گنج

بخش ۱۷ - آمدن زعفر جنی به یاری آن پادشاه جن و انس به روایت زمخشری

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۲ بیت
به ناگاه ز هامون یکی تیره گردبرآمد که آن پهنه را تیره کرد
برون آمد از گرد مردی به زینابا پیکر و چهره ی سهمگین
به زیرش سمندی چو آذر گشسبکه پا داشتی چون شتر سر چو اسب
بیامد بر شاه و از تیز گامفرود آمد و کرد بر وی سلام
شهش پاسخ آورد و گفت: ای شگفتمرادل زکار تو حیرت گرفت
که ای؟ از کجایی؟ وداری چه نام؟که در بی کسی بر من آری سلام
چنین گفت آن مرد پاسخ به شاهکه من زعفرم شاه جنی سپاه
خود و لشگر از دوستان توایمکیهن بنده ی آستان توایم
به فرمان یزدان چوشیر خدایبه بئرالعلم گشت رزم آزمای
من و باب در دست آن شهریارمسلمان شدیم و ورا دوستدار
چو آمد به سر روزگار پدربه من داد تخت وکلاه و کمر
درین روز در بنگه خویشتنبدم ساخته بهر سور انجمن
به ناگه دو جنی شتابان ز راهبه نزدم رسیدند با اشک و آه
بگفتند: شاها چه سور است این؟چه هنگام جشن و سرور است این؟
همانا ندانی که درکربلاشه دین حسین (ع) است اندر بلا
پی کشتنش لشگری بدگماننهاده همه تیرها در کمان
نه فرزند برجا نه پیوند و یارشهنشاه تنها و بی دستیار
شنیدم چو از جنیان این سخنتو گفتی روانم بر آمد زتن
بیاراستم هفت بیور هزارز مردان جنگی پی کارزار
کنون با سپاهی چو ابرسیاهبه خدمت رسیدم دراین رزمگاه
که برجان ما جمله منت نهیبه پیگار این قوم رخصت دهی
بدو گفت شاه این نباشد رواکه باشد زمن دور خشم و هوا
شما در نیایید بر چشم کسبه دشمن بتازید از پیش و پس
به یکدم برآرید از ایشان دمارمروت نباشد چنین کارزار
به شه گفت جنی که ای تاجوربفرمای تا در لباس بشر
ابا دشمنانت، نبرد آوریمسرجمله را زیر گرد آوریم
بدو گفت شه خواسته ذوالمننمرا کشته اندر ره خویشتن
ندارم نیازی به یار و سپاهبپیما سوی بنگه خویش راه
به ناچار زعفر به چشم پر آبببوسید شه را هلال و رکاب
روانش ز اندوه شد پر ز دردسوی بنگه خویشتن روی کرد
پس آنگه ز جنی سپاه دگرز روی هوا بر گشودندپر
برشاه دین پوزش آراستندوزو رخصت یاوری خواستند