گنج

شمارهٔ ۵ - در تهنیت عید غدیر گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: استگویینیستهست۴۵ بیت
ساقیا می ده که می جان است گویی نیست هستجان چه باشد باده ایمان است گویی نیست هست
گر نداری صاف، دردم می کشد دُردم بدهدرد ما را دُرد درمان است گویی نیست هست
ساقیا عید غدیر است و به منبر مصطفیشیر یزدان را ثناخوان است گویی نیست هست
ساقیا عید غدیر است و به منبر مصطفیشیر یزدان را ثنا خوان است گویی نیست هست
وارث محراب و منبر از پس خیرالبشرخسرو دین شاه مردان است گویی نیست هست
تخت احمد را به فرمان خداوند احدحیدر کرّار سلطان است گویی نیست هست
در چنین عهد همایون فال جشن انبساطدر تمام ملک امکان است گویی نیست هست
باده ی وحدت بگیر از ساقی خمّ غدیرکان شرابت روح ایمان است گویی نیست هست
بی شراب و شاهد ار باشی درین عید سعیددر حقیقت عین عصیان است گویی نیست هست
کشور توحید را از فتنه ی کفر و نفاقشوهر زهرا نگهبان است گویی نیست هست
ساقیا دردِه شراب نابم از خمّ غدیرکان ولای شیر یزدان است گویی نیست هست
ساقی کوثر علی مرتضی کز منزلتعین دادار دو کیهان است گویی نیست هست
او یدالله است و دست اوست فوق دستهاشاهد او نصّ قرآن است گویی نیست هست
ذات او آیینه ای باشد بر حق کاندروآشکارا حیّ سبحان است گویی نیست هست
آن ولی حق وصیّ مطلق پیغمبر استآیه ی تبلیغ است گویی نیست هست
آنکه اندر بیشه ی توحید شیر داور استخوابگاهش عرش رحمان است گویی نیست هست
نوح کشتیبان بود هر کس که با او یار شدفارغ از آسیب طوفان است گویی نیست هست
قدسیان را در سجود آدم او مسجود بودمنکر این قول شیطان است گویی نیست هست
دین حق را تیغ جانسوز امیرالمؤمنینپاسبان از کفر و طغیان است گویی نیست هست
از برای نصرت دین نایب تیغ علیپور شاهنشاه ایران است گویی نیست هست
دادگستر شاه مسعود آنکه در دوران اوگرگ اندر گله چوپان است گویی نیست هست
در سپهر حشمت و تمکین چو نیکو بنگریمهر ظل ظل السلطان است گویی نیست هست
رمح او در نفی قبطی سیرتان دین حقراستی مانند ثعبان است گویی نیست هست
لطمه زد خشمش به چهر آسمان هفتمینزان شبه گون روی کیوان است گویی نیست هست
گر بخواهد چون خور آسان گیرد او ملک جهانیار او شاه خراسان است گویی نیست هست
قرة العینش جلال الدوله نور انجم استکاختر ملک سلیمان است گویی نیست هست
چاکران در گه او مهتران کشورندمیر آنها میرتومان است گویی نیست هست
آنکه سرهای عدو روز وغا او راست گوتیغ او خم گشته چوگان است گویی نیست هست
رای او خورشید تابان است در برج اسددست او خود ابر نیسان است گویی نیست هست
سجده را در پیشگاه شاه مسعود این امیرهمچنان خم گشته مژگان است گویی نیست هست
گوید او را گر یمین الدوله در آتش بچمچون سمندر عبد فرمان است گویی نیست هست
تیغ او باشد حصاری آهنین بر گرد ملکفتنه در آن سوی بنیان است گویی نیست هست
هست اندر مغز چرخ از هیبتش رنج دوارزین سبب پیوسته گردان است گویی نیست هست
شاخ آهو نیزه را ماند به دور عدل اوکافت ضرغان غژمان است گویی نیست هست
تا به بستان باد ننگیزد غبار از عدل اوخار جاروب گلستان است گویی نیست هست
گو نتابد آفتاب اندر زمان و آسمانچهر او خورشید رخشان است گویی نیست هست
آن درخت بارور باشد که در باغ کرمبار و برگ او ز احسان است گویی نیست هست
گر حسام الملک نبود مظهر الطاف حقچون بری از عیب و نقصان است گویی نیست هست
ای حسام خسرو غازی که از ایمای تودشمنت ببریده شریان است گویی نیست هست
گو بتازد لشکر افراسیاب انقلابرستم عزمت به میدان است گویی نیست هست
احمد لطف تو یار من بود کاندر سخنبنده ی من روح حسان است گویی نیست هست
باغ فردوس مرا در پر نویسد جبرئیلکان امین وحی سبحان است گویی نیست هست
چون به الهامی کند روح القدس وحی سخنطبع او مرغ سخندان است گویی نیست هست
تا جهان باشد تو را در مسند عزّ و شرفیار الطاف جهانبان است گویی نیست هست
تا بود گیتی تو اندر او دل خرم بمانعمر گیتی بس فراوان است گویی نیست هست