گنج

بخش ۹۹ - دربیان رسیدن موکب همایون امام علیه السلام به قصر بنی مقاتل

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۱ بیت
چو گشتند لختی همی رهسپاربه قصر مقاتل گشادند بار
سپه بهر راحت فرود آمدندسراپرده ی شاه را بر زدند
چوشه گشت آسوده ازرنج راهیکی خیمه دید اندر آن جایگاه
به دهلیز او نیزه ای استوارودیگر یکی باره ی راهوار
پژوهش نمود از خداوند آنیکی گفت با آن شه کامران
خداوند این خیمه عبدالله استکه خود نابه هنجار و دورازره است
بد اندیش مردی است جعفی نژادکژی باشدش پیشه زشتی نهاد
نوندی فرستاد شه سوی اویچو آمد ستمکار ناپاکخوی
بفرمود شه:ای که درروزگارنبوده تو را جز گنه هیچ کار
بیا توبه کن زان فراوان گناهپی یاری من بپیمای راه
که از نار دوزخ رهانم تو راسوی باغ مینو کشانم تو را
چنین پاسخ آورد برگشته بختبه شاه فلک مسند عرش تخت
که گر من خدیوا در این داوریتو را همرهی سازم و یاوری
نخستین کسی کو شود کشته زارمنم دردو رویه صف کارزار
یکی تیغ دارم شده آزمونبسی ریخته روز پیکار خون
و دیگر یکی اسب زرین لگامسیه چشم و خارا سم و تیز گام
برآن از پی هر که بشتافتمسرانجام هر جا که بد یافتم
وگر خصمی از پی مرا تاختیزآسیب آنم رها ساختی
همان تیغ و آن باره ی باد پایتو را بخشم ای داور رهنمای
به جز این نیاید زمن هیچ کارزمن بیش ازاین چشم یاری مدار
چو بشنید این داور بی همالرخ خویش برتافت ازآن بدسگال
بدو گفت: بیهوده کم گوی بازکه با تیغ و اسبت ندارم نیاز
مرااسب و تیغ نبی (ص)وعلی (ع)به کار آید و بازوی پر دلی
به یاری خود خواندمت تاکه جانرها سازی از چنگ اهریمنان
وگرنه به یاری یزدان پاکندارم زبی یاری خویش باک
پس اکنون دراین سرزمین درممانبه زودی ازین جایگه شو چمان
که گر بشنوی ناله و زاری امنبازی سر خویش در یاری ام
تو رانزد اهریمن تیره رایبه دوزخ دهد ایزد پاک جای
بدین گونه چون شه سخن سازگشتبداختر به خرگاه خود بازگشت
چو او رفت و شام سیه شد پدیدهمی بود شه تا سپیده دمید
به همراه فرخنده یاران نمازبیاورد بردرگه بی نیاز