بخش ۱۳ - فرستادن عمرسعد سامر ازوی را به میدان
زمیدان چو برگشت دارای دینعمر آن ستمکار پر خشم وکین
به لشکر درش مرد بودی سترگکه بگرفتی او بره از چنگ گرگ
تن او بار و بی باک و خودکام بودپلیدی که خود سامرش نام برد
به او گفت زی پهنه بردار گاممیان دلیران برافراز نام
چو این بدگهر زان ستمگر شنیدسراپا به پولاد شد ناپدید
نشست از بر باره ی تیزگامبرآمد به میدان و برگفت نام
سر نیزه ی جانگسل کرد راستهماورد از لشگر شاه خواست
زهیرابن حسان یل رزمخواهخم آورد بالا بر چتر شاه
به پوزش چنین گفت کای شهریارنبینی که در پهنه ی کارزار
یکی اهرمن می خروشد همیکه دریا ز بیمش نجوشد همی
همی خواست از لشکر شاه مردکه با وی بگردد به دشت نبرد
مرا بخش دستوری جنگ اویکه بیرون کنم نیزه از چنگ اوی
به خون درکشم یال شیریش راکنم خرد پشت دلیرش را
بدو داد دستوری جنگ شاهکه بینند رزمش دو رویه سپاه
دلاور به زین تکاور نشستیکی نیزه ی شست بازش به دست
بیامد به نزد هماورد و گفتکه با جانت امروز شد مرگ جفت
چو سامر بدید آن بر مرد جنگهمان نیزه ی جانشکارش به چنگ
بدو گفت کای پر دل سرفرازمشو غره بر این سنان دراز
تو مردی وگردی و اسب افکنیکماندار و بی باک و خنجر زنی
دریغا که مغزت نباشد به سرخرد نیست با این شکوه و هنر
وگرنه چرا دست از جان و مالکشی ای یل پر دل بی همال
عبث در ره شاه یثرب دیاربه کشتن چرا می دهی خویش زار
یزید و معاویه را باش یارکه گردی زمال جهان کامگار
بدو پر هنر گفت کای کینه جویچرا آب شرمت نیاید به جوی
که گوید زشاهنشه رهنمونبکش دست از بهر دنیای دون
همی خواست سامر که گوید سخندگر باره با مرد شمشیر زن
نهشتش جوان برگشاید زبانبزد نیزه اش راست اندر دهان
برآمد سنان از پس گردنشبشد شادمان دوزخ از مردنش
چو شد کشته سامر به دشت نبردبغرید چون شیر کوشنده مرد
که هر کس نداند نژاد مراهمان توده ی پاکزاد مرا
زچهرم چو شاداب رخ مام کردزهیر بن حسان مرانام کرد
یکی شیر مرد اسد گوهرمبلند آسمانی نکو اخترم
دلیر و جوانمردی آزاده امزشیران شمشیر زن زاده ام
اگر هست مردی شتابد به جنگبه پای خود آید به کام نهنگ
چو لشکر بدیدند او را ز دوررمیدند از وی چو از شیر – گور
نپیچید زی رزم او کس عنانیلان را بلرزید تن چون سنان
از آن رو که نام آوران عربدلیران شام و عراق وحلب
به پیگار بد خواه درجنگ هااز او دیده بودند آهنگ ها
عمر چون چنین دید برزد خروشکه ای نامداران پولاد پوش
یلی نیست کورا به دام آورد؟رود سوی میدان و نام آورد
به لشکر یکی مرد رزم آزمایبدی دیو هنجار و ناپاک رای
بخواندند نصربن کعبش به نامنهنگ دمان را کشیدی به کام
مر او را بزرگان کوفه دیاربه او بر شمردند با صد سوار
به رزم زهیر گزین بی درنگدوانید هر کس به میدان جنگ
بگفتا هنرمند را ای دلیرکه یال و برت هست مانند شیر
چه نازی بدین آب داده سنانهم اکنون ز رزمم بپیچی عنان
زهیر این چو بشنید از آن کینه سازبدو گفت کای دیو نیرنگ باز
نگه کن بدین نیزه و چنگ منهمین پهلوی جامه ی جنگ من
اگر دل نشد آب اندر برتز پولاد هندی بود پیکرت
براین بود روباره نیرنگ بازکه با شیر غژمان کند حیله ساز
به ناگاه زخمی زند تاکه مردنگون گردد از باره ی رهنورد
بدانست آهنگ او را جوانبه یک نیزه کردش به دوزخ روان
چو پردخته ی گیتی از تیره بختزآهن برادرش پو شید رخت
ددی بود پرورده ازباب ومامکه خود صالح بد گهر داشت نام
به سوک برادر همی مویه کردبزد اسب و آمد به دشت نبرد
همان نیزه نام آور ارجمندبه سوی پلید بد اختر فکند
بگشت از برزین مرآن بدگمانکه گرداند از خویش زخم سنان
رسید آن چمان چرمه ی گرمپویسوار از بر زین در آمد به روی
بیاویخت یک پای او با رکابتکاور به پویه شده اندر او ریز ریز
چو این زاده ی نصربن کعب دیدبه مرگ سواران فغان برکشید
برانگیخت توسن چو باد سیاهبیامد سوی پهنه ی رزمگاه
نکرد ه سنان راست دشمن هنوزکه مرد سرافراز گیتی فروز
به یک زخم آن نیزه ی بندبندنگون کردش از زین تازی سمند
چو اززین نگونسار شد آن پلیدبه دوزخ درون خویشتن را بدید
پس از او زهیر آن سرافراز مردسبک بر پیاده سپه حمله کرد
بدان آبداده سنان بلندفزون کشت نام آور ارجمند
چو ازکشته چون پشته بنمود دشتدمان سوی میدان کین بازگشت
همی برخروشید چون شیر مستهمان اژدها سان سنانش به دست
همی ویله کرد وهمی گفت مرداگر هست اسب افکند در نبرد
چو لشکر بر و جوشن او به خونبدیدند آغشته و لعلگون
سر افکنده در پیش و ترسان شدندبه جان زان دلاور هراسان شدند
کشیدند یکسر ز رزمش عنانزآسیب نوک زدوده سنان
تو گفتی سرنیزه اش مرگ بودکه جان سواران زتن می ربود
هم آخر به فرمان بن سعد دونبرانگیخت مردی به رزمش هیون
بدان نیزه او را ز زین برگرفتدو لشگر ازو ماند اندر شگفت
بیامد دگر مرد و شیر جوانبه یک نیزه کردش به دوزخ روان
چنین تا به دوزخ روان کرد تفتبدان نیزه جنگی دو ده مرد وهفت