گنج

بخش ۵۳ - روایت علیا مخدره جناب زینب علیه السلام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۵ بیت
یکی داستان دیده ام جانگزاز گفت مهین دخت شیر خدا
بپیوندمش من به گفتار خویشکه آتش زنم بر دل شیعه، بیش
چنین گفته آن بانوی راستانکه بودم من استاده بر آستان
بر خیمه ی سید الساجدینز تیمار بیمار خود دل غمین
به ناگه بیامد یکی زشت مردکه بودش دو چشم ازرق و موی زرد
به تاراج آن خیمه بگشاد دستکم و بیش را جمله درهم ببست
یکی پوست در زیر بیمار بودکه بی ارزش و کهنه و خوار بود
بنگذشت زان پاره ی پوست نیزنترسد از پرسش رستخیز
گرفتش کنار و برافشاند سختبه روی اندر آمد شه نیکبخت
دگر چون درآن خیمه چیزی ندیدبه تاراج شد رخت و بر من رسید
ربود از سر من کهن معجرمدگر آنچه بد پوشش اندر برم
دو آویز درگوش بودم ز زربرآوردش از گوشم آن بد سیر
شگفتا که آن بد گهر می گریستبگفتم: که این گریه ات بهر چیست؟
بگفتا:که گریم بدان کز ستمچه بد رفت با آل شاه امم
ز گفتار او شد دلم خشمگینبدو گفتم: ای پیرو مشرکین
به تو بی خرد باد خشم خداز پیکر کند دست و پایت جدا
بسوزد تو را آتش این جهاناز آن پیش کاری به دوزخ مکان
نوشتند اهل سیر در کتابکه نفرین بانو بشد مستجاب
بدان بد گهر خولی اصبحیچو مختار بر شد به تخت شهی
به بندش در افتاد آن زشت مردبپرسد از او تا که از بد چه کرد؟
ستم های خود را سراسر بگفتنیارست زان جمله چیزی نهفت
همی تا بدانجا که بانوی دینچه فرمود با وی که شد خشمگین
چو بشنید گفتار او نیکرایبفرمود کز وی دو دست و دوپای
بریدند و پس آتش افروختندتن تیره اش را در آن سوختند
حمید بن مسلم ز کوفی سپاهبگفتا: که رفتم سوی خیمه گاه