شمارهٔ ۱ - خیز تا چنگ در چغانه زنیم
رویت آیینهای ز صُنْعِ خداستخط سبزت سواد مشک خطاست
سنبلت کابروی نسرین استبر گل تر ز مشک غالیهساست
آنچه در آب خضر پنهان استما بجستیم و در لبت پیداست
رخت آراسته است کار جهانراستی را رخت جهان آراست
قامتت را به سرو میگفتیمعقل باور کند حکایت راست
عشق بالا گرفت از آن بالاسرو را نیز میل آن بالاست
عشق از شمع میتوان آموختکِش سر از دست رفت و پا برجاست
ما به جنت فرو نمیآییمسر کوی تو جنتالماواست
با تو آتش و گل ریاحین استگل شمشاد بیتو خار و گیاست
نرگس و یاسمین و لاله برستساقی و مطرب و پیاله کجاست
نتوان بیمِیِ مغانه نشستخاصه اکنون که بوی گل برخاست
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
ما نه باغ و بهار میجوییمما رخ آن نگار میجوییم
ما به امید سرو قامت دوستطرف جویبار میجوییم
تا ز چشمت مگر خبر یابیمنرگس پرخمار میجوییم
عکس روی تو لاله میتابدزان جهت لالهزار میجوییم
بیکنار تو در میان غمیمزان میان ما کنار میجوییم
سر عاشق به پای دار رسیدعاشق پایدار میجوییم
آن چه خضر اندر آب حیوان یافتزان لب آبدار میجوییم
غرض ما از این چمن نه گل استکان رخ گلعذار میجوییم
ما ز هر صورتی که میبینیمنقش صورت نگار میجوییم
گر به مسجد رویم اگر به کنشتعکس دیدار یار میجوییم
ساقیا تلخ عیش و تنگدلیمبادهٔ خوشگوار میجوییم
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
باز بیگانه شد ز هستی خویشاین دل عاشق بلااندیش
عشق را بیشهایست کاندر ویشیر از آهو کم است و گرگ از میش
از پس دیده میروی ای دلتا از این پس تو را چه آید پیش
چشم او دل ببرده میترسمکه از این فتنههای بیش از پیش
غمزهٔ شوخ آن کمانابروهمچو تیرم برآورد از کیش
یار با خال و ما چنین خالیدلبران منعمند و ما درویش
هیچ نوش لبت به ما نرسدغمزه بر دل چه میزنی چون نیش
بر دل ریش دیده خونبار استچند ریزد نمک مرا بر ریش
بیدف و چنگ و مطرب ای ساقیهیچ کاری نمیرود از پیش
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
رند و قلاش و مست و مدهوشیممذهب عشق را نمیپوشیم
زرق و طامات درنمیگیرددلق و سالوس تا یکی پوشیم
لعل ساقی و بادهٔ صافیآن ببوسیم و آن دگر نوشیم
زهد و تقوا و درس فتوا رادر خرابات عشق بفروشیم
دست از حلقهٔ جهان بکشیمپند استاد عشق بنیوشیم
هرکه زین حلقه گوشهای گیردبه غلامیش حلقه در گوشیم
کوشش ما به قدر همت ماستزان به امید وصل میکوشیم
کی رسد دل به یار آهو چشمزان که در عین خواب خرگوشیم
با تو چون غیر درنمیگنجدکرده خود را از آن فراموشیم
با خیال رخ تو هم خوابیمبا غم عشق تو همآغوشیم
ساقیا آتشیست در دل ماآب گلگون بده که میجوشیم
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
ادرّ الکأس ایها الساقیزانکه از حد گذشت مشتاقی
راست کن ساز پردهٔ عشاقپرده پرداز راه عشاقی
باقی بادهٔ شبانه بدهبرسانم به دولت باقی
چشمش از چشمزخم میترسدفتعوذه ایها الراقی
طرف روی او نگه داردصدغها و هو احسن الواقی
طال شوقی الی لقائکمیعلم الله کیف اشواقی
همچو گیسوی خویش خوشبوییهمچو آبروی خویشتن طاقی
در ره مهر نیک بدعهدیدر وفا سخت سستمیثاقی
ساقیا روزگار رنگآمیزنخرد از تو رنگ زراقی
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
ای ز شمع رخت جهان روشنجنت از کوی تو یکی گلشن
پرده بردار تا فرود آیدآفتابت چو ذره از روزن
ما شکسته دل و پریشانیمتو سر زلف پرشکن مشکن
اهل پرهیز گو بپرهیزیدکآتش عشق سوخت خرمن من
چهرهٔ زرد ما و بادهٔ سرخسینهٔ صاف ما و دردی دن
ساقیا می که روزگار ببیختخاک پرویز را به پرویزن
چرخ زالیست دست بر دستاندهر پیریست پای بر شیون
کاس او کاسهٔ سر کاووسبزم او حصن جسم رویین تن
خسته قهر زخم او سهراببستهٔ قعر چاه او بیژن
خون مخور زین جهان که او داردخون افراسیاب در گردن
حیلهای چون نمیتوان انگیختچارهای چون نمیتوان کردن
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم
ای رخت آفتاب منظر بامعارض روشن تو ماه تمام
روی تو دلگشای طلعت صبحجعد تو موی بند طرهٔ شام
تا گل و سرو در حجاب افتندچهره بنما و در چمن بخرام
بوی زلف خود از بنفشه شنوکش معنبر به بوی توست مشام
نکنم نسبت قد تو به سروخود که دیده است سرو سیماندام
خال و زلف تو دید مرغ دلماندر آمد به سوی دانه به دام
شیخ ما را به توبه میخواندما کدامیم و اهل توبه کدام
زاهدان گو حذر کنید که مادامنآلودهایم و دُردآشام
چون صراحی فرو نمیآریمسر به چیزی مگر به باده و جام
مفتی درس عشق کجاستکه بگوید که نیست باده حرام
زهد تشویش میدهد ما راساقیا ما به رغم ابن حسام
خیز تا چنگ در چغانه زنیمبا مغان بادهٔ مغانه زنیم