شمارهٔ ۱۳ - ایضاً
آمد بر من خادمکی همچو دو پیکرز آهن زده بر خود گرهی سخت میانش
دارد دو سر و یک دهن اما دهنش رانی رسته دندان بوی اندر نه زبانش
وین طرفه که بی آنکه نماید سر دندانپاره کند آنرا که در آید بدهانش
بی روح و روانست ولی کار بری جلددارد ذکر اما کس و کونست عیانش
تا در نکنی در کس و کون وی انگشتدر کار نیاید تن بی روح و روانش