گنج

بخش ۱

۷۹ بیت
نخستین بدین نامه دلگشایسخن نقش بستم به نام خدای
خداوند هوش و خداوند جانخداوند بخشنده مهربان
یگانه خداوند بالا و پستگوا بوده بر هستی اش هرچه هست
سپهر و زمین و زمان آفریندل و دانش و عقل و جان آفرین
خرد بخش اندیشهٔ تیزگامگشایندهٔ ذهن چابک خرام
فروزندهٔ شمع گیتی فروزفروزندهٔ پردهٔ سبز روز
نگارندهٔ خال مشکین به شامبرآرنده صبح از ایوان بام
رصد بند طاق و رواق سپهرفروزندهٔ انجم و ماه و مهر
برآرندهٔ خیمهٔ بی ستوننگارندهٔ سقف زنگار گون
طرف بند زلف شبان سیاهشب افروز قندیل زرین ماه
عَلَم برکش خانهٔ کایناتقلم در کش نامهٔ سیئات
گشایندهٔ کار هر بسته کاربه هر نیک و بد ستر او پرده دار
طرازندهٔ حلهٔ روی آبحلی بند پیرایهٔ آفتاب
فلک رقعهٔ کلک تقدیر اوستزمین بقعهٔ ملک تصویر اوست
سحرگه ز پیروزی آفتابزکان زبرجد دهد لعل آب
شب اندر شبستان این هفت باغبرافروزد از ماه انجم چراغ
به هستی او برگشاده ست لبسپیدی روز و سیاهی شب
نشاند در این قصر کشور فروزگهی هندوی شب گهی ترک روز
برآرد بر این تخت پیروزه رنگگهی خسرو چین گهی شاه زنگ
نماید به مسند نشینان بامگهی عارض صبح و گه زلف شام
به صنعت بر این گلشن دلفریبعروس سحرگاه را داد زیب
فکنده برافسر ز نیلی نقابسر انداز زیر سر آفتاب
بناهای این سقف نیلی حصاربه قدرت شب و روز کرد استوار
به هرسوی او پاسبانی نهادبه هر قلعه بر کوتوالی نشاند
چو ایوان هفتم به کیوان سپردششم خانه مر مشتری را شمرد
به پنجم درون جای بهرام کردکه بر شیر شمشیر او دام کرد
چهارم حوالت به خورشید شدسیوم خانهٔ بزم ناهید شد
دوم زد به نام عطارد قلمبر اول ز بهر قمر شد رقم
عطارد قلمدار ایوان اوکمر بسته جوزا به فرمان او
جز این هفت سیارهٔ نامدارهمه ثابتند ار صد ار صدهزار
اگر زان که سیارگر ثابتندهمه بر خدایی او ثابتند
نگه کن ز ماهی چنین تا به ماهکه هستند بر هستی او گواه
چه می گویم از راز چرخ بلندنگه کن بر این تیره خاک نژند
بگسترد هامون برافراشت کوهز یک آدم انگیخت چندین گروه
طبایع بپیوست با یکدگرچه گرم و چه سرد و چه خشک و چه تر
سموم تموز و نسیم بهاردلیلند بر صنع پروردگار
نسیم صبا را چو فرمان دهدتن مردهٔ خاک را جان دهد
بگریاند ابر دل افسرده رابخنداند این خاک تن مرده را
زمین را پدید آورد رستنیچو مریم شود خاک از آبستنی
چو در باغ مینو بر اطراف راغفروزان کند از شقایق چراغ
دهد لالهٔ سرخ را عکس نورچو بر شاخ سبز آتش از کوه طور
به آب رخ ابر بر لاله زاربشوید رخ لعبتان بهار
به صنعتگری قدرتش تاج زرنهد بر سر نرگس سیمبر
کله دار از او لاله بر طرف راغکمربند از او غنچه در صحن باغ
کند سرخ گل را پگاه سحرز دلتنگی غنچه پر خون جگر
به رقص آورد در چمن باد راکند جلوه گر سرو و شمشاد را
بهار گل از نوک خاری دهدز هر شاخساری بهاری دهد
یکی را که در هر دو کون از دوییمنزه توان گفتن او را تویی
تویی آن که آزادی از یار و جفتز آسایش و راحت و خواب و خفت
به تقدیر صنعت همه کایناتبه ذات تو قائم تو قائم به ذات
به قدرت چو صنع آشکارا کنیگل از خار و گلبن ز خارا کنی
بنفشه ز راه سرافندگیتو را می نماید پرستندگی
به بینندگی نرگس دیده وربه آثار صنع تو دارد نظر
زبان را بدان کرد سوسن درازکه دائم ثنای تو گوید به راز
تویی آفرینندهٔ هر چه هستچه پیدا و پنهان چه بالا و پست
فلک را به گردش تو دادی مدارزمین را ز جنبش تو دادی قرار
تو را یار و همتا و همباز نیستاز این برتر اندیشه را راز نیست
نه و هفت و هشت و شش و پنج و چاربه دو حرف یک امر توست آشکار
اگر رعد و برق است و خورشید و ماهبه درگاه فضل تو جویند راه
یکایک به پاکی و شایستگیتو را خواند از راه آهستگی
سری را که در سر هوای سری استچو بی یاد توست آن سری سرسری است
هر آن سر که او با تو سرکش فتادفروشد به آب و در آتش فتاد
همان سر که بی مغزی اندیشه کردز مغزش برآوردی از پشه گرد
هر آن کاو نسازد ز خاک تو خشتچو شداد بازش زنند از بهشت
سری کان به نام تو گردد بلندز آسیب دوران نیابد گزند
به درگاه تو آدمی و پریهمه سر نهاده به فرمانبری
یکی را زآتش گلستان دهییکی را برآری و فرمان دهی
یکی را دهی پادشاهی و گنجیکی را دهی نیم نانی به رنج
خدایا ز کنه جلالت سخنچه گویم که هرگز نیاید به بن
ثنایی که باشد سزاوار توبجز تو که داند به مقدار تو
خرد را در این بارگه بار نیستزبان هر چه گوید سزاوار نیست
بر اوج سخن شاهباز مقالبه طیران درآمد بیفگند بال
سمند بلاغت ز رفتن بماندزبان فصاحت ز گفتن بماند
محمد که آیین مختار داشتزبانش به «لا أحصی» اقرار داشت
ثنایی سزاوار تعظیم اونگفتند الا به تعلیم او
کسانی که چابک روان رهندز سررشته کار خویش آگهند
چو این رشته را سر پدیدار نیستاز این بیشتر جای گفتار نیست
خرد مست و هشیار دیوانه گشتهنر عیب و اندیشه بیگانه گشت
فلک نیز جویان درگاه اوستچو پرگار سرگشته در راه اوست