بخش ۳۳ - درذکر مبارزت و شهادت جون آزاد کرده ی اباذر علیه السلام
کنون بایدم داستان یاد کردازآن بنده کش بوذر آزاد کرد
درآن روزگاری که خیرالانامسفر کردی از مرز بطحا به شام
یکی بنده پاک طینت خریدکه چون وی جهان بین گردون ندید
بد آن بنده ی رانام فرخنده جونپذیرفته ی خواجه ی هر دوکون
چو بگذشت یک چند کردش هبهبه بوذر شه آسمان کوکبه
گرانمایه بوذر به فرخنده گیچو آزاد فرمودش از بنده گی
نمود آن گزین بنده ی نامداربه جان خدمت اهلبیت (ع) اختیار
به درگاه شیر خدا سالیانبه خدمتگزاری ببسته میان
پس از مرتضی (ع) و حسن (ع) با حسین (عشمردی همه بنده گی فرض عین
به همراه سالار اهل ولاروان شد زیثرب سوی کربلا
دهم روز ماه محرم که شاهشدش کارتنگ از نبرد سپاه
پس از رزم پور مظاهر حبیبکه رحمت ز دادازش بادا نصیب
دمان آمد آن بنده ی سرفرازبه نزد شهنشاه و بردش نماز
زبان پر درود و روان پرامیدهمی سود برخاک ریش سپید
به زاری همی گفت کای یادگارزپیغمبر و حیدر تاجدار
بر خواجه گان شاه آزاده گانپرستار از پا در افتاده گان
بدین دریکی بنده ام ناتوانز پیری شده قد – کمان ونوان
بدین آستان بوده بسیار سالخمیده به خدمت مرا پشت وبال
به خود بخت را رهنمون یافتمزاندازه نعمت فزون یافتم
دراین پیری ام کن سرافراز و شادهمان بنده گی هایم آور به یاد
بفرما که تازم به میدان جنگبه خون روی و مو را کنم سرخ رنگ
نمانم که بینم ترا بی پناهببازی سر و جان در این رزمگاه
شهنشه بدو گفت کای سرفرازازیدر به هر سو که خواهی بتاز
تو آزاد مردی به فرخنده گینخواهد زآزاد کس بنده گی
چو بشنید این بنده ی ارجمندسر خود به پای شهنشه فکند
بدو گفت کای شاه در روزگاربدم من به خوان شما ریزه خوار
به درگاهتان تا مکان داشتمبه آسوده گی روز بگذاشتم
کنون کامد ه گاه تنگی فرازشده دست پیگار دشمن دراز
نه رسم ادب باشد وبنده گیکه برخود نهم ننگ شرمنده گی
بهل تا بتازم به میدان سمندکنم گوهر پست خود را بلند
چو این بنده را خون شود ریختهبه خون خدا گردد آمیخته
شهنشه چو دید آن همه زاری اشهمان بر رخ از دیده خونباری اش
بدو داد رخصت که جوید نبردپیاده شد آن نامجو رهنورد
به دستش یکی تیغ الماسگونکه بد تشنه بد خواه دین رابه خون
چو درپهنه آمد زبان برگشادکه ای بد گهر لشکر بد نهاد
منم بنده ی اهلبیت رسول (ص)هوادار فرزند پاک بتول (ص)
دراین گیتی ار هست رویم سیاهدرخشد به دیگر سرا همچو ماه
سیه جامه ی کعبه روی من استشب قدر مشگینه موی من است
بسی سوده ام در جهان روی و مویبه درگاه پیغمبر و آل اوی
چو دیدند در بنده گی رادی امسپردند منشور آزادی ام
به هر کارزاری دلاور منمهماورد یک دشت لشکر منم
بگفت این وزد خویش را بی توانبدان روبهان همچو شیر ژیان
زمین را پر از پیکر کشته کردبسی تن به خون اندر آغشته کرد
هراسان ازو گشت میر سپاهبفرمود تا گرد آن رزمخواه
گرفتند با نیزه و تیغ و تیربه چرخ اندر آمد غو دادگیر
جوانمرد ازیشان بتابید رویزخونشان روان کرد در پهنه جوی
بدو چیره گشتند پایان کارفکندندش آن پیکر نامدار
چو دیدش خداوند کز پا افتادبه بالین آن نامور پا نهاد
سر بنده ی خویشتن برگرفتتن کشته زو جان دیگر گرفت
همی گفت یا رب مکن ناامیدمراو را و تیره رخش کن سفید
تواش دار خوشبوی وپاکیزه رویبه خلد برین ساز ماوای اوی
چو آزاد مرد از جهان رخ بتافتشهنشه سوی مرکز خود شتافت