گنج

بخش ۷۱ - آمدن حارث به خانه و پنهان نمودن زن او کودکان را از آن بدبخت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۰ بیت
درآن روز تا شام آن هردوتنغنودند درخان آن نیک زن
مرآن زن یکی شوی خود کام داشتکه اوحارث بدگهر نام داشت
زابلیس بد فتنه انگیزترزفرمانده ی کوفه خونریزتر
بدی جوهر شمرومغز یزیدکه نفرین زدادار بادش مزید
زخاراش سنگین دلش سخت ترزهر بخت برگشته بدبخت تر
تو پنداشتی زاده اهریمنشسرشته خدا بهر دوزخ تنش
نبود آن دم آن بد رگ کینه سازکه بانو دو مهمانش آمد فراز
مه نو چو با خنجر آبدارشبانگه سرخود ببرید خوار
زن پارسا پیش از آن کان پیلدبه کوی خود از برزن آید پدید
خورش هر چه درخانه آماده بودبر کودکان رفت و آورد زود
چه خوردند زان اندکی کودکانبگسترد بستر به دیگر مکان
به بستر غنودند آن هردوتنبه خلوتگه خود روان گشت زن
بنالید کای غیب دان کردگارزن شوی من این راز پوشیده دار
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشتسوی خانه حارث بیامد ز دشت
به دل مستمند و به بالا نوانرخ ازخشم پر چین و تن ناتوان
ابر پشت بنهاده زین هیونبه خلوتگه بانو آمد درون
خروشان و جوشان و زار و نژندزپشت خود آن زین به یکسو فکند
همی گفت افسوس وزد کف به کفهمی آمد و رفت درهر طرف
گهی لب بخائید وگه پشت دستگهی ایستاد وگهی می نشست
بلرزید چون روی او دید زنچو از باد سرو سهی درچمن
بدو گفت کای مرد پرخاشجویکجا بودی امروز با من من بگوی؟
هم ایدون که زی خانه برگشته ایچنین از چه آسیمه سرگشته ای؟
رسیدی چنین از کجا مستمندبه پشت اندرت زین تازی سمند
سوارا چرا آمدی بی ستورپیاده سپردی یکی راه دور
بگفتش: زمن هیچ پاسخ مجویسبک بهر آوردن خان بپوی
بدوگفت بانو ز رنج درازیکی با من ای مرد بگشای راز
بگفتا که آن هاشمی زاده گانکه بودی پرستارشان روزبان
ز زندان کوفه برون تاختندبه یثرب بر آهنگ ره ساختند
چنین گفت فرمانده ی این دیارکه هرکه آن دو را دست بربسته خوار
بیارد دهم هر چه خواهد بدویبیفزایمش نزد خود آبروی
من این چون شنیدم سبک تاختمبه هر سوی اسب اندر انداختم
تنم خسته و باره شد ناتوانندیدم نشان زآندو زیبا جوان
برفت از تنم توش و ازدل شکیبنشد از اسیری پشیزی نصیب
بگفت این وزد نعره ی خشمناکگرازانه بنهاد پهلو به خاک
نزد دم زبیمش زن ناتوانبرفت و بیاورد و بنهاد خان
بگفتمش به نرمی زحق شرم دارتو را با کسان پیمبر چه کار؟
بر آشفت سنگین دل کینه جویخروشید بروی که یاوه مگوی
زنان را به کردار مردان چه کارزبیهوده گفتن زبان بسته دار
چو گفت این شکم خواره ی بدمنشبه خوردن تهی کرد خان از خورش
به بستر سپس با دلی پر هراسغنود آن ستمگر چو گاو خراس