گنج

بخش ۱۳ - آوردن پاسبانان مردی ترسا را به نزد ابراهیم

به پیکر ستبر و به بالا بلندیکی ژنده در تن، بر آن وصله چند
کلاهی بد از پشم اندر سرشفرو ریخته موی سرتا برش
به زنار بربسته محکم میانعصایی به دستش زخرما بنان
گرفت و ببردش برسرفرازسپهبد زحالش بپرسید باز
بفرمود: با ما سخن جز به راستنگویی و گرنه زیان مرتو راست
به رومی زبان گفت: از بصره منرسیدم هم اکنون در این انجمن
مرا کیش و راه مسیحا بوددر این مرز پیوسته ام جا بود
کنون بازگو تا شما کیستید؟چنین جنگجو از پی چیستید؟
برای چه این لشگر انگیختید؟بسی بیهده خون چرا ریختید؟
سپهدار گفتا: که مارا ست کیشزاحمد (ص) که نامش شنیدی تو پیش
پسر دختری داشت آن شاه ماکه در دین پس از وی بد او راهنما
بکشتندش این قوم حق ناشناسنکردند از کیفر حق هراس
کنون ما به خونخواهی آن جنابنداریم آرامش و خورد و خواب
از این مردم زشت کیفر،کشیمتن پرگنه شان به خون درکشیم
نصاری چو بشنید گفتار اوز دیده روان گشت آبش و رو
به جانش در افتاد از غم نهیببیفکند ز نار و خارج و صلیب
همی ریخت بر موی ژولیده خاکهمی زد زدل ناله ی دردناک
به تازی زبان گفت آنگه چنین:که ای شیر مردان پاکیزه دین
در انجیل من خود چنان دیده امز راز آگهان نیز بشنیده ام
که آید رسولی در آخر زمانزسوی فرازنده ی آسمان
کند نسخ، دین تمام مللفتد زو به رکن کلیسا خلل
پس از آن پیمبر پسر دخترشفتد در ره دین زپیکر سرش
حریمش به اشتر سواری کنندبه مرگش همی سوگواری کنند
پس از آن شهنشه، یکی پاکزادکه باشد ز آل ثقیفش نژاد
کشد کیفر او زبد خواه اودهد روی گیتی زخون شست و شو
مرا بخت نیک اندر آنجا فکندکه گردم شناسای آن ارجمند
کنون جمله باشید بر من گواهکه از جان پذیرفتم آن رسم و راه
چو از او سپهدار اشتر نژادشنید این سخن گشت خندان و شاد
بپرسید: کای مرد آیین درستچه بد تا که تازی نگفتی نخست؟
بگفتا که رازی است اندر نهفتچو خالی شود جای بتوان شنفت
سپهبد ز مردم بپرداخت جایبدو گفت آن مرد پاکیزه رای
یکی دیر دارم در این مرز منبدم اندر آنجای آسوده تن
که سالار آن لشگر نابکاربیامد دمان با سواری هزار
زمن خواست کانجاشب آرد به سربه رویش گشودم به ناچار در
به دیر اندرون چون که آسوده گشتزمن خواست کایم دراین پهندشت
بدانم ازین لشگر سر بلندهمه رای و اندیشه و چون و چند
کنون آن بداختر در آن جایگاهتن آسان نشسته است دیده و به راه
سپهبد ببوسید پیشانی اششکفته شد آن چهر نورانی اش
بدو گفت: کای مرد پاکیزه راهز من آرزویی که داری بخواه
بگفتا: ندارم دگر آرزویمگر آنکه زین مردم نامجوی
یکی مرد بی ترس شمشیر زنبیاید به همراه تا دیر من
که او را برم من به بالین اوز خون سرخ سازد نهالین او
براهیم یل گفت: آن کس منمکه خود را به یک پهنه لشگر زنم
نترسم ز شیر و ز پیل و نهنگبرآرم ز سوراخ، غژمان پلنگ
خود آیم ز لشگر به همراه توکنم آنچه را هست دلخواه تو
بدو گفت آن راهب پاکزاد:که از دادگر، آفرین برتو باد
اگر روی گیتی شود پر سیاهسر آن سپاهی تو در رزمگاه
فزونی به نیرو زپیل دژمچو آهو کند شیر نر از تو رم
نکو نیست لیک ای یل حق پرستکه سازی به دندان کشی کاردست
چو با چاره کاری توان ساختنخرد نیست جان در سرش باختن
به هرچت سرایم فرا دار گوشبه تن همچو من رخت رهبان بپوش
میان را به زنار ترسا ببستیکی خاج از سینه آویخت پست
به سر برنس عیسوی برنهادزکارش بشد جان اسلام شاد
پس آنگه ببست آن یل نیکبختیکی تیغ برنده در زیر رخت
عصایی به دست اندرش همچو میمبه زیر قبا اژدهای کلیم
ز دنبال راهب در آن تیره شامز لشگر سوی دیر برداشت گام
چو پیدا شد آن دیر راهب ز دورپی آزمون گفت با پیل زور
که گر شیر نر باشی و اژدهانگردی از این دام دیگر رها
نهادم به راهت من این بند و دامکه تا دشمنان از تو گیرند کام
تو آنی که گفتی سر یک سپاهبه گرد اندر آرم در آوردگاه
ز نیروی خود لاف چندان زدیبه آهن نسنجیده دندان زدی
کنون پرده برگیرم ازکار توکنم دشمن آگه ز کردار تو
بگویم ببندند یالت به بندکه دیگر نبینی تو گرز و کمند
چو جستی ز بیگانه گان آشناز دریا توانی بجه باشنا
چو پرورده ی مرتضی (ع) این شنیدشد آثار خشم از دو چشمش پدید
بدو گفت: کای مرد پیمان شکنمشو غره بر حیلت خویشتن
از اینها که گفتم فزونتر منمنترسم شود گر جهان دشمنم
زمین گر شود پر زتیر و سنانمنم شیر شرزه در آن نیستان
به خود گر نمی دید می توش و تابنمی کردمی سوی دشمن شتاب
اگر زنده رستی تو از چنگ منبگو تا کند دشمن آهنگ من
بگفت این و تیغ از میان برکشیدچو شیر ژیان سوی راهب دوید
چو این دید راهب بترسید سختبخندید بر روی آن نیکبخت
بگفتا: به خونم میالای تیغکه برکشتنم خورد خواهی دریغ
به یزدان که پیمان تو نشکنمفتد گر به دریای آتش تنم
چنین گفتم این از پی آزمونکه بینم دل و زهره ات هست چون
طلایه که بد بر در آن حصارگرفتند ره بر دو ترسا شعار
که اینجا بمانید تا صبحگاهندارد به شب کس در این دیر راه