بخش ۵۶ - رفتن بجدل ابن سلیم به قتلگاه و بیداد آن گمراه روسیاه
نبد هیچ کس نزد آن کشتگاننه دشمن، نه غمخوار و نه پاسبان
بیامد ددی بد رگ و زشت خیمکه بد ناماو بجدل ابن سلیم
همی گشت در قتلگه بیدرنگکه افتد مگر چیزی او را به چنگ
چو نومید شد بازگشت او به خشمکه ناگه فتادش سوی شاه چشم
به انگشت او دید انگشتریدرخشان چو در آسمان مشتری
بکوشید کارد ز دستش بروننیامد که بد خشک گشته به خون
سر اهرمن از غضب خیره گشتهم از آز چشم خرده تیره گشت
یکی خنجر آبگون برکشیدبرآن قفل بر بسته، کردش کلید
شدی کاشکی خشک انگشت منو یا خون شدی کلک در مشت من
مرا این جانگزا قصه ننوشتمیکه اندر جهان تخم غم کشتمی
دریغا از آن داور جم خدمکه از کف نگین داد و انگشت هم
اگر باب او در ره بی نیازیک انگشتری داد اندر نماز
مر این پور راد از کرم گستریببخشید انگشت و انگشتری
کشیدی چو او دست از هر چه هستنه سر ماند برجا نه انگشت دست