بخش ۷۴ - به میدان رفتن حضرت عباس علیه السلام به فرمان امام علیه السلام
پس آنگه برآمد به زین خدنگ –به فرمان روان شد سوی دشت جنگ
به دست اندرش آسمانی درفشهواشد زگرد سمندش بنفش
کمند ی چو ثعبان و تیغی چو برقسراپا به دریای پولاد غرق
به زین تافتی چهره ی آن جنابچو از تیغ کوه بلند آفتاب
عنان را به اسب گرانمایه دادبیامد به نزدیک لشگر ستاد
بزد بر زمین رایت ارجمندنگه خیره بر سوی دشمن فکند
چو دیدند لشگر سرو پیکرشهمان حیدری جوشن و مغفرش
بگفتند خود مرتضی زنده شدرخش اندرین پهنه تابنده شد
یکی گفت کاین شبل شیرخداستبه بالا ودیدار خود مرتضی است
مراو را پدر کرده عباس نامبه مردی نهد بر سر چرخ گام
گر این نامور رای جنگ آوردسر نام ما زیر ننگ آورد
شنیدند نامش چو نام آورانبماندند برجا کران تا کران
چنان شد دل جنگیان از نهیبکه خوشیدشان پای اندر رکیب
سواری ندانستی از بیم جانکه دارد به کف پار دم یا عنان
سپهبد زمانی خموش ایستادتو گفتی که کوهی است برپشت باد
ازآن پس برآورد اوا بلندبگفتا به سالار ناهوشمند
که هان ای عمر این خداوند فردکه بینی ستاده به دشت نبرد
حسین علی سبط پیغمبر (ص) استکه برهر که اندر جهان سرورست
بودساقی کوثر او را پدرکه بد کارفرمای تیغ دوسر
گزین مادرش هست فرخ بتولکه بد پاره ی جسم پاک رسول (ص)
بد او بانوی بانوان جهانبه خرم جنان نیز شاه زنان
به کابین او کوثر وسلسبیلفرات است و جیحون وسیحون ونیل
خود او وارث علم پیغمبر استامام است وسوی خدارهبر است
چرا با چنین شاه کین آوریشکست از چه بررکن دین آوری
ببرده است از راه اهریمنتبه یزدان خودساخته دشمنت
فراتی که کابین زهرا بودروان رایگان سوی صحرا بود
دد ودام نوشند از آن روز وشبتو بندیش بر پور او ای عجب
گر این اهلبیت رسول امینبمیرند تشنه دراین سرزمین
چو لب تشنه آیی به روز شمارچه عذر آوری نزد پروردگار
به من داده فرمان شهنشاه دینکه از وی بگویم ترا اینچنین
که کشتی تو اخوان ویاران مننهشتی تنی زان بزرگ انجمن
ندارم کنون من به جز طفل چنددراین خسروی بارگاه بلند
دل جمله از تشنگی سوختهجگر تفته وسینه افروخته
چه دارند این خردسالان گناهکه گردند ازتشنه کامی تباه
از آن پیش کز تشنگی جان دهندبگو تاکه آبی بدیشان دهند
کنی گر چنین من به روز شمارچو آیم بر پاک پروردگار
بگیرم یکی راه بخشش به پیشنخواهم زتو خون یاران خویش
خود او هر چه خواهند بتوان کندکه چاره به کار جهانیان کند
ودیگر ازین بیش برمن سیاهنسازید روز و نبندید راه
کزین مرز با آل خیر البشرشوم سوی هندوستان رهسپر
ندارم به ملک عراق و حجازسرمویی اندر جهان من نیاز
زفرخنده سالار شمشیر زنشنیدند لشگر چو زینسان سخن
گروهی نشستند بر جای و زارگرستند برغربت شهریار
سپهدار و آن لشگر تیره جانببستند از پاسخ وی زبان
مگر شمر دون وشبث کز سپاهبرفتند نزدیک سالار شاه
بگفتند کای صفدر نامجویازیدر برو با برادر بگوی
میان هوا گر شود پر زآبنهد روی بر پشت آب آفتاب
شما تشنه کامان زما بی دریغنبینید آبی بجز آب تیغ
مگر آنکه پیمان به دارای شامببندید و خوانید او را امام
سپهبد به گفتار آن تیره هوشتبسم کنان داد یک لخت گوش
پس آنگه بیامد برشه بگفتسراسر سخن ها که گفت وشنفت
شهنشه دلش آمد از غم به درددو گلگونه از اشک پر ژاله کرد
ابوالفضل استاده اندر برشدل آشفته و دست کرده به کش
به ناگه خروش آمد از خیمه گاهخروشی کز آن تیره شد مهر و ماه
بسی کودک خرد زار و ملولزاولاد شیر خدا و رسول
زخرگه به یکره برون آمدندخروشان ز سوز درون آمدند
دو گلگونه ازدرد دل ها سیهعقیق لب از تشنگی چون شبه
جهان زآهشان پرغو العطشرخ مهر تابنده فیروزه وش
سکینه به پیش اندرون مویه گرخروشان ز پی دختران دگر
همه بلبل آسا به افغان و آهسرآهنگشان ناز پرورد شاه
به بازو فکنده، یکی خشک مشکدو جوبسته بر روی گلگون ز اشک
دمان سوی سالار شاه آمدندچو سیاره گان گرد ماه آمدند
یکی اندر آویخت بر دامنشیکی بوسه زد بر سم توسنش
یکی گفت کای عم والاگهربه ما مهربان چون گرامی پدر
زبی آبی، آتش به ما درفتاددهد خاک ما تشنه کامی به باد
تو دریای فیض خدایی مخواهز بی آبی این کودکان را تباه
یکی گفت بر ما نگر، یک نفسکه جز تو نداریم فریاد رس
زسوز دل و تابش آفتابهم ایدون بمیریم اگر نیست آب
تو مپسند ای غیرت کردگارکه ما تشنه لب جان سپاریم زار
از آن کودکان پور شیر خدایچو دید آنهمه زاری جانگزای
دل نازکش زآتش غم بسوختزغیرت دو گلگونه اش برفروخت
بر خسرو دین ببوسید خاکبگفت ای مرا بهتر از جان پاک
به تنگ آمدم از چنین زنده گینخواهم دگر روز پاینده گی
مراشرم این کودکان کرد آبندارم دگر با چنین درد تاب
بفرما که تازم به میدان جنگرها گردم ازدست این روز تنگ
زمرگ برادر تو را غم مبادچنان دان که هرگز زمادر نزاد
مرا شیر حق بهر این روزگاربه مردانگی گشت آموزگار
مرا از ازل کردگار جهانامانت نهاده است درتن روان
که بازم به راه تواش بی دریغنتابم رخ از زخم پیکان و تیغ
بفرما که تازم به میدان کینبه جای آورم امر جان آفرین
شهنشه بدو خواند بس آفرینسپس گفت کای پور ضرغام دین
به من گر همی بایدت یاوریهمی کوش کابی به دست آوری
که این کودکان تر نمایند کاماز آن پس بکن روز بدخواه شام
ابولفضل ازین مژده دلشاد گشتزبند غم و رنج آزاد گشت
ببوسید پیش برادر زمینچو حیدر بر سیدالمرسلین (ص)
چو لختی به شه پوزش اندر گرفتهمان مشک خشکیده در بر گرفت