بخش ۷۰ - بریدن سرهای شهیدان
چو آن زاری از آل احمد (ص) بدیدز رخ پرده ی شرم یکسو کشید
ز ایمان خود شست یکباره دستهمه نام اسلام را کرد پست
بفرمود تا پیش چشم زنانبرآرند تیغ ستم از میان
سر گشتگان را ببرند خوارهم آنسان که او گفت کردند کار
سر پور فرخ به دامان مامبریدند و آن کین نیامد تمام
شگفت آیدم کز چنان زشت کارچرا شور محشر نگشت آشکار؟
چو سرها ز تنها همه دور گشتشمردندشان بود هفتاد و هشت
وز آنها به هر فرقه ای بهرهابدادند کارند زی شهرها
حرم را پس آن لشگر پر غرورز جسم شهیدان نمودند دور
به همراه آن شاه بیمار زارسوی کوفه بودند اشتر سوار
چو زان کاروان خاست بانگ درایتن بی سر داور رهنمای
سوی قبله با هر دو زانو نشستبه درگاه یزدان بیفراشت دست
بر آورد از نای بانگ اذانبه بدرود آن بینوا کاروان
ز تکبیر آن مهتر قافلهبیفتاد در کاروان غلغله
اسیران زغم درخروش آمدندبه کردار دریا به جوش آمدند
ز افغان جانسوز آن بانوانجرس گشت خامش شتر در فغان
سر بانوان، زینب مبتلاهمی گفت زار ای زمین بلا
به خون خفته شاهی به دامان توستعزیزش نگهدار، مهمان توست
تویی آن سپهری که چون در ناببه تو خفته هفتاد و هشت آفتاب
ندارند بر جسم بی تن کفنتو از گردشان ساز پو شش به تن
تویی چون تن و پیکر شاه جاننهان دار در خویش جان جهان
تن خسته اش را به آغوش گیرمهل تا بر او برخلد نوک تیر
بپوشانش از گرمی آفتاببنوشانش ار دست یابی به آب
زخون علی اصغر بی گناهنروید زتو غیر لاله، گیاه
بکن چهره از خون داماد رنگچو جانش بکش اندر آغوش تنگ
ز خون علی اکبر نوجوانبه دامان خود جوی ها کن روان
تن کشتگان را همه پاس دارفزون از همه پاس عباس دار
که دست آن دلاور ندارد به تنکند تا پرستاری خویشتن
تویی روز و شب چون هم آغوش شاهفرستم به سویت چومن پیک آه
خبر ده ز من دلنواز مرابگو با برادر تو راز مرا
بدان خون که روی تو را کرد آلبه عرش برین روز محشر ببال
بگفت این و همراه آن کاروانبه ناچار شد سوی کوفه روان
چو در باختر گشت، مهر منیربه چنگال اهریمن شب اسیر