بخش ۶۰ - رفتن ح – باردیگر به میدان
دو زلف ازکمندش دلاویزترخود از تیغ برنده خون ریزتر
جمال رسول ازرخش رونمایبه خفتانش در جان شیر خدای
نمی داشتی باره را گر عنانبجستی ز ترک سر دشمنان
چنان سود بر دسته ی تیغ دستچنان جنگ را آستین بر شکست
چنان بر دو ابرو بیافکند چینچنان زد به کوفی سپه خشمگین
که سالار لشکر دل از جان بریدتو گفتی اجل را برابر بدید
بلرزید ازو پیکر کوهسارزمین گشت جنبنده سیماب وار
زمین را چو انباشت ازکشتگانبرانگیخت اسب و بیفشرد ران
به سوی علمدار بد خواه تاختسبک تیغ و بازوی مردی فراخت
که سازد درفش سپهبد نگونکشد پیکر نابکارش به خون
سپاه از سوار و پیاده دمانگرفتند گردش به تیر و کمان
سبک در یکی حمله شیر نبرداز آنان بیفکند هشتاد مرد
نه اندیشه بودش ز تیر وسناننه بیمی ز بسیاری دشمنان
به قلب سپه زو درآمد شکستبسی مردافکند و بس باره جست
به ناگاه از تیر باران سختبشد باره اش پست و برگشت بخت
پیاده چو شهزاده قاسم بماندبه پهلوی او کافری نیزه راند
که بودی زنازاده از باب و مامشبث پورسعد بداختر به نام
همان نیزه کار جوان را بساختدو اسبه اجل برسر او بتاخت
چو دیدندش افتاده ازکار جنگگرفتند گردش سپه بی درنگ
یکی زد به تیرش دگر یک به تیغیکی با زدوده سنان ای دریغ
یکی نیش خنجر زدش بی درنگیکی زد به زوبین یکی زد به سنگ
زپای اندر افتاد سرو جوانز هر حلقه ی جوشنش خون روان
نهاد آن رخ پاک بر خاک و زارخروشید کای عم دشمن شکار
به ناکام ازین دامگاه فناروانم سوی بارگاه بقا
بیا تا نرفته است جان از برمکه بار دگر بر رخت بنگرم
چو بشنید بانگ برادر پسرکه او را همی زار خواند به سر
چو دریای موج او برآمد به جوشبزد بر سپه خویش را پر خروش
به دست اندر آتشفشان ذوالفقارزهر جوهرش دوزخی شعله بار
بدان پره ی لشگر از هم گسیختاز ایشان بسی کشت و بر دشت ریخت
چو نزدیک داماد فرخ رسیدبه خونش تن نازنین خفته دید
نشسته به سینه یکی کافرشهمی خواست کزتن ببرد سرش
یکی بد عمر نام آن بدسرشتکه نفرین رسادا بدان نام زشت
برآهیخت شمشیر وزد نعره سختکه برخیز از اینجای ای تیره بخت
سپر کرد دژخیم دست پلیدبه تیغ شه از پیکرش بگسلید
بیفتاد از بیم برخاک پستسوی لشکر افکند ببریده دست
خروشید کای دوده ی نامورمرا کشت فرزند خیرالبشر
بکوشید در کینه جستن دلیربرون آوریدم ز چنگال شیر
سپه سوی شاه پیمبر (ص) شکوهبه جنبش در آمد زگروها گروه
شهنشاه تیغ پدر برفراختبکشت آن تن وبر سواران بتاخت
همی بود با کوفیان گرم جنگزخون پهنه می کرد یاقوت رنگ
که آمد یکی ناله در گوش اوز داماد افتاده بیتوش او
که ای عم ز پیگار بردار دستکه نعل سمند استخوانم شکست
ازین جنگ جستن به یکباره گیشدم پایمال از سم باره گی
شهنشه سوی کشته برداشت گامفرود آمد از اسب خیرالانام
بدیدش رها گشته زین دامگاهبه فردوس بر جسته آرامگاه
گشاده سوی ذروه ی عرش پرروانش روان گشته سوی پدر
زهم بگسلیده تنش بند بندشده پیکرش پایمال سمند
بیامد سرش را به زانو نهادرخ ناز پرورد بر رو نهاد
لب خود به پر خون لبانش بسودبه رخ بر زدیده روان کرد رود
همی گفت کای کشته داماد منشکیب دل و جان ناشاد من
عقاب قوی پنجه باز دمانگل تازه بشکفته سرو جوان
سلیل پیمبر نبیره ی علیشکوه مهی فرو برز یلی
برنازک از تیغ کین چاک چاکرخ پاک بنهفته در خون و خاک
گرانست برعمت ای تیز جنگکه خواهی ازو یاوری روز جنگ
نیاید به یاری ویا آیدتنیارد که از رنج برهاندنت
جوانا – گلا – نونهالا –مهابه خردی ز راز جان آگها
به دنیادرون زیر چرخ کبودنکوتر زتو نوجوانی نبود
که برکند سرو سهی رازباغ؟که خاموش کرد این فروزان چراغ؟
که کرد این بنای دلیری خراب؟که افکند در پنجه ی شیر تاب؟
که بنهاد این داغ بر جان من؟نترسید از آه سوزان من؟
بگفت این و بگرفت در پیش زینتن پاک شهزاده ی نازنین
به سوی سراپرده آورد بازخروشید کای بانوان حجاز