گنج

شمارهٔ ١٠ - مثنوی دیگر

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۲ بیت
طلب تا محرم اسرار کردیبآن مطلوب یار غار کردی
طلب کن تا خبر از دوست یابیوجود دوست را بی پوست یابی
طلب کن تا خبر از گنج یابیتو کی این گنج را بی رنج یابی
طلب چون رخت هستی میرهاندطلب کس را بمنزل میرساند
طلب باشد براق عشق جانانطلب باشد سواد اعظم جان
طلب سرمایه گنج وجودستطلب پیرایه اصل شهود است
تو آن مطلوب را در خود طلب کنچو در خود یافتی دیگر طرب کن
عجب گنجیست در ویرانه توهمیشه همدم و همخانه تو
اگر در جستجوی او شتابیتو او را عاقبت در خود بیابی
که هر کس طالب آن رو بگرددچو پروانه بگرد او بگردد
زمانی از تو او هرگز جدا نیستبجز تو با کسی هم آشنا نیست
برون از خود تو آنمطلب نجوئیره بیهوده در عالم نپوئی
چو کردی عاشقی با دوست آغازدگر با عشق او میسوز و میساز
بدنیا از تف هجران نسوزدبعقبی ز آتش نیران نسوزد
بگفتا عاشقانرا میکشم منپس از کشتن دیت هم میکشم من
برای یک دیت صد بار کشتنمرا خوشتر بود از زنده گشتن
اگر صد بار عاشق کشته گرددبخون خویشتن آغشته گردد
ز خون من اگر گلها برویدبخونش خونبها هرگز نجوید
نه در کعبه نه در دیر مغانستولیکن در میان جان نهانست
همه در تست این مطلوب حاصلچه حاصل چون علایق گشت فاصل
مرا بس آن نگاه گاهگاهتهزاران جان فدای یک نگاهت
مرا جز کشتنت راحت نباشدبدیت ماه من حاجت نباشد
چو او را یافتی عاشق شو اکنونبوصف دلبری لایق شو اکنون
نترسی زانکه خواهی کشته گشتنبخون خویشتن آغشته گشتن
چه کشتن باشد این خود زندگانیستبقاهای حیات جاودانیست
مرا جز کشتنت افنا ضروریستکه عاشق را فنا کشتن ضروریست
منم پیدا و هم سر نهانتمنم هم مغز تو هم استخوانت
دلارامی نکو خوئی چه رادیچه میورزی بعاشق اتحادی
همی گویم منم گوش و زبانتمنم جان و تن و روح و روانت
ز سر تا پای تو من گشتم ایدوستهمه اعضای تو من گشتم ایدوست
مرا از تو گزیر و چاره ئی نیستمرا همچون تو یک غمخواره ئی نیست
بیا بار دگر همراه باشیمهمیشه همدم دلخواه باشیم
مرا با تو چکار آید تن و جانمرا بی تو نباید باغ و بستان
توئی باغ بهار و لاله زارمبه آئینهای تو کاری ندارم
توئی آئینه حسن جمالمتوئی نوشنده بزم وصالم
تجلی رخت با من عیانستولی از دیده هرکس نهانست
اگر چه اهل عالم خیل خیلستتوئی مقصود و دیگرها طفیلست
درین عالم اگر آدم نبودیتجلی در همه عالم نبودی
چه قربست اینکه در عالم چه قربستکه عارف مست از میدان قربست
کشیده باده و صهبا ندیدهخدا را دیده و خود را ندیده
جز از وی در نهاد او دگر نیستسر موئی ز خود او را خبر نیست
چه خوش بزمی که جز جانان نباشددرین محرم بغیر از جان نباشد
جمال یار اگر برقع گشایدبتو بیتو جمال خود نماید
همه عالم جمال یار بینیجهانرا خالی از اغیار بینی
بساط قرب سلطان آتشین استبسوزد هر که با او همنشین است
الهی آتش قربی بر افروزتمام هستی ما را در او سوز
مرا بیتو چو این هستی نپایدچو هستی تو مرا هستی نباید
کسی داند که او معشوقبازستو بی یسمع و بی یبصر چه رازست
چو شد آن گنج پنهان آشکاراازو پر شد همه دریا و صحرا
چگویم شرح این دور و درازستمگر اینها از آن معشوقبازست
وجود خویش را زانگنج پر سازهمه انبان خود را لعل و در ساز
جهان پر گنج و این افلاس از چیستنمیدانم چرا این گنج مخفیست
که هر کس قیمت گوهر نداندسفه چون قدر مال و زر نداند
نهان در تست این گنج گرانسنگتو خود را نیک کاو ایمرد دلتنگ
عجب گنجیست در ویرانه توعجب جانی بود جانانه تو
فرو رفته همه در عین آن گنجولی کس را وقوفی نیست بی رنج
اگر چه کرد با خود بس مداراولیکن گشت آخر بس مدا را
حدیث کنت کنزا را شنیدیازین گنج نهان بر گو چه دیدی
عجب گنجیست گنج جاودانهکه او را نه میان و نی کرانه
درین کان هر که افتد کان شود اواگر جسمیست آخر جان شود او
فتاده تا ابد سر مست و قانعچشیده زین می پر شور و نافع
ازین می گر تو هم خواهی چشیدنتو هم خواهی بیکجائی رسیدن