بخش ۹۷ - در گفتگوی امام علیه السلام با حر و سیراب نمودن حضرت او و یارانش را
چو آمد بر پیشگاه بلندخم ازبهر پوزش به بالا فکند
بیاورد برخسرو دین نمازبدو گشت لختی ستایش طراز
نخسنین نگه چون به رویش گشاددل و جان و هوش آن نگه را بداد
همان یک نگه تا بدانجاش بردکه درکربلا جان شیرین سپرد
چنان زان نگه گشت مجذوب حرکه از خویش خالی شد ازدوست پر
بلی خلق را با نگاهی چنینکشد سوی خود هادی راه دین
تو را بس همین نکته گر عاقلیبیابی اگر مرد صاحبدلی
چو شه آشنا یافت بنواختشز بیگانگی دل بپرداختش
بفرمود او را:که ای نامجوزکوفه چرا آمدی؟ بازگوی
به یاری کمربسته تنگ آمدی؟ویا با من از بهر جنگ آمدی؟
بدو گفت حر: کای سرافراز شاهمباد آنکه با حق شوم رزمخواه
مراگرچه کرد از پی کارزارروان با سپه میر کوفه دیار
ولیکن به یزدان پناهنده اممراین را زدادار خواهنده ام
که با چون توشاهی نجویم نبردنگردم به دیگر سرا روی زرد
بدان ای گل گلبن بو ترابکه برده زما تشنگی توش و تاب
تو چون زاده ی ساقی کوثریبه ما تشنگان توش و تاب آوری
چو لب تشنگان ره به دریا برندازو کم چه گردد گر آبی خورند؟
چو این را – زکشور خدای جهاننیوشید – فرمود با همرهان
که ای راد مردان زجا برجهیدبه این قوم لب تشنه آبی دهید
غلامان شه درشتاب آمدندسو ی قوم – با مشک آب آمدند
درآن دشت گرم آنچه بد اسب و مردنمودند سیر ابشان ز آب سرد
کرم بین که با دشمنان کردشاهبه پوزش چو گشتند ازو آبخواه
به پاداش آن بخشش بیکرانبگویم چه کردند کوفی سران؟
بدان رهنمای طریق نجاتببستند ازکینه آب فرات
نهشتند کز آب شیرین گوارشود تر- لب خشک آن شهریار
ندادند آبش به جز آب تیغبکشتند لب تشنه اش ای دریغ
زخیل شه آمد چو پیشین فرازبه ناگاه بر خواست بانگ نماز