گنج

شمارهٔ ١ - کارنامه

نسیم صبح جانم تازه کردیرسیدی لطف بی اندازه کردی
رسانیدی پیام از دلستانماز آن درد دل و درمان جانم
از اینجا نیز یک شبگیر در دهوزان منت بسی بر جان من نه
اگر چه سخت سست و ناتوانیمکن در ره توانی تا توانی
ز بهر خاطرش بردار گامیبفریومد رسان از من پیامی
نشانش در حقیقت گر ندانیکنم ظاهر من این راز نهانی
نشان خطه فریومد آنستکه پنداری بهشت جاودان است
بهر سو جویباری همچو کوثردرختش را چو طوبی بر فلک سر
نشاط افزا هوا و آب در ویچو بوی میگسار و ساغر می
بهارش راغها پر لاله و گلخزانش باغها پر میوه و مل
نسیمش در خوشی چون بوی دلبرچو انفاس مسیحا روح پرور
سراسر کوه او پر کبک و تیهوتمامت دشت او پر گور و آهو
چو پای اندر فضای وی نهادیبصد شادی که دائم شاد بادی
برو اول بشهرستان خرمکه بادند اهل وی پیوسته بیغم
چو رفتی اندران فرخنده مسکنبکام دوستان و رغم دشمن
گذر کن سوی درگاه وزیریکه باشد بنده او هر امیری
سر گردنکشان ملک ایرانگذشته صیت عدل او ز توران
بحکمت همچو آصف بلکه بهتربحشمت چون سلیمان نی پیمبر
علاء دولت و ملت محمدکه زیر پای دارد فرق فرقد
ببوس اول جنابش را بتعظیمکه تا یابی ز خاکش لطف تسنیم
پس آنگه بندگیهای فراوانازین سرگشته مدهوش حیران
رسان آنجا بعرض ای باد شبگیرمکن زنهار در تبلیغ تقصیر
وزان پس عرضه کن کابن یمین گفتبالماس مژه چون در همی سفت
که جان در تاب و دل در موج خونستگر آری رحمتی وقتش کنونست
وز اینجا چون گذشتی شاد و خرممزن جز بر جناب خواجگان دم
بزرگانی که فرزندان اویندچو انجم جمله در فرمان اویند
بگو میگفت چاکر بندگیتانکه بادا در سعادت زندگیتان
سپاهانشاه نام آور که بهرامکمر شمشیر او بندد پی نام
بدرگاهش دعای بنده برسانبسمع او ثنای بنده برسان
وز آنجا در گذر ایخوش نفس بادکه بادا عالم از لطف تو آباد
برو بر صاحب اعطم گذر کنشرف را خاکپایش تاج سر کن
وزیر شرق عز الدین محمدکه بادش عمر در عزت مخلد
هزاران بندگی تبلیغ او کنثنا بر حضرت آن نامجو کن
بگو کابن یمین با دیده ترهمی گفت ای وزیر داد پرور
حرامت باد و نوشت باد بیمادگر مصراع یاد آید شما را
و ز آنجا سوی فخر ملک و دین شوبنزد قدوه اهل یقین شو
اگر نام وی و نسبت ندانیکنم پیدا من این راز نهانی
جهان فضل فضل الله نامستبحق اهل حقایق را امامست
بگاه نسبت او را ناصحی خوانطریقش زاهدی و صالحی دان
بپی گر بسپری سر تا سر آفاقنیابی مثل او پاکیزه اخلاق
بشرق و غرب چون او پرهنر نیستچه علمست آنکه اوزان بهره ور نیست
در آن ساعت که میبوسی جنابشرسان خدمت ز من بیش از حسابش
پس آنگه سوی مولاناء اعظمبدانش سرور اولاد آدم
حکیم ملک استاد زمانهچو یک فن در همه فنی یگانه
گذر کن با هزاران لطف جانبخشزهی لطفت ز رنج دل امانبخش
رسان از من بدو اخلاص بیحدکه قصر فضل او بینم مشید
بگوی انگه که خدمت کرده باشیادبها را بجا آورده باشی
که گفت ابن یمین ای افضل دهربمعنی در زمانه اکمل دهر
سخن بر آستانت میفشانماگر چه نیک میدانی که دانم
ولی از راه اخلاص این جسارتنمودم ای مشیر اندر وزارت
اگر ضعفی بود در لفظ و معناقوی گردان که هستی بحر انشا
هم آنجا تاج و ملک و دین علی راکه داند حق عدو را و ولی را
برتبت پیشوای اهل دانشبدانش مقتدای اهل دانش
هزاران شوق این مخلص رسانیسلامی از ریا خالص رسانی
وز آنجا سوی زین ملت و دینکه باشد در هنر با قدر و تمکین
گذر کن ای نسیم صبحگاهیکزو یابی هر آنچ از فضل خواهی
طبیبی نیست همچون او جهانراعجب ناید ازو فرزانگانرا
اگر سردی برد از طبع کافورکند زردی ز روی کهربا دور
بدو تبلیغ کن اخلاص بسیاروز آنجا بی تهاون گام بردار
برو با آستان حافظ الدینکه شرع مصطفی را داده تزیین
سر افراز قضای هر مکانیز عدل او بهر جا داستانی
شریح ارزنده بودی در زمانشخجل گشتی ز عدل بیکرانش
نیازی عرضه دارو شرح اشواقبگو در پیش آن پاکیزه اخلاق
وز آنجا رو بسوی فخر کشورنطام ملک سیف الدین مظفر
هنرمندی که اندر صدر اشرافسر اسلاف گشت و فخر اخلاف
زمن شوقی که دیدی عرضه دارشرقوم مهر من بر دل نگارش
و گر باشد ملازم فخر ایامشهاب ملک و دین زنگی بهرام
ز هر بد کوش دار اهل دیوانشهاب آسا ملایک را ز دیوان
دگر کان معانی بحر انشیغیاث دولت و دین معیر یحیی
که تا کلک جوادش در بنانستوطن تیر فلک را در کمانست
مران هر دو بزرگ نامور راسر آزادگان بحرو بر را
چو تبلیغ ثنا ها کرده باشیعقیب آن دعا ها کرده باشی
بگوی ارشد ز چاکر تان فراموشمنم باری شما را حلقه در گوش
مرا زین مشتکی مقصودم آنستفراموشی نه شرط دوستانست
پس آنگه قدوه نواب را جویمقام زبده اصحاب را جوی
بهاء ملک و دین کز برد باریچو همنامش بود در راستکاری
همان هر دو جگر گوشه که او راستکه گردد صد کژی از هر یکی راست
بدیشان خدمتم ارسال فرمایوز ایشان در گذر ابرام منمای
بسوی شمس ملک و ملت و دینمحمد رهنوردی باد مشکین
که تا یابی بزرگی با کرامتکه از وصلش نبیند کس سئامت
بدو خدمت رسان و شرح اشواقبگو زین مخلص محزون مشتاق
وزانپس خواجه باد و دین راوجیه الدین علی بن تکین را
تحیات از زبان من ادا کنثناگوی و فراوانش دعا کن
پس آنگه آن دو میر معتبر رادو دانای هنر ور نامور را
نخستین میر میران با یبوغاکه باشد بر سر اصحاب آقا
دگر یک سیف دین و ملک گر زانکبهنگام سواری چست و چالاک
بگاه بزم همچون ابر نیسانبروز رزم همچون بور دستان
ز من خدمت رسان بیحد و بیمرپس از تبلیغ خدمت زود بگذر
وز آنجا رو بسوی آن دو پهلودو نام آور سپهداران خسرو
دو گرد نامدار آنان که در جنگچو روئین تن دلیر اندر گه جنگ
نخستین تاج ملک و دین علی راپناه اندر حوادث هر ولی را
سپهداریکه گاه حمله بی قیلبود چون پشه عاجز پیش او پیل
دگر آنکو بگردی هست مذکوربشمس الدین محمد شاه مشهور
سر آزادگان آن یک که بیچوننهنگ آرد بدم از نیل بیرون
ز شوقم آنچه دانی بیش از آنهمبدیشان عرضه کن دلشاد و خرم
پس آنگه با هزاران لطف و دلجویبجوی انخوش نفس دلشاد میگوی
جمال الدین حسین ساربان راکه روبه بشمرد شیر ژیان را
هژبر روز هیجا گرد پر دلکه باشد پیل پیش او شتر دل
بمردی شیر گردون را بپبکارمهار آرد به بینی در شتر وار
سلامی همچو خلقش روحپروربر آن پهلو رسان ای باد بگذر
برو نزدیک دارای خزانهمساز ای باد سستی را بهانه
بهاء دین عمر آن در وفا سستچو یوسف در علوم خازنی چست
بدو تبلیغ کن شوقی که دیدیبگوشکری کزین مخلص شنیدی
هم انجا در جوارش خواجه ئی هستکه کارش جمله خیراتست پیوست
فقیه الدین همی خوانند او رابپرس از من صبا آن نیکخو را
پس آنگه جمله یارانرا که هستندبشهرستان در وخسرو پرستند
ز من خدمت رسان و راه برگیربفریومد خرام ای باد شبگیر
وز آنجا چون بدروازه رسیدیهمایون بقعه ئی چون خلد دیدی
ز دروازه برون باشد مزاریز لطف ساکنانش مرغزاری
درو آسوده ساداتی مکرمیکایک مقتدای اهل عالم
تبرک را جناب آن ببوسیباخلاص از دل و از جان بیوسی
مجاور اندرو پیری خردمندشدستی رسته از تکلیف و هر بند
امیر حیدری خوانند او راهمه مردان حق دانند او را
مجرد مفردی آزاد مردیز شهوت دامنش نادیده گردی
بکلی کرده اعراض از مناهیوجود پاک او دور از تباهی
بدو خدمت رسان از من فراوانپس آنگه این سخن معروض گردان
که تا از صحبت تو دور گشتمبکل از کام دل مهجور گشتم
ندیدم بیش روی شادمانیهمان بودست گوئی زندگانی
ز لطف او کن استمداد همتکه او را باشد استعداد همت
دگر با او موافق چند یارندکه در تجرید هر یک مرد کارند
مقدمشان علی حیدری دانز حرص و شهوتش دور و بری دان
سلامم چون به آن یاران رسانیبفریومد رسان این ارمغانی
بفریومد چو پای اندر نهادیدرخلد برین بر خود گشادی
وز آنپس ای صبا زانجا روان شوبسوی مشهد فضل جهان شو
سر گردنکشان کشور فضلکه طبعش بود کان گوهر فضل
بزرگی در امور دین بحسبتکه با وی میبرم من بنده نسبت
در اجناس فضایل بوده ماهربر انواع مکارم گشته قادر
بفضل و دانش و افضال مذکوربنام نیک در آفاق مشهور
یمین ملک و دین کان فضایلسر افرازان کان جان فضایل
بزرگی کاتفاق مرد و زن بودکه خلق او چو نام او حسن بود
نخستین آستان مشهدش راببوس آنگه نگه کن مرقدش را
چو استادی فرا پیش ضریحشتو خود بینی کرامات صریحش
بآب دیده خاکش را همی شویبصد اخلاص تکبیرش همی گوی
در آنحضرت ز سوز سینه منهمی نو کن غم دیرینه من
هزاران آفرین بر خاک او کندعاها بر روان پاک او کن
ز روح پاک او ما را مدد خواهمگر آرد دلم را بر سر راه
بگو از من که تا تو زنده بودیبهر کاری معین بنده بودی
کنون گردون دون ناسازگارینهاد آغاز و چاکر را بخواری
بغربت او فکند از منزل خویشچنانک آگه نیم زاب و گل خویش
نه شب دارم قرار و روز آرامندانم چون شود کارم سرانجام
کنون باری نیم شاکر ز دورانالهی عاقبت محمود گردان
وز آنجا بازگردای باد خوشبویبسوی آن بزرگ محتشم پوی
امین ملک و دین فخر اکابراکابر باو جودش چون اصاغر
زمن خدمت رسانش آنچ دانیز شوقم باز گو تا میتوانی
سمی پهلو ایران علی راکه رونق برد گرد زابلی را
بزور پنجه اش عاجز شده شیربکشتی پیل را میاورد زیر
رسان از من سلام و باز پرسشبصد اکرام و صد اعزاز پرسش
بس انگه از طریق دلنوازیقدم در نه ز بهر کار سازی
گذر کن سوی بدر الدین معرفسر اهل حقایق پیر عارف
چو بلبل نازک الحان و خوش آوازچو طوطی شکر افشان و سخن ساز
چو بهر وغط بر منبر نهد پایشود الفاظ عذبش مجلس آرای
امید از یمن الفاظش همیدارکه چوب خشگ منبر آورد بار
ز من خدمت رسان بیش از قیاسشوزین خدمت منه بر سر سپاسش
چو زانجا در گذشتی گامکی چندکه در راهت نیفتد ایصبا بند
مقام پهلوان آلتون پی انجاستکه در ابواب مردی نیک داناست
چشیده گرم و سرد روزگارانمقدم بوده بر مجموع یاران
بگردی در جوانی زورگریهانموده کرده هر جا سروریها
بدو خدمت رسان از من پس آنگاهسوی بازار بردار ایصبا راه
بره اندر یکی حصن قدیمستکه ساکن اندرو صدری کریمست
کشد ترسیم کلکش در مکنونفضایل باشدش ز اندازه بیرون
ستوده شمس ملک و دین محمدمکارم را قواعد زو ممهد
کریم و نامجوی و راد وعالمبرتبت شمع جمع آل قاسم
بیا و افتقار من به رویشبیان کن بعد از آن بگذر به کویش
از آنجا میرو آسان تا ببازارکه راهی نیست چندان تا ببازار
زمانی خواهمت کانجا نشینیسر تمغاچیانرا بو که بینی
محمد دایه یار مجلس آرایبخدمت گاه عزت بر سر پای
بلطف و چرب نرمی و مداراگشاید سیم و زر از سنگ خارا
چو پرسیدیش ای باد سحر خیزبعزم کوی تشتنداب برخیز
ز طرف جویبارش زود مگذردمی در چار سوی او بسر بر
نظر دروی بهر سو تیز بگماربهشتی بینی از انواع ازهار
ز نزهت همچو مینو روح پرورروان در پای طوبی آب کوثر
نسیمش چون دم عود و قر نفلنوا و برگ او از سنبل و گل
فغان برداشته قمری بعیوقبسان عاشق اندر هجر معشوق
گذرکن ایصبا بی هیچ تأخیرمکن در وقت رفتن هیچ تأخیر
بر اولاد کرام خواجه اسحاقبزرگانی همه پاکیزه اعراق
برایشان بهر من بی وهن و تقصیرتحیات فراوان خوان بشبگیر
وزینجا سوی شمس ملت و دینسزاوار هزار احسان و تحسین
که در طب باشد انفاسش مسیحیگه تنجیم بو سهل مسیحی
بدو خدمت رسان و آنگه سفر کنسوی بابا علی یکدم گذرکن
جوانی باشد او بس با تواضعبصنعت ماهر اما بی تصنع
بحرفت از مسیحا پیش بردهازو حواریان تشویر برده
دو فرزانه که دور چرخ دوارسیمشان ناورد هرگز پدیدار
بنسبت از وزیران بهره مندندبرفعت برتر از چرخ بلندند
وجیه الدین محمد نام مهترنظام الدین حسن مخدوم دیگر
فراوان بندگیها زین دعا گویبدیشان عرضه دارای باد خوشبوی
پس آنگه سر بسر یاران دیگرمقیم آستان آن دو سرور
خصوصا شمس دین و ملک سراجسراج انجمن و انگاه وهاج
سلامی همچو انفاس خوش خویشبلطف جانفزای دلکش خویش
رسان از من بدان اصحاب و بگذرثناها گو بر آن احباب و بگذر
از انجا رو بسوی فخر ساداتکریم اعراق و خوش خلق و نکو ذات
بهاء ملک و دین زید محمدچراغ دو ده اولاد احمد
بدو ارسال کن زین بنده اخلاصکه هستش معتقد هم عام و هم خاص
وز انجا ره بمحمود امام استکه اندر علم طب مردی تمام است
لقب اصحاب نورالدینش خوانندبطبش بهتر از بقراط دانند
چو بفشاند ز شاخ علم خود باررباید رعشه از برگ سپیدار
رسانش خدمتم ایخوش نفس بادبگو مگذار حق صحبت از یاد
وز آنجا ای نسیم عنبر افشانبسوی پهلوان محمود بدران
گذر کن تا ببینی پهلوانیکه یکدم صحبتش ارزد جهانی
بذات او مباهی گشته ابرارعبید خلق او سر تا سر احرار
سلام من بدان آزاده رادرسان ای روحبخش خوش نفس باد
وز آنجا چون دعا تبلیغ کردیچنان خواهم که با بازار گردی
بپیش آید ترا پیری مکرمسر افراز همه کتاب عالم
نجیب ملک و دین خوانندش اصحاببکتبت اوستاد جمله کتاب
سیاقت را حقیقی نه مجازیچنان داند که در بغداد تازی
ز من بسیار پرسش کن مر او را...
دو آزاده دو دانای خردمند...
نخستین تاج ملک و دین علی داناکابر سر بسر او را ولی دان
کریمی نامداری بینظیرستز پا افتادگانرا دستگیرست
بتدبیر صواب و رای روشناگر خواهد برد چربی ز روغن
دگر یک زان شهاب دین و دولتبدات او مباهی ملک و ملت
هنرمندیکه گر صورت نگاردبلطف خویش جانش در تن آرد
گهی کآید ز کلکش خط چون آبخجل گردد روان ابن بواب
چو اینخدمت بجای آری سفر کنبسوی صاحبان زانپس گذر کن
شرف محمود و فرزندش محمدکه بادا هر دو را دولت موبد
بزرگانی بترتیب و بآئینبرفعت قدرشان برتر ز پروین
ز منشان چون دعا گوئی سفر کنسوی مخدوم نام آور گذر کن
علاء الدین محمد دین پناهیسپهر ملک را تابنده ماهی
چنان پاکیزه روی و نیک رایستکه گوئی خواجه عبدالحق بجایست
هزاران بندگی از من رسانشکه دارد از بلا حق در امانش
وز انجا ای نسیم عنبر آگینگذر کن سوی قطب ملت و دین
که تا بینی بزرگی نامداریکریمی تازه روئی بردباری
ز اقران در فضایل دست بردهبغیر از مکرمت کاری نکرده
بدو خدمت رسان زین بنده بسیارکه بادا در پناه لطف دادار
پس آنگه ای نسیم عنبر افشانسفر را ساز کن دامن بر افشان
مبادا چون بود آهنگ راهتبغیر از مدرسه آرامگاهت
درو درگاه او را چون ببینیبدو گوئی مگر خلد برینی
بر اطرافش چو کوثر جویباریچو طوبی بر لب او هر چناری
گذشته اوج ایوانش ز کیواننپرد بر فرازش مرغ پران
موذن چون بر ایوانش بپا خاستتو گوئی کز فرشته این دعا خواست
قدم در استانش چون نهادیبروی خود درجنت گشادی
بدل گوئی چه جای مدرسه است اینبهشتست این چه جا و هندسه است این
درو یابی مدرس شمس دین رابدانش مقتدا اهل یقین را
گه تقریر پرسی در محافلشده سحبان بنزد او چو باقل
بود در وقت املا و گه درسبباغ فضل نیک استاد در غرس
بدو ای باد صبح اخلاص خالصرسان زین چاکر مشتاق مخلص
پس آنها را که از وی مستفیدندکه هریک در هنر صد جا مشیدند
یکایک را بصد اکرام و اعزازببر گیر و بلطف خویش بنواز
وز انجا رو سوی اصحاب سربازکه یکسر بهر دین باشند سرباز
در اول پایه صدری نامدارستکه گیتی را بذاتش افتخارست
شهاب ملک و دین مسعود کافیکه گیتی را بذاتش افتخارست
اگر مبهم بود القاب و نامشبگوید با تو اینمخلص تمامش
بزرگی بس بنام و ننگ باشدستوده سیرت و یکرنگ باشد
پیامی خوش نفس چون بوی عنبربدو تبلیغ کن وانگاه بگذر
هم آنجا تاج دین حق حسین استکز و شرع نبی با زیب و زین است
چو در فتوی نهد بر خامه انگشتشود دین قویم حق قوی پشت
هزار اخلاص ازینمحزون مشتاقمبلغ شو بدانمشهور آفاق
چو زانجا بگذری صدریست عالیبر اقلیم مکارم گشته والی
رشید ملک قاسم نام داردبر اوج مهتری آرام دارد
ره و رسم فلاحت نیک داندبر آرد شاخ آهوگر نشاند
تحیات فراوانش ز چاکررسان وانگاه ازانجا نیز بگذر
هم آنجا اکرم الاخوان ما راکه رونق بود اخوان صفا را
شهاب الدین علی سرخیل اقرانکه نآید در هنر چون او بدوران
رسان از من درود محض از اخلاصبدان بگزیده هر عام و هر خاص
وز انجا عزم کن عزمی مصممخرامان قطع ره کن شاد و خرم
بسوی آن کریم اخلاق بگذرکه ما را هست عم زاد و برادر
گزین دوستان من محمدعزیز مصر جان من محمد
بدانش در میان خلق مذکوربعزالدین محمد کشته مشهور
ز من چندانکه بتوانی ثنا گویبر آنفرخ نهاد راد خوشخوی
وزانجا رجعتی کن سوی بازاردر آن رجعت مکن تاخیر زنهار
خرامان رو بسوی کوی ساباطکه آنجا نشو مییابند اسباط
بزرگان محلت را سراسرز من خدمت رسان و زود بگذر
قدم نه در سرای مادر منعزیز و مهربان و غمخور من
سلامی با صفا از من بدو بردعائی بیریا از من بدو بر
بگو چو نی تو ای گمکرده فرزندکه من باری فلک با دورم افکند
از آنمیمون جناب عفت آبادکه بادا تا ابد از هر بد آزاد
بشفقت یکنطر در کار ما کندمی وقت سحر در کار ما کن
بخواه از حضرت دادار ما رابهمت زین سفر باز آر ما را
پس آنگه ایصبا این بیتکی چندبخوان در پیش آن پیر خردمند