گنج

بخش ۴۶ - رفتن شمر به بالین امام انام

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۵ بیت
که جز من کسی مرد این کار نیستبه نزد من این کار، دشوار نیست
منم آنکه خون بارد از دشنه امبه خون حسین علی (ع) تشنه ام
بود گرچه نوباوه ی مصطفی (ص)ولی چون پدر باشدش مرتضی (ع)
من از کشتن او ندارم دریغبیندازم از پیکرش سر به تیغ
بگفت این و آمد روان سوی شاهز اندیشه اش در طپش مهر و ماه
دمان رفت و بر سینه ی شه نشستیکی خنجر آبگونش به دست
به رویش دمی شاه دین خیره دیدبه شاه اینچنین گفت شمر پلید
از آنان نیم من که با یک نگاهفریبی مرا، باز داری ز راه
یقین دان که لب تشنه برگرم خاکبه دست من امروز گردی هلاک
گرفتی به جایی مکان، بس بلندکه باشد بر دادگر ارجمند
بود گنج علم جهان آفرینبر او سوده رخ سیدالمرسلین
بگفتا: که هستم ضبابی نژادکه خود مام من شمر نامم نهاد
شهنشاه گفتا: ندانی مگرکه من کیستم وز که دارم گهر؟
بگفتا: شناسمت از هر که بهنیایت به پیغمبران بود مه
بودباب تو شیر حق مرتضی (ع)همام مام تو، دختر مصطفی (ص)
که بد عفت و شرم، آرایه اشنتابیده خورشید بر سایه اش
تو را جد رسول و حسین (ع) است نامخدیجه (س) نیای تو، از سوی مام
بپرورده پیغمبرت درکنارز پور ابو طالبی، یادگار
بگفتا بدو خسرو تاجورچو دانی منم سبط خیرالبشر
پی کشتنم از چه داری شتاب؟چه جویی از این کرده ی ناصواب؟
بگفتا: از آنت نمایم شهیدکه پر زرکند دامنم را یزید
بدوشاه گفتا: به نزد تو براز این دو کدامن اند دلخواه تر؟
شفاعت کند پاک پیغمبرتو یا زاده ی هند بخشد زرت
بگفتا: برم یک پشیز یزیدبود از تو و از نیایت مزید
ز اتمام حجت بدو گفت شاهچو خواهی همی کشتنم بی گناه
دم رفتنم بخش یک جرعه آبکه از جان من تشنگی برده تاب
بگفتا: به تو مرگ نزدیک تربود زانکه لب سازی از آب، تر
تو آنی که گفتی «علی» باب منبود ساقی حوض با انجمن
به یاران خود آب کوثر دهدمی و انگبین، شیر و شکر دهد
شکیب آر با تشنگی تا که بابدهد برسر حوض کوثرت، آب
زمن بهره ات، آب خنجر بوداز آن کین که باب تو حیدر بود
بدو گفت نوباوه ی بوترابچو زینگونه داری به قتلم شتاب
نقاب از رخ خود به یکسوی برکه روی تو را بنگرم یک نظر
بپذرفت و بنمود روی پلیدشهنشه چو بر چهر او بنگرید
دو رخ پربرص اعوری دید زشتکه از بهر دوزخ خدایش سرشت
زکامش برون جسته نایی درازلب و پوزه ی زشت تر از گراز
شهنشاه چون دید روی پلیدیکی آه سرد از جگر برکشید
بفرمود: یکسر درست است و راستسخن ها که از لعل جدم بخاست
بپرسید دژخیم، جدت چه گفت؟بگو با منش گر بباید شنفت
بگفتا: شنیدم از این پیشترکه با شیر حق گفته خیرالبشر
کسی کو سر از پور تو بفکندوزان کار پست مرا بشکند
رخش زشت و پرپیسی واعورا ستپلید است و ناپاک و بدگوهر است
به پوزه سگ است و به دندان گرازدرست آمد آنچ او بفرمود راز
چو از پور شیر خدا آن شنیدپر از خشم شد جان مرد پلید
بگفتا: چو جدت مرا گفت بدهمانند سگ خواند و هم چهر دد
نهم داغ، من بر دلش وز قفاببرم تو را سر به تیغ جفا
بگفت این و با چکمه پای پلیدبرآورد و کرد آنچه نتوان شنید
پس آنگاه افکند شه را به رویبرآمد ز افلاکیان های و هوی
رخی را که آزرم خورشید بودبه خواری بدان خاک تفتیده بود
از آن هول برخود بلرزید خاکپر از دود شد از سمک تا سماک
بشد روی خورشید از غم، چو قیرملایک کشیدند از دل، نفیر
همی دست برسر بزد جبرییلطلب کرد اذن از خدای جلیل
بیامد در آن وادی هولناکز بالین شه ریخت شه بر فرق خاک
همه روح پیغمبران، مویه ساززده پرده بر گرد آن سرفراز
زدندی همی دست ماتم به سرروان کرده بر رخ دو جوی از بصر
یکی گفتی ای شمر، آرزم دارز روی رسول خدا، شرم دار
که استاده و بر تو بیند همیمکنم بیش از این شاه ما را غمی
یکی گفتی این چهره ی پر ز نورکز او روشنی می برد ماه و هور
نشاید نهان به خاک سیاههمین دم بیفتد زسر مهر و ماه
سخن کوته آن رو سیاه پلیدبه ده ضربت آن سر و پیکر برید
که هر سروری را به سر، تاج بودفروغ رخش شمع معراج بود
به هر رگ که آن بد گهر می بریدشهنشاه آهی ز دل می کشید
که احمد (ص)، خداوند اخیار کو؟علی (ع)، آن شهنشاه کرار کو؟
حسن (ع) کو؟ چه شد جعفر تیغ زن؟چه شد حمزه آن گرد لشگر شکن؟
عقیل سرافراز سالار کو؟همان مسلم نام بردار کو؟
کجایند یاران جانباز کن؟نبرده سران سرافراز من
دریغا که بیکس در این گرم خاکلب تشنه زینگونه گشتم هلاک
چو در خواب شد دیده ی شهریاربرفت از تن آفرینش، قرار
یکی گرد بر پای شد، قیرگونزمین همچو افلاک شد بی سکون
اگر شاه بیمار بر جا نبوداثر از ثری و ثریا نبود
بپرداخت چون شمر ازکار شاهبرون آمد از گودی قتلگاه
به دامان نهفته سرشاه دینبه تازی رجز می سرود اینچنین
که کشتم من آن را که از باب و مامنکوتر بدی زاهل گیتی تمام
بکشتم مر آن سید پاک راکه دلبند بد شاه لولاک را
خریدم به خود اندر این زشت کاربه هر دو جهان خشم پروردگار
زهی سبط پاک رسول امینزهی آبرو بخش دین مبین
که در راه یزدان زخود دست شستکه بشکسته ها گردد از وی درست
بداد آنچه بودش به جانان خویشکه بیند مگر روی یزدان خویش
بیاموخت مر خلق را بنده گیوزو مدعی یافت، شرمنده گی
چو او داد در راه حق هر چه داشتخدا نیز داد آنچه با وی گذاشت
جنان و جحیمش به فرمان نمودجهان را به مهرش گروگان نمود
زمام شفاعت بدو باز دادبه مهرش ره مغفرت ساز داد
هر آن خاک کورا بود خوابگاهفزونتر شد از کعبه اش پایگاه
ثواب طوافش فزون ش بسیزطوف خدا خانه از هر کسی
گرستن بدو قدر دارد چنانکه پاداش او برتر است از گمان
بن مژه، گر کس کندتر ز آببود باغ مینوش، کمتر ثواب
ایا کار فرمای اقلیم عشقطرازنده ی گاه و دیهیم عشق
خدیو سرافراز ایوان دینجهانبخش محبوب جان آفرین
یکی سوی این بنده ی زار بینبدین رو سپاه گنهکار بین
گنه دارم فزونتر از هر کسیولیکن تو را دوست دارم بسی
ثنای تو گویم همی صبح و شامگرفته به ماتم سراییت نام
یکی قطره از ابر رحمت ببارمر این بنده از تیره رویی برآر
خدایا به شاه شهیدم ببخشبه سبط رسول مجیدم ببخش
کنون بشنو از باره ی شه سخنزگفتار دانشوران کهن
چو زان کار شد روز گیتی سیاهزهامون پدیدار شد اسب شاه