گنج

بخش ۱۰۴ - شرح حال ابن سعد لعین و پدرش سعد وقاص لعنته الله علیهما

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۹ بیت
درآن انجمن بود مردی پلیدکه چشمی چو او کینه گستر ندید
ستم پیشه دون فطرتی پر فنیجفا جوی و ناپاک و اهریمنی
سرشتش ز آتش نه از خاک بودوگرخاک بد –خاک ناپاک بود
بدی گوهرش از نژاد حرامپدرش اهرمن بود وعفریت مام
بدی مر عمر نام میشوم اویپدر سعدوقاص ناپاکخوی
نگویی که بد سعد یار علیدو بین بود آن بد گهر زاحولی
چنان کافری کس ندارد به یادکه نفرین بدان باب وآن پور باد
یکی قصه بنیوش اگر عاقلیزسعد ابن وقاص خصم علی (ع)
شنیدم ز گوینده ای پاکرایکه درمسجد کوفه شیر خدای
به گاه جهانداری خویشتنپس ازنوبت آخرین زان سه تن
به منبر یکی روز فرمود جایبدانسان که برعرش – رحمان خدای
خدا ونبی را ستودن گرفتزهر – در همی گفت راز شگفت
سپس گفت آن داور ارجمندبه مردم دران دم به بانگ بلند
که پرسید ازمن دراین انجمنزآینده واز گذشته سخن
که آگاه سازم زهر رازتانازآن پیش کایم زگیتی نهان
ازآن انجمن سعد بدروزگارچنین گفت با آن شه تاجدار
اگر راست گویی یکی بازگویکه دارد سروریش من چند موی؟
بدو گفت گنجور علم خدایکه ای اهرمن زاده ی تیره رای
به وحی خدایی ازین پیشترمرا گفت پیغمبر تاجور
که بامن تو گویی برانجمنز ناپاکخویی بدینسان سخن
بود در بن هر سر موی توییکی دیو پر ریو ناپاکخوی
که تا زنده ای برتو نفرین کندپس ازمردنت دوزخ آیین کند
ودیگر یکی کودک شیر خوارتو راهست درخانه بد روزگار
که او دشمن نورعین من استبداندیش فرخ حسین من است
شنیدم درآندم به نزدیک اونشسته بدآن کودک زشتخو
بلی هرکه ناپاک بد گوهرشنیاید کلام خدا باورش
زخردی بود گرگ نوزاد گرگکه گرگی نماید چو گردد بزرگ
کنون بشنو از پور آن پر فسادسخن با عبیدالله بن زیاد
چو فرزند مرجانه گفت این سخنبه پا خاست بن سعد زان انجمن