گنج

بخش ۴۹ - آگاهی یافتن بلال پسر طوعه ازحال جناب مسلم و خبر دادن به ابن زیاد

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
مرآن نیک زن را یکی پور بودکه جانش بر دیو مزدور بود
بلالش بدی نام اما بلالزهم نامی اش درجنان پر ملال
برمادر آمد شبانگاه و گفتکه رازت ز فرزند نتوان نهفت
درین شب تو داری زشب های پیششد آمد به گنجینه ی خانه بیش
بدین گونه آمد شدت بهر چیستبگو راست بامن که درخانه کیست
بدان فتنه گر پور فرمود مامکزین کار بر گو تو را چیست کام
برو زین سخن دست کوتاه کنکزین راز با تو نرانم سخن
مگر آنکه بامن تو پیمان کنیکه ازهرکس این راز پنهان کنی
بسی خورد سوگند آن حیله سازکه پوشیده خواهم تو را داشت راز
به مادر چو اصرار بسیار کردورا نیک زن آگه ازکار کرد
چو شب رفت و آمد با آب و تاببر مرد فرزانه جامی پر آب
بدو گفت امشب نخفتی تو هیچبه دل باشدت مرخیال بسیج
سپهدار – درج گهر بر گشودکه لختی درین شب چو خوابم ربود
بدیدم جمال پیمبر (ص) به خوابدگر حیدر و باب آن کامیاب
دگر جعفر و حمزه ی تیغ زنعقیل سرافراز و فرخ حسن(ع)
مرا زان میان شیر پروردگاربه برخواند و فرمود کای نامدار
تو مهمان مایی به خرم بهشتچنینت به سر پاک داور نوشت
یقین دارم ای مادر مهربانهمین روز گردم به مینو روان
چو این گفته زن زان دلاور شنودبه رخ برزچشم اشک خونین گشود
وزان سو چو برداشت از خواب سربلال آن بداندیش بیدادگر
دمان شد سوی کاخ فرماندهیز مسلم به بدخواه داد آگهی
شنید این چو اهریمن کینه خواهزشادی به پا خواست بر روی گاه
بدان مژده دادش بسی خواستهکزان خواسته گشت آراسته
کز آن بد یکی باره از زر نابدگر باره ی تیز پر چون عقاب
ابا پور اشعث پس انگاه گفتکه این راز بر تو نشاید نهفت
یل هاشمی مسلم نیکنامنهان گشته چون شیر نر در کنام
به همراه مردان کاری شتاببه کاشانه ی طوعه او را بیاب
سر از تیغ کینش جداکن زتنو یا زنده آرش به نزدیک من
چو گشتی مر این گفته را کار بندسرت را فرازم به چرخ بلند
بدادش سپس از پی کارزاردو باره هزار از سواران کار
دگر جنگجو پنجصد زشتمردپیاده همه با سلیح نبرد
ز درگاه سالار میشوم خویشچو گرد اندر آمد مر آن زشت کیش
چو آن دیو ساران شمشیر زنرسیدند بر خانه ی شیرزن
زبهر تماشا هم از دیگرانسپه گرد گشت از کران تا کران
سر جیش گردان با خود و کبرز پیش سرای اندر آمد به ابر
برآمد غوکوس و بانگ تبیرخروشیدن نای و رومی نفیر
زکوفه به گردون یکی بانگ خاستکزان بانگ مغز سر چرخ کاست
سپهدار دین چون فرا داد گوشبه آوای آن خیل بی رای و هوش