گنج

بخش ۹۱ - در ذکر اعجازی که از سر مطهر امام(ع)درراه شام بظهور رسیده بروایت ابن لهیعه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۳ بیت
ز کوفه همی تا به شهر دمشقشگفتی بسی از سر شاه عشق
عیان شد به هر منزل و هر دیاردراین نامه گفتم یکی از هزار
چه بسیار جا کز محبان شاهندادند بر لشگر کفر راه
ببستند در، بر سیاه شریربراندند از خویش با تیغ و تیر
من آن جمله را کوته انداختمبه پیوستن آن نپرداختم
شنو این یک اعجاز را از امامکز آن پس بگوییم ازشهر شام
چنین گفته پور لهیعه که منبدم روزی اندر حرم دور زن
بدیدم یکی مردک تیره رنگابر پرده ی خانه یازیده چنگ
همی گفتی ای دادگر داوراببخشا گناه فزون مرا
اگر چند دانم که چونین گناهنه درخورد بخشایش است ای اله
نگیرم ازین آستان من سرااگر چند دانم نبخشی مرا
بدو گفتم ای مرد کوتاه کنبترس از خدا شرمی از این سخن
ز بخشایش حق مشو ناامیددهد تا امیدی به آتش نوید
اگر بنده دارد گنه بی شمارخدا مهربان است و آمرزگار
مرا گفت آن مرد با اشک و آهکه من خویش دانم چه کردم گناه
از اینجا به یکسو بیا تا که منبگویم تو را از بد خویشتن
چو رفتیم از آنجا به کنجی فرازچنین پرده بگرفت از روی راز
که من زان گروهم که در راه شامبرفتیم با آل خبر الانام
من و چند تن زان سپه نابکارکه بودیم پنجاه تن نیزه دار
سر پاک شه را نگهبان بدیمشب و روز مست و غزلخوان بدیم
به شب می نمودیم سر را نهانبه صندوقی و خویش برگرد آن
نشستیم درشادی و درطربهمی باده خوردیم تا نیم شب
ز شب ها شبی من نخوردم شرابچو گشتند آنقوم مست و خراب
بدیدم دری ز آسمان باز شدهمه روی گیتی پرآواز شد
همی دم به دم آن صدا می فزودتو گفتی مگر غرش رعد بود
بشد درهوا روشنی ها پدیدتو گفتی مگر برق ها می جهید
به ناگاه آوای مرد و سمندبه گوش آمدم از سپهر بلند
بدیدم خروشان سپاه ملکبه سوی زمین آمدند از فلک
مکاییل برآن سپه پیشروبه ناگه دگرباره برخاست غو
یکی گفت اینک رسول امینرسد از بلند آسمان بر زمین
به همراه او آدم و جبرییلذبیح است و نوح و مسیح و خلیل
چو کروبیان و رسولان پاکبه سوی سمک آمدند از سماک
در افتاد در توده ی خاک جوشز خیل ملایک برآمد خروش
ز صندوق در بسته روح المینبرآورد پر خون سرشاه دین
ببوسید و بر سینه اش بر نهادتزلزل بر افلاک در اوفتاد
همه قدسیان و رسولان پاکفشاندند برسر زغم تیره خاک
بدادند بوسه بدان پاک سررسولان و افلاکیان مویه گر
وز آنان فزون شاه بطحا دیارببوسیدش از دیده ها اشکبار
همی زار گفت ای جگر بند مننهال برومند، فرزند من
به دامانم ای پور، شمر پلیدسر از پیکر چاک چاکت برید
بر دیده ی من بزد بر سنانسر پر ز خونت بداختر سنان
سپس گفت با ناله ی دردناکبه افلا کیان و رسولان پاک
که بینید ای پاک جان، انجمنچه کردند امت به فرزند من
خروشان و جوشان چو دریای نیلچنین گفت با مصطفی (ص) جبرییل
که دستوری ام بخش ای شهریارکه گیرم هم اکنون زمین را مهار
به یک جنبش آنرا کنم باژگوننماند تنی زنده زین قوم دون
بدانسان که کردم ازین پیشترهمه امت لوط زیر و زبر
بگفتا بدین کیفرم نیست راینهم کار ایشان به دیگر سرای
نمود آن زمان شهریار حجازبدان پاک سر با ملایک نماز
درآندم به سوی زمین از فلکبیامد گروه دگر از ملک
به دست اندر دشت ها آتشینبگفتند با شاه دنیا و دین
که فرموده ما را چنین کردگارکه سوزیم پنجه تن نیزه دار
ترا چیست فرمان، بفرمود مننگویم بر امر یزدان سخن
ببارید فرمان داور به جایسروشان بفرموده ی رهنمای
یکی آتش از خنجر افروختندتن آن پلیدان همه سوختند
یکی از سروشان به من حمله کردبماندم من از بیم برجای سرد
بجستم ز دارای دوران امانبه من گفت آن شاه آخر زمان
برو بر تو نفرین پروردگارپس از مرگ بادت به دوزخ قرار
من از بیم جان اوفتادم ز پایپس از لختی آمد چو هوشم به جای
ندیدم زیاران به جا هیچکسیکی توده خاکستر آنجا و بس
ابا این گنه کامد از من پدیدنباشم ز رحمت چسان ناامید
چو اهل حریم شهنشاه عشقرسیدند نزدیک شهر دمشق
بپیمود زجر بن قیس از سپاهبه درگاه پور معاویه راه