گنج

بخش ۹ - آمدن امام علیه السلام به خیمه گاه و وداع نمودن با اهل حرم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۹ بیت
ز تیر بداندیش چون روزگارسر آمد بدان کودک شیرخوار
بیامد شه دین به سوی حرمرخ از گریه پرخون دل از غم دژم
همه بانوان حرم را بخواندابا کودکان در بر خود نشاند
همی دست بر روی هر یک بسودبه بدرود ایشان زبان برگشود
بگفتا که ای آل خیرالانامشما را یکایک درود و سلام
ز دیدار من توشه گیرید بازکه آمد مرا گاه رفتن فراز
مرا شوق دیدار پروردگارز تن برده آرام و از دل قرار
میان من و او حجابی نماندبه جز جان که باید به راهش فشاند
کنون می‌روم سوی میدان کینبه مهمانی پاک جان‌آفرین
پس از من خداوند بس یارتانبه هر سختی اندر مدد‌کار‌تان
ز هر بد که از دشمن آید به‌سرپناهنده باشید بر دادگر
علی (ع) کاو پس از من شه عالم استدر این راهتان محرم و همدم است
در این گفتگو بود شاه اممکه ناگاه بیرون دوید از حرم
یکی ماهرو کودک خردسالبه بالا و چهر و سخن بی‌مثال
سکینه (ع) ز شه داشت فرخنده‌نامبدو بود دارای دین شادکام
دمی از کنارش بنگذاشتینکوتر ز جان در برش داشتی
زبانی خوش و نغز گفتار داشتدل‌آرا‌تر از خلد دیدار داشت
بیامد بر شاه با اشک و آهنمودش در آغوش بر جایگاه
زدش بوسه بسیار بر دست و پایبدو گفت با دیدهٔ اشک‌‌زا‌ی
که ای خاک پای تو تاج سرمسرافراز باب بلند افسرم
دراین خردسالی یتیم‌م مکنز هجران خود دل دو نیم‌م مکن
کنار خود از من مگردان تهیز من مگسلان اختر فرهی
دو فرخ برادرم در این زمینبه خون خفتشان پیکر نازنین
سپهدار عم جهان‌جو‌ی منجدا شد به شمشیر دستش ز تن
ز اولاد هاشم هر آنکس که بودجهانشان همه گشت هستی درود
چو گشت اسپری روزگار همهتو ماندی به‌جا یادگار همه
تو نیز اینچنین دل نهادی به مرگسلیح نبرد آمدت ساز و برگ
پس از تو که در برفشاند مرا؟که سوی خود از مهر خواند مرا؟
بدو گفت شاه ای نکو دخترمنباشد چو دیگر کسی یاورم
به مرگ ار نهم تن شگفتی مدارکه بی یاوران را همین است کار
سکینه (س) بدو گفت زار ای پدربه یثرب دگر باره ما را ببر
که در سایهٔ تربت مصطفی (ص)نبینیم از بدسگالان جفا
شهش گفت: هیهات ازین آرزویکه ره گر نبد بسته از چار سوی
نمی‌خواستم خویش را مبتلانمی‌ماندم اندر زمین بلا
دگر روی یثرب نخواهید دیدمگر من شوم از میان ناپدید
سکینه (س) از آن گفته بگریست زارفرو ریخت خون از مژه بر کنار
شهش گفت: ای بانوی بانوانمسوزان دلم تاکه دارم روان
کنون گاه این زاری و گریه نیستبه مرگم بسی زار خواهی گریست
نگون از برِ زین چو گشتم به رویبه من هر‌چه خواهی‌ بزاری‌، بموی