بخش ۶۲ - داستان جانگداز از ساربان و بیدادی که در قتلگاه کرد
که از رفتنش عرش شد پر خروشدل قدسیان اندر آمد به جوش
غمین گشت شاه رسل در بهشتبرون شد از آن پای، برخاک هشت
بیفتاد دست ولایت زکاربشد پنجه از ساعت کردگار
ندانم چسان می سرایم منشکه دارد زبان بیم از گفتنش
سعید مسیب چنین گفته بازکه رفتم سوی کعبه روزی فراز
بدیدم یکی مرد بی هر دو دستبر پرده ی خانه دارد نشست
چو انگشت، روی پلیدش سیاههمی گفت: کای داور هور و ماه
سیه چهره ام از گنه کن سپیداگر چند هرگز ندارم امید
که بخشی به رحمت گناه مراکنی پاک روی سیاه مرا
شوند ار دو گیتی شفاعتگرمنسازی ز آتش رها پیکرم
بدو گفتم: ای مرد بد روزگارهم او از خداوند نومید نیست
بگو: پر گنه تر ز ابلیس کیست؟هم او از خداوند نومید نیست
نه ای خود تو ابلیس ای نابکارمشو ناامید از خداوندگار
بگفتا: گر ابلیس بودم شدیکه تابد به من بخشش ایزدی
زمن دارد ابلیس ای مرد، ننگزکردار زشتم دلش هست تنگ
مرا در گنه نیست انباز و جفتگناهم بزرگست ناید به گفت
بدوگفتم: ای شوم نام تو چیست؟چه کردی که ابلیس همچون تو نیست
ز نومیدی از حق گناهی فزونندانم چه هست اربود گو که چون
به جوش آمد آن مرد و بگریست زارسپس گفت: لختی به من گوش دار
چو سبط پیمبر به کوفه روانشد از مکه، بودم منش ساربان
به خوانش براندم بسی کام هابسی دیدم از دستش انعام ها
مرا از کرم کرد او جامه دارسپردی به من وقت حاجت آزار
یکی بند دیدم در آن جامه نغزگهرها در آن، همچو بادام مغز
دلم بند شد پیش بند ازارولی شرمم آمد شوم خواستار
چو شد کشته آن شاه اهل ولاخود و یاوران در زمین بلا
شدم من به نزدیک آنجا نهانهمی تا که شب خیمه زد در جهان
ولی روی مه گیتی افروز بودشب از روشنی چون دل روز بود
نمودی درآن دشت پر درد و داغتن کشتگان همچو روشن چراغ
برون آمدم از کمین پویه پویپی کشته ی شاه در جستجوی
بدیدم تن بی سر شاه راکه مانست در آسمان ماه را
نبودش بجز خاک و خون رخت برسرا پا پر از ناوک چار پر
نمانده بر او هیچ غیر از ازارکه آن بند در وی، بدی استوار
فراوان گره داشت زآنها یکیگشودم به چالاکی و چابکی
برآورد دست یمین نیکبختبرآن بند بنهاد و بگرفت سخت
به نیرو بسی پنجه اش تافتمشگفتم که چون زهره نشکافتم
بشد بازوم سست و پنجه، زبونز دست شه آن بند نامد برون
چپ و راست هر سوی بشتافتمشکسته یکی تیغ کین تافتم
ببریدم از بند آن دست راستگمانم دگر آرزویم رواست
به ناگاه دست چپ شهریاربجنبید و بگرفت دست ازار
به ناگه بلرزید ارکان خاکبرآمد یکی ویله ی سهمناک
جهان همچو دریا درآمد به جوشبیفتاد در آفرینش خروش
شنیدم یکی گفت اینک رسول (ص)ابا حیدر (ع) و مجتبی (ع) و بتول (س)
بیایند از چرخ در قتلگاهبه دیدار این نای ببریده شاه
پس آنگه به گوش آمدم اینچنینکه بد مویه گر سیدالمرسلین
همی گفت: ای وای فرزند منجگر بند من اصل پیوند من
سرور دلم: رامش جان منفدا گشته در راه جانان من
دریغ ای شه تشنه کامان حسین (ع)خدا را حبیب و مرا نور عین
دریغا که کشتند زارت به تیغنخوردند بر کودکانت دریغ
من از بیم در گوشه ای تاختمسراسیمه خود را نهان ساختم
سه مرد و یکی زن بدیدم عیانچو مرغان هم آواز اندرفغان
به اطرافشان پره بسته سروشبه افغانشان خود فرا داده گوش
از ایشان جدا گشت خیرالبشرخروشان بیامد به نزد پسر
بگفتا: که ای پور فرخنده نامز ما باد بر تو درود و سلام
فدای تو بادا سر و جان منفری برتو از پاک یزدان من
به ناگه تن شاه از جا بجستبه پیش نیا با دو زانو نشست
بدیدم که پیغمبر سرفرازسبک دست کرد از همان جا، دراز
سر پور را از سنان سنانبیاورد و بوسید و برزد فغان
وزان پس به نای شهش بر نهادبپیوست و بردست وی بوسه داد
بگفتا سپس کای رسول خدایو یا شیر حق شاه خبیر گشای
وای مام من، بانوی کاخ دینبرادرم ای کشته ی زهر کین
شما را پیاپی سلام و درودزمن وز خدای پدیدار بود
وزان پس بگفتا به فرخ نیاکه ای سرور و خاتم انبیا
نکردند این پیروان تو شرملب تشنه اندر چنین خاک گرم
بکشتند مردان ما را به تیغنخوردند بر پیر و بر نان دریغ
زنان را نمودند پرخون جگرهم از خردسالان بریدند سر
به یغما ببردند اموال ماز لب تشنگی مرد اطفال ما
همانا بود برتو ای شه گرانبه ما آنچه رفت از ستمگستران
زگفتار شه آن سرافرازهاکشیدند با زاری آوازها
به افغان به سردست از غم زدندز نرگس به گلبرگ شبنم زدند
از آن مویه ی چهار تن شهریارسروشان عرشی گرستند زار
پسر کشته زهرای (ع) خونین جگرزمین را ببوسید پیش پدر
بگفتا: که ای داور رهنماینگه کن که این امت زشت رای
چه کردند با پور دلبند تو؟گناهش چه بوده است فرزند تو؟
که لب تشنه باید بریدن سرشزدن اینهمه زخم بر پیکرش
ندادن بدین تشنه یک جرعه آبفکندن برهنه بر آفتاب
بده بوسه اش برتن نازنینروم سرخ رو تا به عرش برین
بگویم همی با خداوند خویشستم های این مردم زشت کیش
نبی گفت: ما نیز چونین کنیمز خونش رخ و موی رنگین کنیم
بگفت این و از خون آن شهریارنمودند هر چار رخ ها نگار
وزان پس به فرزند خیرالانامبفرمود کای کشته ی تشنه کام
که ببرید از پیکرت دست ها؟که هرگز نگردد ز دوزخ رها
بدو گفت شاه ای خداوند منفدای تو دست و سر و جان و تن
در این راه یک ساربان داشتمکه باوی دلی مهربان داشتم
بسی دید از من زر و خواستههمه کارش از من بد آراسته
همی بود تا از پس کشتنمبیامد به بالین بی سر تنم
ببرید از بهر بند ازاردو دست من از بند آن نابکار
دراین کار بد کامدی ناگهانچو پیدا شدی کرد خود را نهان
پیمبر چو بشنید آن، شد روانز بیمش تو گفتی شدم بی روان
بزد نعره بر من که ای نابکارترا با جگر بند من بد چه کار؟
چه بد دیدی ازمن که کردی به تیغجدا دست فرزند من بیدریغ
بریدی تو دستی که روح الامینبه بوسیدنش تاختی بر زمین
بریدی تو دستی که بالای دستنبد هیچ دستش ز بالا و پست
خدا دور سازد از پیکرتسیه سازد این روی بد منظرت
نبیند روان تو روی بهشتکه ایزد تو از بهر دوزخ سرشت
به نفرین پیغمبر حقپرستفتاد از تنم در همان دم دو دست
ز دود گنه گشت رویم سیاهندارم کنون جز غم و اشک و آه
ز بد روزگاری به جان آمدمدراین خانه از بهر آن آمدم
که شاید ببخشد گناهم خداینسوزد تنم را به دیگر سرای
شنیدند چون مردمان اینچنیناز آن تیره رو مرد ناپاکدین
نمودند نفری به کردار اوبدان زشت آیین و رفتار او
هر آنکس که بیننده بر وی گشادخدو بر وی افکند و دشنام داد
بدین زشتی اندر سرای دو رنگجز اندک زمانی نکرد او درنگ
وزان پس در آتش نشیمن گزیدهمه کیفر زشتکاری بدید
دویم روز سوگ خداوند دینکه شد ماتمش تا به خلد برین
چو زین طشت پیروزه، خورشد عیانچو بر خون سر شاه دین برسنان