بخش ۵۵ - عزم رزم فرمودن ح – قاسم و گفتگوی او با عروس
چو آمد به نزدیک پرده سرایبرآمد زلشگر غو کوس و نای
یکی زان گشن لشگر آواز دادکه هان ای شهنشاه حیدر نژاد
گرت هست مردی به میدان گماروگرنه بیا خودسوی کارزار
چو این ویله زان کینه جو اهرمننیوشید داماد شمشیر زن
رگ هاشمی غیرت حیدریهمان گوهر و فر نام آوری
نهشتش به خرگه رود ای فسوسرهاکرد ازدست دست عروس
بدو گفت با ناله ی جان خراشکه من رفتم اینگ تو پدرام باش
زمان وصال من آید به پاینبینی مرا جز به دیگر سرای
اگر چه مرا دل پر از مهر تستدو بیننده ام روشن ازچهر تست
همین بودم از دور گیتی هوسکه از تو نمانم جدا یک نفس
ولیکن چه سازم که چرخ کهننگشته است یک لحظه برمیل من
نبینی که بدخواه از شهریارهمی مرد خواهد پی کارزار
تو نک می پسندی بزرگان منبجویند رزم سپاه گشن
بمانم من و کامرانی کنمپس از مرگشان زنده گانی کنم
تویی گرچه مانند جان درتنمنکو باشد امروز جان دادنم
در اینجا نه جای سرور من استبود ماتمم این نه سور من است
چو رفتم ز دنیا به فردوس برکنم تازه آیین سور دگر
به خلوتگه خلد بنشانمتبه سر برگلاب و گل افشانمت
نبینم به چیزی مگر روی تونبویم مگر سنبل موی تو
دراین روز اگر جان نبازیم زاربه قرب خدایی نیابیم بار
وصال خدا بهتر از وصل تستشنو تا چه گویم بیابش درست
تو و خویشتن رادر این کارزارببخشم به دیدار پروردگار
روم خویشتن سوی شمشیر وتیرفرستم ترا سوی کوفه اسیر
سوی کوفه با کاروان تو منبیایم به سر گر نیایم به تن
کنم تا به غم درنماند دلتسرخویش آویزه ی محملت
ز دنبالت ای ماه خرگاه عشقبه سر می سپارم همی راه عشق
زداماد ناشاد چون نو عروسشنید این به سرزد دودست فسوس
به زاری بیاویخت بردامنشنگه داشت بر جای از رفتنش
بگفت ای سرافراز جفت جوانمساز از جدایی مر خسته جان
نه اینست در مهر آیین و خویکه رخ نانموده بپوشند روی
پسر عم به تیغ غمم خون مریزسوی تیغ وشمشیر مشتاب تیز
بگفتم مگر غمگسارم توییپناه از بد روزگارم تویی
بگویم ترا گر غمی دارمیهمه راز دل با تو بگذارمی
ز بی مهری تو نبد باورمکه بر غم فزایی غم دیگرم
پدر دست من زان به دستت سپردکه دشمن نیارد به من دستبرد
چو باشد زتو سایه ای برسرمبماند به جا یاره و چادرم
تو ا زچه زمن روی برکاشتیچنین بی کس و خوار بگذاشتی
مرا می گذاری دراین دامگاهکه خود در جنان سازی آرامگاه
ز آزاده گان این سزاوار نیستسزاوار یار وفادار نیست
چو بشنید شهزاده گفتار جفتدمی زار بگریست و آنگاه گفت
که ای از غمت سوخته جان منازین بیش بر جانم آتش مزن
مرو راه بر خویش از غم نهیببخواه و ز دادار کیهان شکیب
ازین رزم جستن مرا چاره نیستز دشمن دگر تاب بیغاره نیست
پدر چون به دست منت داد دستبه مهر شهادت به من عقد بست
کنون می روم تا که گردم شهیدبه توفیق یزدان وبخت سعید
دمی دیگرم روی و مو غرق خونببینی به خاک اوفتاده نگون
ندانم از آن پس چه پیش آوریشکیبا شوی یا که غم پروری
زگفت جوان جفت بگریست زاربه وی گفت با دیده ی اشکبار
اگر جست خواهی به ناچار جنگزخون گرددت موی ورو لاله رنگ
به تو نا بمانم بمویم همیدورخ رابه خونابه شویم همی
نرانم مگر نام تو بر زباننمانم مگر با غمت شادمان
دراین گیتی اینم زسوک تو کاربفرما چو آیم به روز شمار
چه باشد نشان بهر بشناختن؟مرا از تو در آن بزرگ انجمن؟
که آنجا بدان باز جویم تو را؟همه هر چه دیدم بگویم ترا؟
بزد دست شهزاده ی راستینجدا کرد یک پاره از آستین
بگفت اندر آن پهنه ی پر هراسبدین پاره ی آستینم شناس
کنونم بهل تا روم سوی جنگکه از من برفته است تاب درنگ
عروس سیه روز ناگشته شادبه ناچار دامانش از کف نهاد
چو باز دمان از بر او جوانبرون آمد و شد بر شه، روان
بیفکند خوند را درآغوش شاهبگفت ای درت عرش را سجده گاه
ممانم ازین بیش در انتظارزیاران بگذشته دورم مدار
چو امر برادرت آمد به جایمراسوی خلد برین ره نمای
شهنشاه داماد را خواند پیشبدو داد برنده شمشیرخویش