گنج

بخش ۱۰۹ - فرستادن ابن زیاد سپاه به سرداری عمر بن سعد به زمین کربلا

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
زکوفه برون تاخت زی کربلابه خونریزی شاه اهل ولا
به همراه او از سپاه شش هزارهمه نیزه داران تازی سوار
دگر زاده ی قیس نا پاک زادکه خود عمرو بد نام آن بد نهاد
ز مردان کاری به همراه اویهزاران دو زشت اختر وکینه جوی
پس از وی پی رزم فرخنده شاهسنان ستم پیشه بسپرد –راه
ز کوفی سواران هزاری چهارروان گشت با آن تبه روزگار
ودیگر یکی مردبد رای وکامکه خود بود قعقاع فهریش نام
به همراه آن زشت ناپاک دینهزاری چهار ازسواران کین
پس از وی به بر خواند ابن زیادیکی مرد بد گوهر پر فساد
ددو تیره رای از نژاد حرامکه خود شمرذی الجوشنش بودنام
بد آن بد کنش پر فسون وفنابه آل نبی سخت تر دشمنا
هزاری چهار از سواران به اویسپرد ابن مرجانه ی کینه جوی
پس ازشمر خولی علم برفراختتکاور سوی رزم دادار تاخت
هزاری سه با وی زکوفی سپاههمه کینه جوی وهمه دل سیاه
دگر شد روان قشعم نابکارپی رزم بگزیده ی کردگار
به همراه وی را هزاری سه مردهمه جنگجویان دشت نبرد
پس از او بد اختر حصین نمیربرافراخت رایت پی داروگیر
زکوفه بپیمود چون باد رشتبه همره سواران هزاریش هشت
پس از او یکی مستحق عذابکجا بود نامش یزید رکاب
به آنان بپیوست وهمراه اویهزاری دو بد گوهر کینه جوی
و دیگر ستمکار ناپاکدینبداندیش عبدالله بن حصین
برفت و ببرد از پی کارزارزجنگ آزموده سواران هزار
دگر پور اشعث بدان سوی تاختدرفش از پی کینه جویی فراخت
محمد بدش نام لیکن رسول (ص)زهمنامی اش بودزار و ملول
مراو نیز با خود سواری هزارببرد از پی کوشش وکارزار
ودیگر یکی شوم نا پاک زادکه خود بد شبث نام آن بد نژاد
به رزم شهنشاه آورد رویهزار از سواران به همراه اوی
سپاهی که با شاه دین رزم جستشمارش ندانم به خاطر – درست
مرآن نامه را چون ببستم به کارچنین گفت دانشورآموزگار
که از کوفه تا کربلا بد سپاهستاده پس و پشت هم کینه خواه
زکوفه به تنها پی کارزارسپه شد برون هفت بیور هزار
جز آن کامد از شام و جای دگربه پیکار فرزند خیرالبشر
چو شش روز از ماه ماتم گذشتزگرد سواران زمین تیره گشت
زمین بلا شد کنام هژیرغوکوس و شیپور برشد به ابر
سوار و پیاده همه فوج فوجبد انسان که دریا برآید به موج
رسیدند خرگه برافراشتندبه کین سوی شه دیده بگماشتند
بلرزید درزیر نعل سمندزمین همچو از باد شاخ بلند
شد آن رزمگه پر زاسب و سوارهمه ناوک انداز و خنجر گذار
زبس پیش و پس- خیمه شد –استوارزمین گشت چون کوهه ی کوهسار
کشیدند قومی در آن دشت نخکه بد قوتشان موش و مار و ملخ
نکرده به جز سوسماران خورشزشیر شتریافته پرورش
تفو باد بر روی این تازیانکه سودی ندارند غیر اززیان
خدا را ستایش که درآن سپاهنبودی تنی از عجم رزمخواه