گنج

شمارهٔ ١ - در تعریف بهار و مدح تاج الدین علی سربداری

۵۶ بیت
باز فراش چمن یعنی نسیم نوبهاربر چمن گسترده فرشی از پرند هفتکار
بر زمین گوئی که عکس آسمان افتاد بازشد زمین چون آسمان در کسوت گوهر نگار
ز امتزاج خاک یابی باد را مشکین نفسدر مزاج لاله بینی آب را آتش شعار
گل سلیمانست پنداری بدار الملک باغز آنکه تختش را بهر سو میبرد باد بهار
لاله گوئی مجمری لعلست کاندر وی صبانافه های مشک میریزد ز سرو جویبار
سر بر آرد از کمینگه گربه بید از بهر صیدچون همی بیند که پای بط بر آمد از چنار
طبع استاد طبیعت بین که از تأثیر اوغنچه شد پیکان نما و بید شد خنجر گذار
بار دیگر در زمین از صنع رب العالمینهمچو بزم خسرو آفاق تاج ملک و دین
بر چمن چون کرد باد نوبهاری گلفشانشد چمن در باغ چون بر چرخ راه کهکشان
حبذا فصلی که نرگس بی می از تأثیر اومیکند مستی و مخموری چو چشم مهوشان
صبحدم باد سحر سرمست در بستان جهدطره شمشاد گیرد میبرد هر سو کشان
چون صبا عنبر نسیم و خاک مشک آمیز شدخیز و تاب آتش غم را بآب رز نشان
اندرین موسم که آید چون نسیم نو بهاراهل عالم را دهد از روضه طوبی نشان
عشرت ار خواهی که رانی همچو بلبل با نوابر مثال تازه گل برگی که داری برفشان
ور همیخواهی که دائم خوش بر آئی همچو سروعقل ناصح پیشه را در بزم صاحب بینشان
خسروی کاندر کفش باشد بروز رزم و کینلاله چون بر رمح مینا گون سنان بسدین
چون دم عیسی عهد آمد نسیم صبحگاهشاید ار جان یابد از لطفش تن مردم گیاه
ز آنکه باد صبحگاهی از طریق خاصیتشد چو آب زندگی راحت فزای و رنج کاه
در شگفتم از بنفشه تا چرا شد قد اودر جوانی بر مثال قامت پیران دو تاه
شکل نرگس بین که چون از سیم میتا بدزرشگوئیا خورشید تابانست بر رخسار ماه
گوئیا جرمی ازین ازرق لباس آمد پدیدشد دو تا چون صوفیان تا عذر خواهد از گناه
ابر نیسانی چو جام سرخ گل پر مل کندتوبه پرهیزکاران شاید ار گردد تباه
ای بت گلرخ بیا و بیدق عشرت برانتا شوم فرزین صفت از باده دستور شاه
آنکه از بحر کفش گه ابر گردد خوشه چینپر گهر آید کنون دست چنار از آستین
آنکه بهر نصرتش دائم بصد گرمی و تابخنجر زرین کشد بر روی خصمش آفتاب
طره هندوی شب را از برای رایتشآسمان پرچم کند بر رمح زرین شهاب
در جهان ازیمن عدلش بر نمیگیرد کسیتیغ بران جز خطیب و هست آنهم در قراب
تا ز باغ عدل او خوردست فتنه کو کناربر نمیگیرد چو بخت حاسدانش سر ز خواب
از سموم خشم ظالم سوز او بیند خردآنکه شیر شرزه میافتد ز تب در سوز و تاب
گر شراری ز آتش قهرش بدریا بگذردعیبه های جوشن ماهی بسوزد اندر آب
ور نسیم لطف او یکره وزد بر گَرزه مارمهره گردد در بن دندان او یکسر لعاب
گر ارادت یکزمان با قدرتش گردد قرینپوست با پشت پلنگ آرد بحکم از پشت زین
گر گذر یابد ز خلق او نسیمی بر چمنگل زغیرت تا بپای از سر بدرد پیرهن
روز رزم و گاه بزم آید ز لطف و عنف اوزندگانرا تن بجان و مردگان را جان بتن
ذره ئی از نور رایش کرد خورشید اقتباستا جهان افروز شد شمعی برین نیلی لگن
فی المثل گر اطلس گردون بپوشد دشمنشهمچو کرم قز نخستین کسوتش باشد کفن
گر نرفتی در ضمان روزی خلقانرا کفشکی شدندی منتظم ارکان بهم در یک قرن
قرنها باید که آید همچو او صاحبقرانبشنو اندر صورت تضمین مثال او زمن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتابلعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
خون لعل اندر عروق کان همی گردد نگینتا شود با خاتم گیتی ستانش همنشین
ای شده بر ذات پاکت ختم کار سروریهمچو بر ذات محمد کسوت پیغمبری
آسمان سرگشته و حیران ز رشک رأی تستور نه پا بر جا روا بودی سپهر چنبری
پیش قدت گر فلک لاف سرافرازی زندعقل داند معجز موسی ز سحر سامری
شاید ار ناهید و بهرامت بگاه رزم و بزمآن شود خنجر گذار و این کند خنیا گری
خسرو عالیجنابت را جهان گفتی خردگر نبودی بر جهان گردون دون را سروری
خاکپایت را فلک گر تاج سر خواند مرنجنرخ گوهر نشکند هرگز بنقص مشتری
چون توئی را کی تواند گفت مدحت چون منیتا کجا باشد توان دانست حد شاعری
انوری شد آفتاب و ازرقی چرخ برینتا ثنای حضرتت گویند چون ابن یمین
خسروا چون ابر دستت رسم زر پاشی نهاددر کف دریا بماند حسرتش پیوسته باد
آفتاب جود تو چون سایه بر گیتی فکندشد جهانرا ذکر جود حاتم طائی زیاد
زر بحصن کان درون بندی گران بر پای داشتکلک دربارت میان بر بست و بندش را گشاد
یافتند انعام عامت اهل عالم جز دو کسمن بگویم کز چه حرمان بهره ایشان فتاد
آن یک از گیتی برون شد پیشتر از عهد تووین دگر در نوبت دورانت از ما در نزاد
تا بخندد نوبهار از گریه مژگان ابرتا نگردد شام هرگز همنشین بامداد
باد خندان نوبهارت تازه از آبحیاتبامداد عشرتت را شام غم در پی مباد
بر ثنای حضرتت گوید سپهرم آفریندر دعای دولتت آمین کند چرخ برین