گنج

شمارهٔ ٧ - ایضاً له در مدح شمس الدین علی

۲۱ بیت
دلبری دارم به رخ چون آفتاب خاوریخیره گردد دیده از رویش چو در وی بنگری
از رخ زیبا و چشم مست گاه دلبریمی نماید معجز عیسی و سحر سامری
هست پیدا بر رخ عاشق که وقت ساحریمیکند چشمش بصد دستان و صنعت زرگری
از پی چوکان زدن چون رخ سوی میدان کندعالمی را دل بسان گوی سرگردان کند
چو بمیدان از برای گوزدن جولان کندای بسا قامت که زیر بار غم چوکان کند
در شهوار از بنا گوش خود ار تابان کنددر قران بینی بفال سعد ماه و مشتری
ماه مهر افزایم ار بنوازدم ور نه رواستدل نخواهد جز مرادی کان بت دلدار خواست
بنده آن سرو آزادم که گر پرسند راستگویم اندر روضه رضوان چو او طوبی نخاست
ذره وارم میل دل سوی هوا دانی چراستزانکه دارم دلبری چون آفتاب خاوری
کو کسی کز من بگوید ماه بی اشباه رادلبر شادی فزای و مهوش غمکاه را
باز پوش آئینه رخسار همچون ماه راکین دل پر درد نتواند نهفتن آه را
میرسد در سایه حسن آن بت دلخواه راهمچو خورشید فلک بر خیل خوبان سروری
هم لب گوهر فشانت رونق یاقوت بردهم خجالتها مه نوزان خم ابروت برد
نرگس جادوت آب صنعت هاروت بردمن چه گویم کز چه سان آسایش ماروت برد
از برم دل ترکتاز طره هندوت بردآن سیاه از پر دلی آغاز کرد این کافری
همچو طوطی در هوای آن بت همچون شکرتا بکی خواهی زد ایدل نغمه بوک و مگر
با چنین طالع چنین سروی کیم آید ببرمن بدینسان بی زر وو آن سرو بستان سیمبر
با همه بی برگی از وی بر توان خوردن اگرآدمی هرگز تواند گشت همراز پری
هین مشو نومید از اقبال خود ابن یمینسایه بر سر چون فکندت آفتاب ملک و دین
شاه دریا دل که هرکس بوسه دادش بر یمیننامور شد بر سریر سیم و زر همچون نگین
با تو چون دارد عنایت خسرو روی زمینگرچه شیرین جهان باشد به چنگش آوری