بخش ۳۵ - حمله ی هفتم شاه مظلومان
ره پویه بر بارگی بسته شدهمه صف به بدخواه بگسسته شد
زبیم شرر بار شمشیر شاهبد اندیش از مرگ جستی پناه
گریزنده از پیش آن شاه تفتسپه تا به دروازه ی کوفه رفت
شنیدم در آن روز بیور هزاربه شمشیر آن شاه شد کشته زار
خداوند، سرگرم پیکار بودکه از سوی مینو ندایی شنود
بگفتندش: ای آرزومند مانداری مگر رای و پیوند ما؟
گرت هست، این سخت پیکار چیست؟به خود دادن این رنج و آزار چیست؟
پدید است در پیش دست خدایسپهر ار برآید بیفتد ز پای
تو پیمان نهادی به روز الستکه از جان بشویی در این راه، دست
من امرت نکردم که درکارزارشوی کشته ی تیغ بدخواه زار
کنون گر زن پیمان پشیمان شدیزمرگ جوانانت پژمان شدی
کنم زنده جانداده گان تو راجوانان آزاده گان تو را
هم ایدون بزن بانگشان تا ز جایجهند آن دلیران رزم از مای
بمان در جهان خوشدل و سرافرازنسازم کم از پایگاه تو باز
همان دوستداری و محبوب ماشه عالم و بنده ی خوب ما
چو بشنید شاه جهان این ندابگریید و گفت: ای یگانه خدا
زعهدی که بستم پشیمان نیمبه عشقت چنین سست پیمان نیم
گذشتم ز فرزند و مال و عیالپی دیدن آن دل آرا جمال
گرم صدره از تن در آرند پوستبه خوشنودی دوست، نغز و نکوست
نیم شادمان جز به پیوند توکیم؟ بنده ی آرزومند تو
به مهرت، زما و منی رسته ایبه خورشید چون ذره پیوسته ای
بکاوندم ار، پیکر خونفشانبجز تو نیابند از من نشان
بگفت این و کرد آن شه تشنه کاممرآن تیغ خونریز را در نیام