بخش ۱۱۸ - در مناجات بدرگاه قاضی الحاجات گوید
خدایا به یعقوب آل رسول (ص)بدان یوسف مصر جان بتول (س)
که درچاه زندان دوزخ تنممسوزان به جنت بده مسکنم
خود این دانم ای داور رهنمونکه دارم گنه ز آفرینش فزون
سبک تر بود لیک از پر کاهبرکوه بخشایشت آن گناه
چه غم با چنان بخشش بی شمارمن از تیره گی دارم کردگار
به ویژه که خواهشگرم هست شاهدر آن گرم روز انداران پیشگاه
بدین نامه من یکجهان تیره کارچون خود سوی مینو کشانم زنار
چو این نامه من یکجهان تیره کارچون خود سوی مینو کشانم زنار
چو این نامور نامه پرداختمتن از بند دوزخ رها ساختم
جهان پادشاها تو کامم بر آرمسازم بر مردمان شرمسار
برآمد ازین نامه چون کام منچو آغاز نیکو کن انجام من
به شاهنشهان فراز و فرودز پروردگار جهانبان درود
به یزدان بخشنده از من سپاسکه چندان روان مرا داشت پاس
که سیم خیابان بپرداختمبه گردون سر فخر افراختم
ببردم بسی اندرین نامه رنجنه از بهر نام و زر و مال و گنج
امیدم به فضل خدا بود و بسنبد یاورم غیر او هیچ کس
به هر بیت در شان این خاندانخدا خانه ای وعده داد از جنان
امید آنکه من برخورم زین نویدز بخشایش حق نگردم نمید
خدایا به خیرم نما خاتمهبه حق گزین دوده ی فاطمه (ع)
مرا بخش چندان بگیتی زمانگشاده دل و طبع و گویا زبان
که این نامور نامه گردد تمامبدانسان که بپذیرد او را امام
کنون این نیوشنده گفتار نوز چارم خیابان تو از من شنو