گنج

بخش ۱۲۵ - ذکر روایت حضرت زینب سلام الله علیها در کیفیت شب عاشورا

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۶ بیت
یکی داستان دیده ام جانگزایز گفت مهین دخت شیر خدای
که چون چند پاس از دهم شب گذشتغمی سخت بر دل مرا چیره گشت
برون آمدم بی قرار از حرمکه کردار یاران شه بنگرم
ببینم چه جویند از نام و ننگچو فردا شود کار بر شاه تنگ
نخستین گرفتم سبک راه پیشسوی خرگه دوده ی پاک خویش
بدیدم به خرگاه عباس درشده انجمن دوده ی نامور
همه گرد فرخ سپهدار شاهرده بسته چون اختران گرد ماه
همه سوی لاهوت معراجشانگذشته ز خورشید و مه تاجشان
همه شمع مردی برافروختهچو پروانه گان خویش را سوخته
شیندم که فرمود عباس رادبه خویشان نام آور پاک زاد
درین پهنه بهر چه کار آمدیم؟برای چه با شهریار آمدیم؟
مرااین لشگر کشن و ساز و بنهبرآراسته میسره میمنه
چه جویند و بر چیست آهنگشان؟چنین با که اندیشه ی جنگشان؟
نه از بهر پیکار شاه آمدند؟ز دادار خود کینه خواه آمدند؟
یکی رای گرد آورید ای مهانچو گردد ز خورشید رخشان جهان
زیاران فرخنده شه پیش تربیازید جان و فشانید سر
ممانید کانان نبرد آورندنخستین ره رزم و کین بسپرند
مبادا پس ازما کهان و مهانفسانه کنند این سخن در جهان
که هاشم نژادان پیروز جنگچو شد بر خداوندشان کارتنگ
به کشتن بدادند یاران خویشره رزم از آن پس گرفتند پیش
به جا شاه را دوده ی سرفرازچرا با غلامانش باشد نیاز
جوانان هاشم نژاد این سخنشنیدند چون از سر انجمن
ثنا را بدو گوهر افشاندندابو الفضل (ع) را آفرین خواندند
بگفتند: کای راد سالار شاهببینی تو فردا که در رزمگاه
چسان جنگ را پیشبازی کنیمبه جان بد اندیش بازی کنیم
نمانیم کز یاورانمان تنینخستین کند رزم با دشمنی
بفرمود بانو چو بشنیدم اینز هاشم نژادان پاکیزه دین
از آن انجمن روی برکاشتمسوی یاوران گام برداشتم
بدیدم به گرد حبیب انجمنبزرگان اصحاب را تن به تن
بدان مهتران پیر گردن فرازشنیدم که می گفت اینگونه راز
که فردا ز خاور چو خور سرزندپی رزم شب پره لشگر زند
دو رویه شود کفر و دین از دوسویسواران به یکدیگر آرند روی
شما پیشی ای خیل آزاده گانبگیرید بر هاشمی زاده گان
بود بنده را ننگ در بنده گیکه جوید پس از خواجه اش زنده گی
پس از ما چو مردان پژوهش کنندمبادا که بر ما نکوهش کنند
که ماندند برجای یاران شاههمی تا که شد دودمانش تباه
شنیدند یاران چو گفتار پیربگفتند کای پیر روشن ضمیر
چنین است اندیشه و رای ماهمین است آیین فردای ما
سرافراز بانو بدینگونه گفت:که گوشم چو گفتار یاران شنفت
از آنجا سوی خرگه شهریارچمیدم گشاده دل و شاد خوار
زاصحاب و از دوده ی نیکنامسخن هر چه بشنیده بودم تمام
بگفتم به فرخ برادر همهمرا گفت نوباوه ی فاطمه
کزانصار من بهتر انصار نیستچو یاران من کس وفادار نیست
نه این شور اندر سر هرکس استخدا را همین عشقبازان بس است
چنین چیره گان زیر دست من اندکه درع بر و تیر شست من اند
گل گلبن فضل ابن نماکه دانش ازو دیده نشو و نما