بخش ۳۵ - رفتن جناب مسلم به مدینه ی طیبه
شدآنگه زبطحا زمین رهسپارسوی تربت شاه یثرب دیار
چو روشن جهان بین آن هوشمندبیفتاد بر بارگاه بلند
پیاده شد از اسب و خم داد یالبه پوزش بدان پیشگاه جلال
غریوان درآن تربت تابناکبمویید زار و ببوسید خاک
که ای درگهت قبله راستینحریم تو را کعبه درآستین
تو تا در جهان سایه گستر بدیابر تارک دهر افسر بدی
به گرد اندرت دوده بودند جمعبدانسان که پروانه برگرد شمع
زگیتی چو فرتو بگسسته شددرفرهی بر همه بسته شد
همان دو گرانمایه پور جوانکه بد یادگار تو اندر جهان
یکی را جگر پاره از زهر گشتزدیدار او دوده بی بهر گشت
دگر یک هم اکنون به یکباره گیسپارد همی راه آواره گی
ز مرز تو ناچارپیموده راهخدا خانه برده به خانه پناه
زبیداد و پرخاش اهل ستممکان درحرم کرده صید حرم
من ایدون به فرمان آن سرفرازروانم به سوی عراق از حجاز
به عهدی کزین پیش بر بسته امبدان عهد محکم کمر بسته ام
نیندیشم ازرنج و تیمار راهدژم هستم ازآنکه دورم زشاه
چو لختی درآن پیشگه راز گفتبه مژگان همی گوهر از اشک سفت
ببوسید خاکی که روح الامینبسودش پی سجده رخ بر زمین
پس آنگه از آن تربت پاک تفتخروشان سوی خانه خویش رفت
همه دوده گرد آمدندی به برپراز آب چشم و پر از خاک بر
که شیرا دلیرا بزرگا گواسوارا هژبرا یلا پهلوا
بدین سان شتابان کجا می روی؟چه پیش آمدستت چرا می روی؟
چو افغانشان دید فرزانه مردبه ایشان چنین گفت با داغ و درد
که با من چنین رفته فرمان زشاهکازیدر سپارم سوی کوفه راه
نمود از سران شهریاری بزرگمرا نامزد بهر کاری بزرگ
من اینک برفتم شما بر به جایبمانید در زینهار خدای
چو لختی بدان بیکسان راز رانددو پور گرانمایه را پیش خواند
بگفت ای دو فرزند فرخنده فربسازید بامن بسیج سفر
ازآن پس سپهدار با یال و سفتبه پیکر سلیح اندر افکندروگفت
یکی باره ی نغز فربه سرینمیان لاغر و چابک و دوربین
چو باره که چون پویه جستی دمانبجستی زنه باره ی آسمان
چو خنگ فلک زیر زین آورندبر آن سوار گزین آورند
به فرمان او زین زرین لگامنهادند بر باره ی تیز گام
برآمد برآن رخش صرصر شتابچو بر پشت چرخ بلند آفتاب
بگفتا ستایش کنان روزگارفری زین ستور و فری زین سوار
سپس آن سرافراز فرخ گهرزیثرب سوی کوفه شد رهسپر
به همراه آن آزموده سوارپیاده دو تن رهبر هوشیار
دو فرزند دلبند فرخ رخشصنوبر قدان شکر پا سخش