گنج

بخش ۴۱ - ورود ابن زیاد به کوفه و رفتن درمسجد و خطبه خواندنش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
ز گرد ره آن بد نژاد پلیدبه نزدیکی کوفه چون دررسید
سرو بر به دستار و برد سیاهنهان کرد بد اختر کینه خواه
یکی استر رهسپر زیررانبه دستش یکی شاخ از خیز ران
به ره ماند تا روز گیتی فروزنهان شد شبانگاه آدینه روز
به شهر اندر آمد ز راه نجفچو اشتر زکین بر لب آورده کف
سر و رخ نهان کرده درطیلسانچنان چون عرب رابود رسم و سان
همه اهل شهرش پذیره شدندزکردار آن دیو گمره شدند
گمانشان که او پور پیغمبر استخداوند دین زاده ی حیدر است
شنیدم به گردش ز مردان کارشدند انجمن چار باره هزار
یکی بوسه زد بررکابش زمهریکی بر سم استرش سودچهر
گشودند یکسر زبان نیازکه شاد آمدی این خدیو حجاز
همه هر چه هستیم دراین دیارپرستنده گانیم و خدمتگزار
ز پاسخ به مردان کوفه زمینبد آن دیو دم بسته و خشمگین
به چشم اندرش تنگ دهرفراخهمی راند آسیمه سر سوی کاخ
چو نزدیک کاخ آمد زشت کیشبه گرد اندرش خلق ز اندازه بیش
ز یاران وی مسلم باهلیکه بد دشمن دوستان علی
خروشید کای فتنه جو مردماننه این است آن شه که تان زو گمان
عبیدالله است این جهان یلینه فرزند زهرا (ع) و پور علی (ع)
شنیدند چون نام پور زیادمراین بی خرد مردم پرفساد
پراکنده گشتند خرد و بزرگچنان چون رمد گله زآوای گرگ
به نزدیک دژ چون رسید آن پلیدخروشی ز دل بر به نعمان کشید
که از دژ فرود آی و در برگشایمن اینک رسیدم تو ایدر مپای
تهی گیتی از چون تو سالار بادتورا پیکر از گاه بر دار باد
نگهداری مرز چونین کنند؟هشیوار فرماندهان این کنند؟
برون رو که نفرینت باد ازسپهرببراد خورشید و ماه ازتو مهر
فرود آمد از باره نعمان و درگشود و درون رفت بیدادگر
نشست ازبر گاه و آن شب نخفتهمی بود با درد و اندیشه جفت
چو سر زد ازاین گنبد لاجورددرخشنده خورشید گردون نورد
برون آمد ازکاخ پور زیادبه مسجد روان گشت بهر فساد
به فرمان آمد گمره تیره تنبزرگان کوفه شدند انجمن
به منبر شد و خطبه آغاز کردپس از خطبه اینسان سخن ساز کرد
منم شعله ی کشت اهل فسادعبید اللهم نام و بابم زیاد
یزید آنکه باشد جهان شهریارمرا برشما کرده فرمانگذار
ز رای من آنکس که پیچید سرسراندازم ازتیغ کینش زبر
هر آنکس نگهداشت پیمان منبه خود دید مهر فراوان من
بگفت این و از منبر آن زشت کیشفرود آمد و شد به ایوان خویش
ازو مردم کوفه ترسان شدندزگفتار او بس هراسان شدند