مناقب هفت معدن در مدح امام زمان (عج)
چو گشت در تتق چنبری نهان گوهربریخت کوکب دُرّی بر آسمان گوهر
نثار انجم رخشنده بر مجرّه ببینچو جوهری که در آرد به ریسمان گوهر
چو لعبتی که کنندش نثار در دامنستاره ریخته در ذیل کهکشان گوهر
برین طبقچه پیروزه بین ز دُرّ عدندرون خوان زمرّد ز اختران گوهر
شهاب بین که بسان سنان رویین تنچگونه ریخته بر طرف هفت خوان گوهر
ز دود تیره که بر شد به سقف دود اندودگرفت آتش رخشنده در میان گوهر
برین رواق روان درنگر به سیّارهکه دیده ست بر آب روان، روان گوهر؟
چنانکه شاهد شامی همی کند ایثارز دُرّ درّی بر فرق فرقدان گوهر
ز ثابتات فلک ترک رومی از سر بامکند نثار قدوم خدایگان گوهر
امام مهدی هادی که از جلالت و قدرفراز طارم نه طاق چرخ دارد صدر
سپیده دم که بر آمد چو آتش از کان لعللعل حصار نیلی شب شد زمرّدی زان لعل
بریخت سونس یاقوتی از کلیچه نوربسود جوهری آسمان به سوهان لعل
ببرد رنگ سیاه از رخ شب شبه رنگشعاع حوز که نتابد دگر بدانسان لعل
نثار کرد فلک هفت دامن از لؤلؤچو سنگ خاره برون داد از گریبان لعل
چو عاشقی که به رغبت گزد لب معشوقز خاره خاوری خور کند به دندان لعل
به بوی آنکه مگر خاتم ائمه دیننهد ز دایره در نقطه نگین دان لعل
نگین خاتم فرمان گزار او داردهمان خواص که در خاتم سلیمان لعل
ز برق تیغ مخالف گزای صاعقه زایکند ز خون عدو روی خاک میدان لعل
قضا بطوع کند دست طوق در کمرشگرش اجازه دهد، بس بود همین قَدَرش
بر آمد از گلوی تنگ اهرمن یاقوتبریخت زَیبق حل کرده از دهن یاقوت
نهاد مشعله افروز طارم چارمبه جای شمع درخشنده در لگن یاقوت
سپهر، افسر یوسف خرید از دم گرگبه جای دُرّ ثمین داد در ثمن یاقوت
گشاد بال سیه مرغ آتشین منقارسرش ز لعل درخشنده و بدن یاقوت
مگر که صبح دم از من گرفت گوهردم ز درج سینه برون آورد چو من یاقوت
ز بهر پشیکش دست مهدی هادیسپهر بین زده بر قبّۀ مجن یاقوت
شهی که بازوی او روز رزم اگر خواهدبه نوک نیزه بر انداز از عدن یاقوت
شهاب خنجر سبزش چنان ببارد لعلکه ابر بادیه بر دامن دمن یاقوت
ز گرد شکّر او تا مگس بپروازدفرشته از پر خود بسته با دزن یاقوت
امین وحی که تنزیل از آسمان آوردبه خاکبوس درش، سر بر آستان آورد
ایا ز تیغ تو بر گردن رقاب، عقیقدرون خاره ازو گشته درّ ناب عقیق
چو برق تیغ تو بر تیغ شعله اندازدبجای آب فرو بارد از سحاب عقیق
نهیب نهی تواند ز دل شراب، شرارچنان فکند که شد گونه شراب، عقیق
علی الصّباح کند صنع زر گر خورشیدنگین مهر تو را لعل آفتاب، عقیق
فروغ تیغ تو خارا چنان بجوش آوردکه گشت در جگر سنگ خاره آب عقیق
ز خون زمرد تیغ تو یافت جوهر لعلبه روز معرکه زانسان که پر سداب عقیق
ز تاب تیغ تو خون در دل عدو بفسردچنانکه در دل خارا ز آفتاب عقیق
ز خون دیده و دل با وجود سنگدلیبه سوک جدّ تو رخ می کند خضاب عقیق
ز بس که گریه کند شام بر حسینشهید شود بچشم شفق لؤلؤ مذاب عقیق
هنوز شام درین تعزیت سیه پوش استهنوز عالم کرّوبیان پر از جوش است
چو گشت قصر کواکب نگار پیروزهببود منظر نیلی حصار پیروزه
ایا به معول فکر از ضمیر سینه صافکشیده ذهن تو بر هر کنار پیروزه
چو جوهری که برون آورد ز معدن سنگبه زخم آهن خارا گزار پیروزه
بنوک خامه که صرّاف لؤلؤ سخن ستبیا ز کان طبیعت بر آر پیروزه
بدان امید که روزی مگر توانی کردنثار لعل خداوندگار پیروزه
امام مشرق و مغرب که روز پیروزیست ز گرد موکب او آبدار پیروزه
ایا به مقدم خضرا نثار تو چون خضردمیده سبزه چو بر رهگذار پیروزه
ز مقدم تو برد روزگار پیروزیبه خاتم تو کند افتخار پیروزه
هلال حلقه بگوش تو شد از آن داردز راه مرتبه در گوشوار پیروزه
اساس گلشن پیروزه را مدار به تستبسیط مرکز شش گوشه را قرار به تست
ایا دهان تو را در حجاب مرواریدچو حقه ای که بود پر خوشاب مروارید
چو شبنمی ز عرق بر رخ تو بنشیندبود صفاش چو بر آفتاب مروارید
و گر به نسبت تشبیه بر قمر چون نجمو یا بر آب بجای حباب مروارید
جواهر از صدف سینۀ تو بنمایدبدان مثال که در آب ناب مروارید
بریزد از قلمت همچو لؤلؤ منثورعبارت سخنت بر کتاب مروارید
چو در رکاب کنی پا ز میخ نعلینتهزار بوسه دهد بر رکاب مروارید
مرا چو نرگس جدّ تو در خیال آیدز چشم من بچکد همچو آب مروارید
چو یاد واقعه کربلا دهند به میغبجای نم بچکاند سحاب مروارید
شفق ز گریه خونین چنان شد آبله چشمکه شد خضاب ز لعل مذاب مروارید
ز سوز سینه که در آفتاب میگیردز آب دیده او دیده آب مروارید
چو آفتاب که بیرون دهد ز کان مرجانشود ز گوهر او بام آسمان مرجان
بقصد قتل خوارج برون خرام ز غیبز خون روانه کن از حلق گردنان مرجان
ز برق لمعه آن افعی زُمُرّد نیششراره می ده و از خصم می ستان مرجان
چو هست بر دل تیغت حلال خون حرامچنان بریز که یابند رایگان مرجان
روانه کن ز سر تیغ آبگون هر دمز خون خصم چو آب روان روان مرجان
شهاب تیغ تو همچون سحاب صاعقه ریزدهد عدوی تو را از سر سنان مرجان
بهار لطف تو بخشد به ابر نیسان، سانبه لاله کسوت لعل و به ارغوان مرجان
منم که بهر نثار تو طبع غوّاصم بر آرداز صدف سینه هر زمان مرجان
کمینه بنده تو زرد رو ز شرم گناهعنایتی که شود رنگ زعفران مرجان
به یک کرشمه نظر خاک تیره گلشن کنضمیر صافی ابن حسام روشن کن