گنج

شمارهٔ ٣

وز آنجا سوی اطفالم گذر کنعزیزانرا ز حال من خبرکن
محمد را بپرس از من فراوانحسن را هم ببر در گیر چون جان
بگو با هر دو نور دیده منکه هستند از عزیزی روح در تن
که روزی بی شما سالیست ما راچو خال دلبران حالیست ما را
دگر خورد و بزرگی را که بینیکه باشد نسبت ایشانرا به بینی
یکایک را بصد اشفاق و صد نازببر در گیر تنگ و نیک بنواز
پس آنگه جمله را بنشان و برگویز بهر خاطرم ای باد خوشبوی
که در غربت مرا تا چند مانیدبهمت با خراسانم رسانید
خدایا جمله را در عصمت خودنگهدار از بلای مردم بد
ز هجرت هفتصد بود و چل و یککه اندر روزگار نیک اندک
من این نامه رسانیدم به آخربتوفیق خدای فرد قادر
بدینسان کار نامه کس نگفتستدر این بحر چون من کس نسفتست
بگفتم تا ازین پس روزگاریز من ماند بدوران یادگاری
گمان دارم که هرک این نامه خواندنفس را بر دعای خیر راند
من ار باقی نباشم سهل باشدبماند آنک چون من اهل باشد
در ایندم کین دعا ابن یمین گفتبصدق آمین ز پی روح الامین گفت