بخش ۲۶ - آمدن ابن زیاد به رزم مختار و نامزد شدن ابراهیم به جنگ
بزرگان لشگر یکی انجمننمودند و گفتند زینسان سخن
که ما را دگر جای پیکار نیستسپاه اندک است و سپهدار نیست
همان به، که گیرم زی کوفه راهکه لشگر نگردد زدشمن تباه
برآن گفته یکسر نهادند رایهمان شب برفتند زان سخت جای
وزانسو به مختار فرخ گهربدادند اینگونه مردم خبر
که پور انس کشته شد در نبرددگرهر که اندر سپه بود مرد
برست آنکه ایشان و بر جای ماندسوی کوفه رخش هزیمت براند
دژم گشت مختار فرخ تباربریدی طلب، کرد هامون سپار
سوی مرزبان مداین دواندهیون نامه بگرفت و زان سو براند
بیامد به مرز مداین چو بادبدان مرزبان نامه را باز داد
گرفت و ببوسید و چون برگشودپژوهش و ز پور انس کرده بود
که گویند شد کشته آن رادمردسپاهش تبه گشت اندر نبرد
به پاسخ نوشت او که سالار رادنشد کشته، بیمار شد، جان بداد
به بستر درون بود آن نامدارکه پیروز شد لشگر شهریار
نشد از دلیران او کشته کسبه جز چند بی نام و بی ارز و بس
چو اسپهبد نام گستر بمردسپه را نبد سروری راد و گرد
کشیدند ناچار سوی عراقندیده شکست از سپاه نفاق
از آن نامه مختار دلشاد گشتز بند غم و محنت آزاد گشت
بی اندازه بگریست بهر یزیدزحق خواست مزدش دهد چون شهید
سپس گفت تا نای ها بردمندسپه را به درگه فراهم کنند
بجنبید هر جا درفشی که بودیلان گرد گشتند با کبرو خود
ز هر دوده از تازیان لشگریبیامد به درگاه، با مهتری
همه شهر، پرویله ی کوس شدظفر پیشرو، فتح جاسوس شد
زلشگر چو شد دشت پر شرزه شیربه لشگرگه آمد امیر دلیر
گزین کرد از ایشان ده و دو هزارکه مردانه بودند در کارزار
زر و خواسته داد و ساز نبردبه هر کس بداد آنچه در خواست کرد
براهیم یل را بدیشان امیربفرمود و دادش لوا و نفیر
بگفتا: سپهدار لشگر توییمرا پشتوان یار و یاور تویی
یل پهنه و مرد میدان توییهر آن چت بگویم دو چندان تویی
از این جمله گردان و مردان کارتویی در خور این چنین کارزار
که با پور مرجانه ی پر فسونبرآیی و چترش کنی باژگون
سپه برکش و ساز کن کارزاربر آر از بد اندیش حیدر، دمار
نگویم چه کن پر دلی خوی تستهمان کن که در خورد نیروی توست
نشان از پدر داری اندر هنرهمان کن که کرد آن یل نامور
از آن خوار پیکار دشت بلابه یاد آر در پهنه ی کربلا
که با شاه لب تشنه دشمن چه کردز یاران او چون برآورد گرد
به کین سپهدار شه جنگجویکه هم آب او ریخت هم آبروی
وگر با سپه کشته گردی چه باکبه مینو درت جان شود تابناک
روان را ده از زلف اکبر کمندکه آسان گر آید به چرخ بلند
به زرینه طشت آن سر شاه رابه یاد آور و چون بدخواه را
سرشه به نیزه، سر ما به خودتفو باد برکین چرخ کبود
برو کردگار جهان یار تستهمان شاه کشته، مددکار توست
چو نام تو را بر سپاه گرانبخوانند افتد شکست اندرآن
گر از پور مرجانه کیفر کشیعلم از نه افلاک برتر کشی
ازاین مژده روشن شود چشم حورشود بزم فردوس دارالسرور
براهیم چون از امیر این شنفتچو خور بر درخشید چون گل شگفت
بزد بوسه بر دست مختار راامیر جهانجوی سالار را
بگفت: ار بمانم بیابم درنگنمانم که دشمن بکوشد به جنگ
بپوشم به مردان شمشیر زنزخون با دم تیغ عریان کفن
به نعل هیون بسپرم خاک راپر از برق تیغ آرم افلاک را
ز پیکار مردان رزم آزماینترسم دلم بر نیاید ز جای
به راهت گذشتیم از جان خویشنخواهم گذشتن ز پیمان خویش
ولی زآنم اندیشه مند ای امیرکه کوفه است پر دشمنان شریر
همه قاتلان شهنشاه دینبه کین تو از هر کران درکمین
چو من دور گردم ز تو با سپاهنماند به گردت بسی رزمخواه
بیابند آن کینه سازان مجالبه دفع تو گردند چاره سگال
وزانبوه ایشان گزند آیدتهمی پست چتر بلند آیدت
کرا دشمن جان به پهلو درستکجابیم از آن گر، وی آنسوتر است
به هر کار اندیشه باید نخستکه دانا، بی اندیشه کاری نجست
کجا مرد بینا درافتد به چاههزارش اگر چاه باشد به راه
نخستین از اینان بپرداز جایوزان پس به پیکار آنان گرای
تو بینا و دانا ترستی ز منولیکن مرا فرض بود این سخن
کنون چیست رای تو ای پادشاهبمانم به در، یا روم با سپاه؟
زگفتار او گشت مختار شادزشادی جبین ورا بوسه داد
بگفتش: نکو روزگار تو بادخداوند مختار یار توباد
همه هر چه گفتی درست است وراستزهمچون تویی رای بایست خواست
ره نیکخواهی ببردی به پاینماندی ز اندرز چیزی به جای
زتو پشت دین چون سنان، راست باددلت آنچه از بخت می خواست باد
ولیکن من از این گروه ایمنمبوند ار چه از جان و دل دشمنم
ازیرا که تا من شدم چیردستنیامد بر اینان زمن یک شکست
به جز مهر، از من ندیدند هیچاز ایشان مکن بیم، زوتر بسیچ
کز آن ها نپندارم آید بدیمگر پیشه سازند نابخردی
من از پور مرجانه ترسان ترمزبیداد و مکرش هراسان ترم
که او ملک جوی است و شاهی پژوهنه در بند انعام چون این گروه
سپاهی بیاورده آراستهورا هر چه گویی زرو خواسته
بکوشد همی بهر مرز عراقمباش ایمن ازکار آن پرنفاق
و دیگر مرا کار، خونخواهی استنه تدبیر و ملک و شهنشاهی است
از او نیست دشمن تری در جهانبه آل علی ازکهان و مهان
ندیدی که با آل حیدر چه کردبرآورد از آن دوده ی پاک، گرد
از آن آتشی کو برافروخت دودهنوز است در چشم چرخ کبود
بود شاه سجاد (ع) دهر انتظارکه سویش فرستم سر نابکار
به دست تو این مشکل آسان شودکه شیر از نبردت هراسان شود
بسیج سفر ارکنی زود کنهمه راحت خویش بدرون کن
میاسای و مندیش در هیچ کارمگر رزم آن دشمن کردگار
زبی یاری من دژم دل مباشمیندیش از این فرقه خیل باش
که یزدان مرا پشتوان بس بودمرا لطف او بهتر ازکس بود
مرا بوتراب آنشه راستگویاز این آگهی داده ای نامجوی
که جویم همی خون فرزند اویروان سازم از دشمنان خون زجوی
برو رزم را لشگر آرای باشاگر من نمانم تو برجای باش
چو بینم سر دشمن بدگمانچه باک ار مرا بر سر آید زمان
تو از دشمنان کینه خواه منیکه دارنده ی رسم و راه منی
بگفت این و فرمود کارید اسبسپهدار را همچون آذر گشست
یکی تیز تک رخش زرین ستامکشیدند و بگرفت میرش لگام
سپهدار بر زین آن بر نشستببوسید پس میر را روی و دست
چو بدرود کردند ره بر گرفتجهانی ز بدرودشان در شگفت
امیر سرافرازش اندر رکابروان شد پیاده همی با شتاب
سپهبد چو دیدش پیاده، روانفرو جست از اسب برخاکدان
بزد بوسه اش بر سر و دست و پایبگفتا: که ای میر یکسو گرای
تو شاهی و من پیش تو بنده امبه نزدت کهین تر پرستنده ام
نبوده است آیین به گیتی که شاهسپارد پیاده بر بنده راه
چو هر کار، ز اندازه اندر گذشتبگویند ازو در جهان سر گذشت
بدو گفت مختار گویی درستولیکن تویی شاه من در نخست
زتو یافتم نام و جاه و مهیهم این لشگر و کشور فرهی
زتیغ تو آیین حق گشت راستهمان رسم دنیا پرستان بکاست
سواری چو تو هر کش اندر رکابپیاده رود یابد از حق ثواب
از آنت پیاده روم برعنانکه خوشنود سازم خدای جهان
بکردند بدرود میر غیورنشانید بازش به زین ستور
براهیم لشگر به ساباط راندگرانمایه مختار درکوفه ماند
در داد بگشود برمردمانبیفراشت رایات امن و امان
مرآنرا که می دید بدخواه ترفزونتر ببخشیدی اش سیم و زر
برآن بد که دل ها به دست آورداز آن پس به دشمن شکست آورد
یکی روز میران به کوفی سپاهکه بودند در کربلا رزمخواه
بگشتند با یکدیگر انجمنزهر در براندند لختی سخن