بخش ۳۹ - در خاتمه کار اصحاب امام و آغاز شهادت جوانان بنی هاشم وستایش آن بزرگواران
چو شد غارب ترک سوی بهشتدگر نامداران فرخ سرشت
تناتن به رزم سپه تاختندروان برخی جان شه ساختند
بجز هاشمی زاده گان کس نماندکه یارد به بدخواه شه تیغ راند
به نام سرافراز خویشان شاهبرافراشت چتر شهادت به ماه
چه نام آوران هر یکی یادگاربه گوهر زبو طالب نامدار
یکایک نهنگ محیط یلیبه نام آوری یادگار علی (ع)
چو مردان ز شه دست برداشتندبه سر تیغ را تاج انگاشتند
نه دیده کمی پشتشان روز جنگنه آوردشان جسته غژمان پلنگ
یکایک ز نیزه سرافرازترز شمشیر بران سراندازتر
همه آتش کشت بدگوهرانهمه آفت جان جنگ آوران
همه بر کشیده سراز نه سپهرزده پشت پا بر به دیهیم مهر
همه سر سپرده به دارای دینبه جان باختن بر زده آستین
نخست آنکه زین دوده ساز نبردبپوشید و آغاز پیکار کرد
جوانی بد آزاده و نامورکه بودش سپهدار مسلم پدر
بدش نام عبدالله نامجویپدر وار برزد بر ویال اوی
نیا شیر حق بودش از سوی مامکه حیدرش خواندی رقیه به نام
چو خال سرافراز را نامدارنگه کرد در پهنه ی کارزار
به مردانه رگ خونش آمد به جوشبرآورد مانند تندر خروش
سراپا یکی تیغ خونریز شدبه آهنگ مرد افکنی تیز شد
بپوشید خفتان و بر ره نوردبیفکند برگستوان نبرد
بیاویخت تیغ سرانداز رازجا کند رمح سرافراز را
چنان چرمه در تاخت زی شاهدینفرود آمد وبوسه زد بر زمین
به پوزش بدو گفت کای شهریاریکی دیده بگشا بدین کارزار
غلامان خود را ببین تن به تنبه پیکر در آورده از خون کفن
همه سر بریده فتاده به خاکبراو جوشن از تیغ کین چاک چاک
همه جان سپرده به جان آفرینزده تخت بر بارگاه برین
نبود این چنین رای و پیمان ماکه مانیم بر جای و یاران ما
بتازند توسن به آوردگاهنمایند جان برخی جان شاه
چو جستند پیشی به فرمان توکنون نوبت آمد به خویشان تو
همه دوده را در دل این آرزوستکه جان را ببازند در راه دوست
در آغازشان گر نشد بخت یاردرانجام این آرزوشان برآر
یکی زان سرافراز مردان منمکزین آرزو رفته توش از تنم
که چون باب خود مسلم نامدارکنم جان خود برخی شهریار
جهان بین مسلم به راه من استبه دیدار من چشم او روشن است
دو تن را تو مپسند درانتظارمرا بخش دستوری کارزار
به فرزند خواهر چو شه بنگریستز مسلم بسی یاد کرد و گریست
فرستاد برجان پاکش درودبه زاری پس آنگه بدین سان سرود
که ای نام گستر سپهدار منکجایی که بینی دراین انجمن
سپه کشته گردیده شه بی پناهغو کوس بر پا ز ناوردگاه
هراسان دل بانوان حرمهمه دوده ی هاشم از غم دژم
جوان پور خود را ببینی چنینزده پوش و آورده یکران به زین
پی رخصت جنگ با بدسگالبه پوزش برمن غم آورده یال
کجایی که دشمن شکاری کنیپسر را درین رزم یاری کنی
فراق تو جانا مرابس نبودکه پور تو خواهد برآن برفزود
چگونه فرستمش سوی نبردکسی جان خود را زتن دور کرد؟
همی گفت و می ریخت ازدیده خونهمی کرد نفرین به بدخواه دون
پس از گریه ناچار آن شهریاربدو داد دستوری کارزار
به هاشم نژادان رسید آگهیکه خواهد شد از باغ سرو سهی
به گردش یکی انجمن ساختندیکی مویه از نو بپرداختند
که ای بی پدر پورسالاررادجوانمرگ مسلم نرفته زیاد
تو زان صفدری پیش ما یادگاربماند تا کند دوده ات کارزار
جوان گفت ازمن بدارید دستمرابا شما هست آخر نشست
چو باب نکو نام آزاده جانمرا رفته گیرید نیز از جهان
چو ما را سرانجام جز مرگ نیستپس و پیش رفتن درین ره یکی است
بگفت این و فرمود بدرود شانشکیب از غم خود بیفرودشان
به زین تکاور سپس برنشستیکی نیزه چون مار پیچان به دست
بیامد برافروخته رخ چو ماهدرخشان به سر برش رومی کلاه
تو گفتی که بهرام با تیغ و خودبه زیر اندر آمد ز چرخ کبود
به زیر اندرش باره ای همچو کوهکه از پویه ی آن زمین بد ستوه
برابر چو شد با سپاه گشنبزد بر زمین نیزه ی خویشتن
هژبر دلاور بغرید سختکه ای بد منش لشگر تیره بخت
چنین تندی و جنگ و پرخاش چیستگمانتان که پاینده خواهیم زیست
هم ایدون شما را دم تیغ منکشاند به مهمانی اهرمن
منم پور دخت علی ولی (ع)منم شرزه شیر کنام یلی
منم هاشمی زاده ی نامدارکه مادر نزاید به ازمن سوار
مرا خال پور شه اولیاستابو طالب راد فرخ نیاست
نهم زین پی جنگ چون بر ستورفراوان پدر کو بگرید به پور
دلاورترین مرد در کار زاربود پیش من کودک نی سوار
دم تیغ من دستیار قضاستسر نیزه دندان مار قضاست
بگفت این و، زد برسپاه گرانشد آسیمه زو جان جنگ آوران
زمانی به شمشیر سرها ربودزمانی به نیز نبرد آزمود
همی کشت از چپ همی زدبه راستهمی تن فکند وهمی جان بکاست