گنج

بخش ۳۲ - حمله ی ششم شاه دین بر سپاه مشرکین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
یکی نقطه شد میمنه و میسرهز شمشیر شه گرد آن دایره
سواری که آن تیغ بر وی رسیددگر چهره ی زندگانی ندید
شد از باد گردان رزم آزمایفراموش، پیکار شیر خدای
ز شوق شهادت چنان گشته مستکه افکند یکباره اسپر ز دست
بر نیزه و ناوک چار پرسر و سینه دادی به جای سپر
ز شمشیر و تیر سپاه پلیدفزون بر تنش زخم کاری رسید
کس از خلق زخم تن شهریارنداند که چند آمد اندر شمار
ولیکن گروهی ز اهل سخننبشتند در نامه ی خویشتن
که زخم تن آن امام اممهزاری دو بوده است پنجاه، کم
زپیشانی شه بدی تا به نافپر از زخم پیکان خارا شکاف
برو سینه اش داشتی زخم، بسکه در جنگ پشتش نمی دید کس
پس از حمله فرزند شیر خدایدمی خواست کآسوده ماند به جای
یکی سنگدل خصم سنگی زدستبیفکند و پیشانی شه شکست
روان گشت خون بر رخ پاک اوبشد پرده بر چشم نمناک او
برآورد دامان پیراهنشکه خون بسترد از رخ روشنش
سپیدی زنافش پدیدار گشتبتابید نورش در آن پهندشت
به ناگه شد از شست شومی برونخدنگی سه پهلوی، زهر آبگون
بیامد دمان تیر آن روسپیبزد بوسه بر بوسه گاه نبی
چو بنشست آن تیر شه را به نافبه جای خدا اندر آمد شکاف
گذشت از بر قلب و از پشت سربر آورد آن ناوک چار پر
شهنشه رخ از اشک درخون کشیدز پشت خود آن تیر بیرون کشید
بگفتا: به نام خدای جهانبه آیین پیغمبر مهربان
شدم کشته در راه یزدن خویشگرفتنم ره بنگه قرب پیش
چو دانستی آن خون پاک اربه خاکبریزد، شود مردمانش هلاک
همی پرنمودی از آن خون دو دستفشاندیش بر سوی بالا زپست
یکی قطره از آن نیامد فرودهمانا شفق سرخی از وی ربود
پس آنگاه یک لخت از آن خون پاکبیندود بر چهره ی تابناک
همی گفت: خواهم چنین سرخ رویشوم پیش یزدان خود رازگوی
از آن زخم کاری تن شهریاربشد سست در کوشش کارزار
چو آگاه شد دشمن تیره بختز هر سو بدو حمله آورد سخت
زدندش به پیکر همی تیغ و تیربرآمد به گردون غو دار و گیر
شهنشه بدان ناتوانی ز زینبیفکند بس جنگجو بر زمین
به ناگه بجست از کمین همچو تیرددی، نام او مالک ابن یسیر
یکی تیغ زد بر سر شهریارکزان گشت شق القمر آشکار
فرو ریخت خون بر برو جوشنشچو شام به غم گشت روشن تنش
شهنشه بدو گفت: ای نابکارببردی چه بدبخت تیغی به کار
بدین دست از آب و نان جهاننگردد اگر کامرانت دهان
شنیدم ز نفرین آن شهریاربیفتاد دست بداختر زکار
بخشکیدی اندر سموم تموزندیدی در آن جنبشی هیچ روز
به کانون و تشرین همی ریخت خونچنین بود تا شد به دوزخ درون
از آن پس شهنشه ز رزم سپاهعنان را بتابید زی خیمه گاه
که زخم سرش را ببندد همیببیند رخ بیکسان را دمی
چو آمد به نزدیک پرده سرایبر آورد آوا زخشکیده نای
زنان را همه بر زبان برد نامز من گفت بادا شما را سلام