بخش ۴۸ - آمدن ذوالجناح به خیمه گاه
سمندی بدیدند بی شهسوارخروشان و گریان چو ابر بهار
زناوک برآورده چو مرغ، پرزخون کرده برگستوانی به بر
تن پیلوارش شده رنگ رنگچو پر تذروان و چرم پلنگ
بریده ستام و گسسته لگامبیامد باستاد نزد خیام
سرافکنده در زیر و آسیمه سارهمانا بد از بانوان شرمسار
ز دیدار آن باره شد بی گمانبر ایشان که آن پیشوای زمان
بشد کشته در پهنه ی کارزارکشیدند از دل همه، ناله زار
چنان شیون از آن زنان گشت راستکه از ماهی و ماه افغان بخاست
کشیدند افغان زدل همنفسکه افسوس، دیگر نداریم کس
کجا هست پیغمبر؟ آن شاه ماکجا هست حیدر (ع)؟ کجا مجتبی (ع)؟
کجا رفت آن یادگار جهان؟حسین (ع) آن خداوندگار جهان
دریغا که شد کشته آن شاه فردز مرگش فلک، روز ما تیره کرد
پس آنگاه با شیون و اشک و آهگرفتند پیرامن اسب شاه
یکی گفت: اسبا سوارت چه شد؟خدا را خداوندگارت چه شد؟
چرا پشت شیر است خالی زهور؟چرا شد خداوند از عرش، دور؟
یکی گفت ای ذوالجناح رسولچه کردی به آرام جان بتول (س)
جدا شد چه سان پای شاه از رکاب؟تهی شد چرا ماه نو، ز آفتاب؟
چو رفتش توان از تن دردناکتو آهسته او را فکندی به خاک
و یا دشمن او را به سختی فکندبه خاک اندر آمد سپهر بلند
به ناگاه نوباوه ی شاه دینکه فرش بدی زیور کاخ دین