بخش ۵۷ - امان دادن محمد بن اشعث جناب مسلم را و نپذیرفتن آن حضرت
به مسلم خروشید کای نامدارتو را داد سالار ما زینهار
بس است اینهمه جنگ و خون ریختنبه همکیش خویش اندر آویختن
یکی از درمهربانی در آیوزیدر به کاخ عبیدالله آی
چو بیند رخت آورد برتو مهرنماید همی شرمگین ازتو چهر
بدو گفت سالار نام آوراشود راستی ازتو کی باورا؟
تو می خواهی ای حیله ساز شریربه دستان و بندم کند دستگیر
مراتا سرآید به مردی زماننشاید زنامرد جستن امان
بگفت این و رزمی زنو کرد سازکه شد شیر گردون از آن زهر ه باز
ازو پور اشعث چو دید این نبردشگفتی یکی حیله آغاز کرد