گنج

بخش ۷۳ - بردن اهل بیت طهارت را از کربلاو چگونگی آن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۱ بیت
همانا که فرزند آن شهریارکه بد سالیان شاه درآن دیار
دگر باره آهنگ آنجا کندکه بر تختگاه نیا، جا کند
به همراه وی بانوان حرمکه بودند درکوفه بس محترم
همه کوفیانش پذیره شوندابا نای و سنج و تبیره شوند
پی دیدن روی سالار نوز هر برزن و کوی بر پاست غو
زن و مرد کوفه به شادی درندتماشای شه را به بام و درند
دریغا که این نوجوان شهریارعلیل است و بیمار و غمگین و زار
ز اسباب شاهی بود بی نوانه خرگاه دارد نه تاج و لوا
نه طوق و نه یاره نه چتر وکلاهجهان گشته از دود آهش سیاه
حریمش برهنه سر و سوگوارز دنبال او بر شترها سوار
فرادار گوش ار تو راهست تابکه درکوفه آمد چه سان آن جناب
سحرگه چو بنشست عریان بدنبه نیلی عماری عروس ختن
سر شاه را خولی خیره سربیاورد زی لشگر بد گهر
ز آل علی (ع) هیجده سر چو ماهبه نیزه زدند آن بد اختر سپاه
حرم را سپس بر شترها سوارنمودند بی پوشش و بی مهار
به زنجیربسته شهنشاه دینبه گردن نهاده غل و آهنین
همه کودکان شه تاجوربه یک رشته بسته چو عقد گهر
بر هودج زینب(س) داغداربه نیزه سر حجت کردگار
بر چشم لیلی سر نوجوانچو خورشید بد جلوه گر بر سنان
بر محمل ام کلثوم زاربه نیزه سر ساقی نامدار
به جلوه برمحمل نو عروسسرتازه داماد شه ای فسوس
بردیده ی دختر شهریاربه نیزه سر کودک شیرخوار
بدینسان بر هر یک از بانوانسری جلوه گر بود اندر سنان
برهنه سر بانوان از حجابز شرم آستین کرده بر رخ نقاب
به پیش اندر، آن فوج خنیاگرانپس و پشت آنها سپاه گران
زهر سوی ره، با نی و رود و دفکشیده زنان سیه کار صف
جهان پرشد از بانگ شیپور و نایشگفتا چه سان ماند گردون به پای
بدین ساز و سان آن بد اختر سپاهسوی کوفه شادان سپردند راه
وزان سوی، این گفته ابن زیادکه تا مردم کوفه ی پر فساد
یکایک به راهش گذارند رویببندند آیین به بازار و کوی
زن و مرد از خانه بیرون شوندپذیره شدن را به هامون شوند
به پیمان که کس برنگیرد سلیحکه ترسم به کین باز گردد مریح
هم از بیم یاران دارای دینده و دو هزار از دلیران کین
فرستاد تا راه بازار و کویبگیرند برمردم فتنه جوی
زکوفه چنان بانگ و غوغابخاستکه گفتی مگر شور محشر به پاست
همه بام و در پرشد از مرد و زنیکی پای کوب و یکی دست زن
زهر جا سرودی به پا خاستیتو گفتی مگر عید ترساستی
به ناگه برآمد غو برق و کوسبشد گرد تا گنبد آبنوس
پدیدار شد از ره کربلایکی کاروان بسته بار از، بلا
سرآهنگ آن کاروان بر سنانسری نام یزدانش، ورد زبان
قلاووز سر بر افراشتهبر آن کاروان دیده بگماشته
ز دنبال او بر سنان چند سرکه از رویشان خیره گشتی نظر
چه سرها؟ که گر، دست می یافت مهربه پای یکایک، همی سود چهر
شترها بسی بی مهار و جهازبرآنها حریم رسول حجاز
برهنه بسی دختر مه جبینز آرزم هشته به رخ آستین
زبانگ دف و چنگ رامشگرانتو گفتی شود گوش گردون گران
زحال غم انگیز آن کاروانبرآمد غو ماتم از کوفیان
دل سنگ ایشان برآمد ز جایگرستند برآن ستم، های های
چنان شد که از آن سپاه ستمبرآمد پس شادی آوای غم
بر محمل دخت شیر خداییکی شیون ازکوفیان شد به پای
چو ناموی پروردگار این بدیدشد آثار خشم از جبینش پدید