گنج

بخش ۴۳ - رفتن ابن زیاد به خانه ی هانی بن عروه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
زن هانی اندر پس درشنیدمراین راز و رنگ ازرخ او پرید
نهانی زهانی به مسلم بگفتهمه گفت خود کرد بالا به جفت
که در خانه ی ما ز ابن زیادمکش کینه بر پا مفرما فساد
چو درخانه ی ما تو خون پلیدبریزی یکی فتنه گردد پدید
کز او تخم کینه بروید همیپر آشوب گردد ازآن عالمی
یزید آورد برسر ما شتابکند خاندان کهن مان خراب
بدان زن چنین گفت فرزانه مردکه هرگز نخواهم چنین کارکرد
چو من میهمانم به خان شمانخواهم بد آید به جان شما
توای میزبان خاطر آسوده مانکه آشوب ناید زمن میهمان
ازآن خاندانم که در را هشاننخواهند بر یاری آید زیان
وزین سو به نزدیک ابن زیادفرستاد آن شد پیر پاک اعتقاد
ز رنجوری خویش دادش خبرچو آگه شد آن گمره بد گهر
فرستاد پاسخ به مرد کهنکه آگه نبودم زرنج تو من
وگرنه به دیدارت ای نامدارشتابیدمی تاکنون چند بار
هم امروز بعد ازنماز پسینبه نزد تو آیم من ای پاک دین
ستمگر چو پیشین دم آمد فرازبه مسجد روان گشت بهر نماز
وزآنجا به مشکوی هانی شتافتتن پاکش از درد رنجور یافت
زرنج تن او پژوهش گرفتورا پیر دانا نکوهش گرفت
که دنیا چنان هوشت ازسر ببردکه ازخاطرت یاد یاران سترد
چون لختی سخن با وی اندر گرفتزسر پیر دستار خود برگرفت
به پیش اندر افکند و بازش گشاددگر باره پیچید و بر سرنهاد
ز سوز تب آورد آوا بلندبه تازی زبان خواند اشعار چند
که تا چند سلمی برون نایدامگر بندم ازپای بگشایدا
همی کرد زینگونه تا چند بارنیامد برون مسلم نامدار
چو پور زیاد از وی آن کار دیدبرآشفت و چون وحشی از وی رمید
به خود گفت هانی چه جوید همیکزین گونه بیهوده گوید همی
همانا زتن برده رنجش توانکه یاوه سراید همی هر زمان
زجا جست و شد سوی ایوان خویشزرفتنش شد پیر خاطر پریش
چو بیدادگر رفت آن نیکنامبرون شد به کردار شیر از کنام
بدو گفت هانی که ای نامورچرا نامدی ازکمینگه به در
نیفکندی ازپا بداندیش راپلید سیه کار بد کیش را
چه خوش گفت دانا بینی چو ماربکش پیش ازآن کت برآرد دمار
بدو پاسخ آورد پور عقیلکه بشنیدم ازساقی سلسبیل
که هر کس کشد مسلمی بی گناهبوددین اوسست و ایمان تباه
بدوگفت هانی که ای ناموربه یکتا خداوند پیروزگر
نمی کردی ازکشتنش گر دریغیکی کافر افکنده بودی به تیغ
ولیکن ز تقدیر پرودگارنیاید به تدبیر کس زینهار