بخش ۱۶ - نامه نوشتن ابراهیم به مصعب
سرنامه را حمد یزدان نوشتخدای دوکیهان و خرم بهشت
سپس نعت پیغمبر و آل اوهم آن یاوران نکو فال او
پس آنگه نوشت ای سلیل زبیرکه داری به دل کینه ی اهل خیر
شب دوش من درکنار فراتبه ظلمت درون همچو آب حیات
نهادم کمین تا بریزمت خوننبد دست چون بود زورت فزون
فتادم به دام تو شوریده بختنهادی به کوپال من بند سخت
زبند تو تا من نبینم گزندرهانید شیر خدایم زبند
بکشتم بسی از سپاهت به تیغتو خود جستی از چنگ من ای دریغ
نکردم من این ها به نیروی خویشننازم به شمشیر و بازوی خویش
خداوند کیهان مرا گشت یارکه بگسستم آن بند آهن چو، تار
جهان آفرین بس بود یار منتو دیدی که چونست کردار من
اگر خواهی از تیغ من جای برینباید که باشی زایمان، بری
سوی مرز خود رو، مبر عرض خویشبران دشمنان علی را ز پیش
وگرنه چو انگیخت گرد نبردپدید آید از مرد در جنگ، مرد
نمایم جهان برتو زانسان سیاهکه دیگر نیابی سوی بصره راه
برون آورم با پرند آورتهوای امیری ز، خیره سرت
به عبداله آنگونه رانم سنانکه دیگر نیابد دو دستش عنان
به افزونی لشگر خود منازکه با من چو گنجشک باشند و باز
چو آمد به بن نامه ی پر زدادبپیچید و بر سرش خاتم نهاد
به دست فرستاده ی هوشمندفرستاد زی مصعب خود پسند
چو آمد به وی نامه ی سرفرازبخواند و ز پاسخ فروماند باز
از ان نامور نامه شد پر هراسبرآورد سر پس چو گاو خراس
فرستاده را گفت: نام تو چیست؟به دین پیشوا و امام تو کیست؟
که را دانی اندر جهان شاه خود؟که را دشمن دین و بد خواه خود؟
بگفتا: که حارث مرا هست نامعلی باشدم راهنما و امام
سپهبد براهیم را دوستمترا دشمنم گر کنی پوستم
بگفتا بدو مصعب بد گمان:که گر خواهی از مرگ یابی امان
براهیم و مختار را بد شمارکه بخشم تو را خاتم زینهار
وگرنه به کوپال زانسان سرتبکوبم که گرید به تو همسرت
فرستاده گفتا: بگو با سپاهبیایند یکسر در این پیشگاه
که تا من برآیم به جایی بلندبگویم همان را که داری پسند
به لشگر بداندیش فرمان بدادسپاه آمد و جابه جا ایستاد
جوانمرد جا بربلندی گرفتبلندی ازو سربلندی گرفت
زبان را به حمد جهان آفرینگشود و نبی را بخواهد آفرین
به شیر خدا گفت آنگه دروددو نوباوه اش را به پاکی سرود
به نیکی براهیم و مختار راستود و دگر کرد گفتار را
بگفتا: که نفرین به پور زبیرکز او نامد اندر جهان هیچ خیر
پلید است و بی دین و بیدادگربرادر چو وی چون دو پورش، پدر
شنید این چو مصعب زبگزیده مردبپیچید برخویش ازخشم و درد
برآورد تیغ جفا از نیامبزد چاک بر پهلوی نیکنام
شد آن بی گنه از بلندی نگونتن پاکش از خون همه لعلگون
روان را به شاه شهیدان سپردزگیتی همی نام نیکو ببرد
به جز مصعب ازکین به زخم درشتفرستاده را در جهان کس نکشت
براهیم را این چو آمد به گوشبگریید از درد و برزد خروش
بگفتا: بکویید کوس نبردبرانید لشگر ز جا همچو گرد
بغرید کوس و سپه فوج فوجچو دریای قلزم درآمد به موج
گروهی چو کوه اندر آمد ز جایهمه غرق آهن زسر تا به پای
شد از ناله پر، هفتمین آسمانبپیچید برخود زمین و زمان
تو گفتی که خون شهیدان پاکبجوشید از تربت تابناک
زره پوش کند آوران خیل خیلبرفتند چون از برکوه، سیل
چو بر زین برآمد سوار سپهرسپاه ستاره، بپوشید چهر
زنیزه، هوا بیشه ی شیر شدجهان سربه سر پر ز شمشیر شد
بغرید چون رعد رویینه خمزمین در پی بادپا گشت کم
چو مصعب سرترک لشگر بدیدسراسیمه لشگر به هامون کشید
نکرده سپه را به صف استوارکه برلشگرش زد یکی نامدار
چو تندر خروشان و چون پیل مستبه زیرش یکی باد و برقی به دست
صف میمنه راند بر میسرهچو شد میمنه و میسره یکسره
به قلب سپه تاخت چون برق و بادزمرد افکنی، داد مردی بداد
چو انگیخت محشر در آن رزمگاهفرو ریخت بسیار خون، زان سپاه
بیامد سوی لشگر خویشتنبر او آفرین خوان، همه انجمن
چو مصعب زوی آن دلیری بدیدرخش گشت از بیم چون شنبلید
همی گفت: کاین لجه ی نیل بودو یا شیرکوشنده یا پیل بود
اگر بار دیگر نبرد آوردسر این سپه زیر گرد آورد
که بود این دلاور که چون تند بادبه ما تاخت وین داغ بر مانهاد؟
بگفتند: کاین شیر بی ترس و بیمکه تیغش بود همچو مار کیلم
سپهبد براهیم نامش بودکه جنگ فلک در نگاهش بود
سپس گفت مصعب به یاران خویشکه ما را رهی صعب آمد به پیش
شما گر بدینگونه جنگ آوریدهمه نام نیکو به ننگ آورید
ندیدید با ما چه کرد این سوار؟زوی باید آموختن کارزار
گروهی ابا تیغ و گرز و کمندگروهی ابا نیزه های بلند
گروهی به قاروره، قومی به تیردرآیید در پهنه ی داروگیر
بکوشید با این یل کینه جومگر آب رفته در آید به جو
زگفتار او لشگر آمد به جوشکشیدند از نای رزمی خروش
هزاری شش از آن سپاه گرانپیاده گرفتند تیر و کمان
ز مردان کاری هزاری چهارگرفتند زوبین پی کارزار
هزاری دو قاروره ده و دو هزارزره پوش و بر باد پایان سوار
دو بیور هزار از سپه تیغ زنبه پیکارشان زال زر همچو زن
گروهی سپردار و خنجر گزارکه بودند اندر شمر، ده هزار
به یک ره به میدان نهادند رویبه قلب اندرون، مصعب کینه جوی
چو این دید اشتر نژاد دلیرکه شد پهنه زان پر دلان غاب شیر
خروشید:کای یاوران رسول (ص)که هستید خونخواه آل بتول (ع)
یک امروز خود را کنید آزمونبه مردی ابا این سپاه فزون
اگر کشته گشتید خرم بهشتشما را بود از خدا، سرنوشت
وگر زنده ماندید دور ازگزندشود نامتان چون فلک سربلند
ازین به چه باشد که در راه دین؟سپاریم ما جان به جان آفرین
بخوانند ما را به روز جزاز یاران نوباوه ی مرتضا
به نیرو اگر چون شما شیر نیستزعباس به دست و شمشیر نیست
نباشد بهتر به روی و به مویز شبه پیغمبر، شه ماهروی
به یاد آورید آن ستم ها زشتکه کردند با شاه اهل بهشت
وزان دختران رسول انامکه بردند بی پرده تا شهر شام
بجویید آن خون که پروردگاربود خونبهایش به روز شمار
بکوشید در یاری بوترابکه ما را ظفر وعده داد آن جناب
بگفت این و غرید آن کامگارچو شیر گرسنه که بیند شکار
سوی رزم دشمن برانگیخت اسبپرندی به دستش چو آذرگشست
پس و پشت او لشگری همگروهچو جوشنده دریا و چون سخت کوه
سنان راست کردند و تیغ آختندبه دشمن شکاری هیون تاختند
به ترغیب مردان خروشید کوسزمین بر رخ آسمان داد بوس
شد از دود قارو ره، گیتی سیاهبپوشید گرد زمین روی ماه
چو ماران، سنان مغز مردان بخوردتکاور به نعل، استخوان کرد خرد
شد از باده ی خون سرخاک، مستخدنگ ابرسنان برهوا کله بست
چو دریای چین گشت میدان جنگبراهیم یل اندر آن، چون نهنگ
چپ و راست درتاختی همچو برقبه خون ساختی کشتی عمر، غرق
زبس کشته افکند بر روی هماجل گشت از یاری وی دژم
تن کشته گان سپاه غروربه یاران دین بست راه عبور
همی تا نهان گشت شمشیر مهربه مشگین نیام سوار سپهر
دولشگر به هم تیغ کین راندندهمی خون به خاک اندر افشاندند
چو شب گشت و رفتند هر دو سپاهاز آوردگه سوی آرامگاه
همی چشم مردان با یال و سفتزاندیشه ی روز دیگر نخفت
برآمد چو از خیمه ی آبنوسسوار فلک، نعره برداشت کوس
سپه از دو رویه به دشت نبردرده برکشیدند و برخاست کرد
دولشگر چو در پهنه کردند جایبراهیم با نیزه ی جانگزای