گنج

بخش ۱ - در توحید حضرت باری تعالی – عز اسمه و عظم سلطانه –گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۲ بیت
به نام خداوند بینش طرازجهان داور آفرینش طراز
که نامش بود زیور نامه‌هاسخن را بدو گرم هنگامه‌ها
فلک را فرازندهٔ بارگاهزمین را طرازندهٔ کارگاه
خداوند روزی ده مهربانکه کودک به نام گشاید زبان
خدایی که بر هر زبان راز اوستنی هر زبان نغمه پرداز اوست
ز آغازش اندیشه آگاه نیستخرد را به انجام او راه نیست
چه در آفرینش نکو بنگریهمه زو بود وز همه او بری
حجابش ز هر دیده عین ظهوربه خلق است نزدیک وز جمله دور
خود آمد به هر دیده‌ای پرده‌بندخود از پرده رخسار یک سو فکند
زهی جلوهٔ شاهد بی نیازکه هم پرده سوزست و هم پرده ساز
دلیلت به یکتایی ایزدیبود کرده‌هایش بس از بخردی
که پیوست مر کاف و نون را دو حرفبیاراست زآن نقش‌های شگرف
که برزد چنین بی ستون و طنابسراپردهٔ چرخ انجم قباب
که بنمود در پرده‌های فلکبه تسبیح گویا زبان ملک
که رخشده رخسارهٔ روز کردکه سیارگان را شب افروز کرد
که نُه چرخ و چار آخشیج آفریدسه فرزند آورد زآنان پدید
که از ابر بادش پدیدار کردکه بشکفته گل‌ها ز گلزار کرد
که آدم ز یک مشک خاک آفریدبه خاکی تنش جان پاک آفرید
که شد نقشبند جنین در شکمکه آوردش اندر وجود از عدم
برون از شکم زاده ننهاده گامکه آورد شیرش ز پستان مام
که گویا زبان سخن ساز کردکه گوینده را نکته پرداز کرد
که شد رهنما سوی هنجارهاکه شد رشته سازندهٔ کارها
که تن رشتهٔ جان که پیوند دادز دل‌ها که بر یکدگر ره گشاد
که تیغ بلا را چنین تیز کردکه سر پنجهٔ عشق خونریز کرد
که سرهای عشاق را شور دادکه دل‌های مشتاق را نور داد
بود اینهمه کردهٔ کردگارکه جز او تواند چنین کرد کار؟
مر او را شناس و مر او را ستایره او سپار و سوی او گرای
جز او را مدان داور دادرسکه غیر از خدا دادرس نیست کس
ز توحید بس راز ناگفته مانددر این گنج بس دُرّ ناسفته ماند
دریغا زبان بیانی نبودکه با آن توانم خدا را ستود
یکی ژرف (الهامی) اندیشه کنبگردان از این ره عنان سخن
به درگاه حق عرض حاجات بهگشوده زبان در مناجات به