیغمبرا
بکشتند ارقوم بی آفرینتو خود زنده یی پیش جان آفرین
همی بنگری سوی پیکار منبدی آگه از راز و کردار من
بدانی کزین جنگ و خون ریختنابا بد سگالان وز آویختن
مرا جستن خون تو آرزوستنه شاهی طلب باشم و ملک دوست
ندانسته این را بداندیش نیزاز آن کرده در کشتنم تیغ تیز
تو برکوری این ستمکاره گانمرا چیره دستی بده رایگان
براهیم را باز گردان به منکه گردد در این رزمگه بت شکن
مرا او رهاند ز این قوم دوننماید درفش لئیمان نگون
چو از خونی تو جهان گشت پاکاگر روز من برسر آید چه باک
زبدخواه تو، تا تنی زنده استدل من زخونابه آکنده است
درفش توام سرنگونم مخواهبه پیکار دشمن زبونم مخواه
بدینسان همی گفت و خون می گریستزغیرت ندانم که چون می گریست
به پایان چو آورد با شاه رازبه خون ریختن گشت دستش دراز
که ناگه زهامون یکی گرد خاستوزان نعره ی باره و مرد خاست